زندگی ازین نگاه


«زندگی زیباست
زندگی آتشگه ی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست» 

«دکارت» زیستن را منوط به اندیشیدن کرده میگوید : «من می اندیشم، پس هستم». به این معنی که بودن و زیستن انسان، بدون تعقل و اندیشیدن و تکامل معرفت، تکرار مکررات و سکوت و سکون و یکنواختی و تحجر است  .زمانی، زیستن ما «زنده» ها، معنی می یابد که بیاندیشیم ما کیستیم؟ چه کاره ایم و نقش ما در «زندگی» چیست؟. آیا فقط برای آن زنده ایم که نَفَس می کشیم، می خوریم و می خوابیم؟. نه، ما زنده ایم تا زندگی بسازیم و بر این زندگی، معنی و رسالت خلق کنیم و نقش خود را در بستر این زندگی ترسیم کنیم . زیرا انسان بخاطر آن آفریده شده است که زندگی بسازد و زندگی کند . اما فراموش نگردد که درینجا نوانسی بین زنده ماندن و زندگی کردن وجود دارد، زنده ماندن را الزاما نمیتوان زندگی کردن انگاشت . نتیجه ی که ازین گپ میخواهم بگیرم اینست که تنها زنده ماندن هدف زندگی نیست بلکه معنی و مفهومی که زندگی بر خود میگیرد مهم است. در واقع چگونگی معنی و ماهیت زندگی است که ارزش دارد نه نفس زندگی . بخاطری که زندگی، زمینه ی است که انسان، هویت و چگونگی اش را در آن بازتاب میدهد و چگونگی این هویت که برخاسته از نظام باور های انسان است به زندگی معنی می بخشد . اگر زندگی فاقد معنی و هدف باشد دیگر انگیزه ی جهت ادامه زندگی برای انسان باقی نمی ماند و به همین لحاظ انسان ها، علاقه شدیدی به یافتن پاسخ به این سوال که معنی زندگی چیست؟ در خویش می یابند و درپرتوی کیفیت و چگونگی یافتن پاسخ به این سوال  است که اهداف و مقاصد خود را از زندگی، البته در یک تناسب مستقیم با  کیفیت پاسخ دریافت شده، تعيين کرده و مبتنی بر آن، هویت و طبیعت خویش را آفریده و به زندگی خویش معنا و مفهوم می بخشند. 

از آنجائیکه انسان موجود متفکر و کاوشگر میباشد طبعا نسبت به پرسش های که درباره چیستی زندگی در ذهنش جوانه میزند بی تفاوت نبوده و ناگزیر برای یافتن پاسخ به چرائی هستی و معنی زندگی تلاش و تقلا می نماید . بنا به قول داستايوفسکی : «راز وجود آدمی در اين است که انسان تنها نبايد به سادگی زندگی کند، بلکه بايد کشف کند که چرا بايد زندگی کند؟». در راستای تشریح، توضیح و تبیین این پرسش که زندگی چیست؟ و یافتن پاسخ ها و تفاسیر گوناگون به آن است که صد ها مذاهب و مکاتب فلسفی در دنیا به وجود آمده اند تا به این دغدغه انسان، پاسخ معقول و درخوری ارائه دهند . اما با آنهم بشر تا هنوز جوابی برای ذهن آشفته و بسياری از معضلات مربوط به فلسفه ی زندگی اش نیافته و مانند خیام فریاد می زند :

از آمدنم نبود گردون را سود *** وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
از هيچ کسی تيز دو گوشم نشنود*** اين آمدن و رفتنم از بهر چه بود

قانون زندگی انسانی به ما می آموزد که انسان به موجب انسان بودن اش حق دارد عقیده ی را انتخاب نماید و از قبول عقاید دیگران سرباز زند . اما هیچگاه حق ندارد عقیده انتخابی اش را بر دیگران تحمیل نماید و ناگزیر است تفاوت ها و تمایز های فکری، تنوع و تکثر معرفتی دیگران را به عنوان یک واقعیت غیر قابل انکار پذیرفته و به این دگرگونی فکری و اعتقادی انسان ها، احترام بگذارد . زیرا نظام زندگی، نظام یک شکل و «یونیفورمی» نیست . نظام تفاوت ها، تمایز ها و تنوع اندیشه ها است. چون انسان های گوناگون و متفاوتی در جهان زندگی مینمایند، طبعا در نگرش ها و خواسته ها و علایق شان از هم متفاوت هستند . پس به نتیجه دیگری که می رسیم اینست که ماهیت و معنی زندگی نیز به تناسب فکری انسان هائی که زندگی مینمایند، متفاوت میباشد و به این مسئله مرتبط میگردد که ما چه مفهوم و برداشت و معنی به زندگی می دهیم؟. بر مبنای‌ نظریة‌ داکتر ویکتور فرانکل،«معنای‌ زندگی‌ امری‌ شخصی‌ است نه‌ عام، لذا هر انسانی‌ باید خود به‌ دنبال‌ یافتن‌ معنای‌ زندگی‌ خود باشد و کسی که چرایی زندگی را یافته، با هر چگونه ی خواهد ساخت.» 

یکی از دغدغه های همیشگی انسان، اندیشیدن به چگونه زندگی کردن است و این اندیشه ی چگونه زندگی کردن است که تمدن و پیشرفت و تکامل در زندگی انسان ها بوجود آورده است . انسان های خردمند، روایت و تجربه ی جدید دنیای معاصر را علیرغم آنکه با تاملات و گفتمان های فکری و فرهنگی گذشته شان اصطکاک و برخورد دارند، به تجربه میگیرند و این تجربه جدید زندگی، چون هراسی از پرسشگری و شکاکیت ندارد بناء صد ها پرسش های بی پاسخی را در بستر ذهن انسان به رویش می نشیند . انسان ها برای یافتن جواب به «چرا» های مبهم زندگی شان ناگزیر از یافتن پاسخ مناسب میباشند و هیچگاه در انتظار پاسخ های از قبل تعبیه شده و کلیشه ی نمی نشینند . می پرسند،، می جویند، تحقیق میکنند، کنجکاو میشوند، شک می نمایند و با تکیه بر اندیشه و پژوهش و تفکّر و تجارب نظری و عملی شان در پی پاسخ می برآیند . تا با یافتن پاسخ مناسب، موقعیت و رسالت خویش را در زندگی درک نمایند . زیرا از لازمه عصر خرد و اندیشه، درک افراد جامعه از جایگاه خود و یافتن نسبت خویش با جامعه ی در حال دگرگونی میباشد . 

ما، در عصر مدرنیته زیست مینمائیم که با توجه به رشد چشمگیر تکنولوژی و حاکمیت سرتاسری رسانه ها و میدیا، تحولات و دگرگونی های پیرامون زندگی ما نیز از رشد سریع برخوردار گردیده و انسان را هر لحظه در مقابل این تحولات قرار میدهد و زندگی ساکن و خو گرفته به آن را دستخوش تغیر و تحول میسازد. انسان های عادت شکن، نوگرا با توجه به نوزایی اندیشه اش در قبال آنچه در پیرامونش می گذرد، متحول و دیگرگون میگردند و متقابلا با تحول درونی شان، قدرت تاثیر گذاری بر پدیده های ماحول را نیز می یابند» إن الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بأنفسهم»و با نگرش و دید متفاوتی به پدیده ها، واقعیت ها و مسایل پیرامون شان مینگرند که با تغیر در ابزار شناخت (دید)، نه تنها نوعیت برداشت و زاویه  دید شان از پدیده ها، جهان و مسائل پیرامون آن تغیر می کند بل، نوع كنش و واكنش آنان را در قبال آن پدیده ها نيز تغيير میدهد و با این تغیر دید است که بنا به گفته صدرالمتالهین، انسان قادر میگردد تا با حرکت جوهری، آفریده جدیدی با ماهیت جدید در درونش به وجود آورد که این آفریده نو، ماهیتا با وجود قبلی اش متفاوت میباشد و این صیرورت و دگرگونی و شدن های متفاوت است که انسان های با تفسیر ها و نگرش های جدید و دگرگونه ی در بستر زندگی بوجود میایند . که درین مسیر، اندیشه و انگیزه به مثابه دو بال حرکت و صیرورت وجودی انسان، نقش برازنده ای ایفا میکنند . مولانا جلال الدین بلخی به عنوان عارف و حكيمي خردمند این نگرش جدید را چنین اعلام مي دارد: 

دلبري و بــي دلي اسـرار ماست
كار كار ماست چون او يار ماست
نوبت كهنــه فروشان درگذشـت
نو فروشانيم و ايـن بازار ماست

به مسئله دیگری که در زندگی باید به آن توجه داشت اینست که ما انسان ها زمانیکه به حقیقتی پی بردیم و به آن معتقد گردیدیم باید به این مسئله اذعان داشته باشیم که این برداشت ما از آن حقیقت نامتناهی، میتواند بهترین گزینه باشد اما هیچگاه نمیتواند کامل و بی نقص باشد بخاطری که از یک طرف معرفت و دانش انسان در حال تکامل بوده و به مرور زمان رشد نموده و بر راز آفرینش و اسرار نهفته در دل کائنات واقف میگردد و از جانبی دیگر، حقیقت مطلق با عظمت لایتناهی که دارد طبعا در ظرف کوچک و محدود ذهن بشر جا نمیگیرد . این بدین معنی است که عقل و ادراک آدمی با توجه به محدودیت آن نمیتواند به کنه ذات حقیقت بطور کامل پی ببرد در اين باره پروفیسور جان هيك معتقد است : «از آنجا كه خداوند و يا امر مطلق، نامتناهي و فراسوي فهم ماست، اگر بخواهيم او را توصيف كنيم، تصويري جزئي و محدود را توصيف كرده ايم كه ديگر خداوند نيست» یعنی ما برداشت ذهن محدود مان را توصیف نموده ایم که تصویر کل حقیقت نیست و به همین لحاظ  ادعای کشف حقیقت مطلق، یک ادعای ناصواب میباشد و بنا بگفته مولانا جلال الدین بلخی:  

این حقیقت دان نه حقند این همه 
نی به کلی گمرهانند این رمه

با این شعر از مولانا، ما به این نتیجه میرسیم که دیدگاه ها و برداشت های انسان ها نمیتواند مطلقا درست و کامل و خالی از نقص و خطا باشند هر تفسیری از حقیقت در واقع فیصدی های گوناگونی از نقص و کمال و حق و باطل  را با هم دارد. 
از آنجائیکه ادراک و برداشت و تفسیر و تبین و نحوه استنباط انسان ها از یک حقیقت، بستگی به ظرفیت تعقل و ادراک و زاویه دید آنان دارد و از طرفی چون استعداد ذاتی و قدرت تعقل و ظرفیت ادراکِ انسان ها از همدیگر متفاوت اند، بدیهی خواهد بود که درک و معرفت انسان ها از یک حقیقت مطلق، به فراخور ظرفیت ادراک آنان متفاوت، نسبی، نامتعین، متحول و معجونی از درست و نادرست بوده و نمیتواند تحت حکم قطعی»اینست و جز این نیست» قرار گرفته و تعریف کامل و جامع و مطلق از یک حقیقت مطلق، ارائه داد . زیرا در حوزه معرفت و شناخت، این امر به اثبات رسیده است که بطور مطلق، درک صد درصدی از حقیقت مطلق امکان نداشته و هر برداشت و تفسیری به صورت نسبی، مقداری از حقیقت را در بر دارد نه کل حقیقت را . اما فراموش نگردد که درینجا خود حقیقت، کامل و ثابت و قطعی و درست است اما بحث ما برداشت و معرفتی از حقیقت است که متغیر، نسبی و نامتعین میباشد و از همین لحاظ فرقی فاحشی بین حقیقت و معرفت حقیقت وجود دارد زیرا حقیقت پدیده ای ثابت و کامل است اما معرفت و آگاهی انسان ها از حقیقت، نسبی و نامتعین میباشد .

از طرف دیگر باید ما به این مسئله اذعان داشته باشیم که حقیقت به عنوان یک «بُود» واحد، «نُمُود» های گوناگون و متفاوتی دارد . چون انسان ها به حقیقت واحد از زاویه ها و دیدگاه های گوناگونی می نگرند طبعا با توجه به زاویه دید، نوعیت نگرش و ظرفیت تعقل آنان، این حقیقت واحد، نمود های صد رنگ و گوناگون می یابد . زیرا «حقیقت» بمثابه یک» بود» با توجه به زاویه های مختلف دید،«نمود» های گوناگونی از خود به نمایش میگذارد و اینجا است که جا برای تفسیر ها و برداشت های متفاوت از یک حقیقت مطلق باز گردیده و این اختلاف در برداشت ها، تعابیر و تفاسیر از حقیقت واحد، یک امر طبیعی و گریزناپزیر است . مولانا جلال الدين بلخی در دفتر سوم كتاب مثنوي معنوی، بسیار زیبا و هنرمندانه «نمود» ها و برداشت های مختلف از یک «بود» را با توجه به زاویه های مختلف دید، به تمثیل گرفته است : 

پیل اندر خانه ی تاریک بود ***عرضه را آورده بودندش هُنود
از برای دیدنش مردم بسی *** اندر آن ظلمت همی شد هرکسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود *** اندر آن تاریکیش کف می بسود
آن یکی را کف به خرطوم افتاد *** گفت همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید *** آن بر او چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود *** گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست *** گفت خود این پیل چون تختی بُدست
همچنین هریک به جزوی چون رسید *** فهم آن میکرد هر جا می تنید
از نظرگه گفت شان بُد محتلف *** آن یکی دالش لقب داد آن الف
در کف هریک اگر شمعی بُدی *** اختلاف از گفت شان بیرون شدی

مولانا در اين داستان، فيل را، نُمادي از حقيقت دانسته که با نمود های مختلف تشریح میگردد که همه آن نمود ها فقط بازتاب، بخشی از حقیقت اصلی اند نه کل حقیقت و با این روش، به مسئله متکثر دیدن یک واقعیت واحد صریحا اشاره دارد . 

اما سخن آخر ! این طبیعی خواهد بود که انسان ها در مواجه با حقیقت واحدی به نام دین، نیز برداشت‌ها و درک‌های گوناگونی از دین داشته باشند و خاستگاهاین اختلاف دید، به محدودیت فهم و درک بشری و استعداد های متفاوت انسانی، برمی‌گردد . چون انسان ها، با توجه به ظرفیت های متفاوت فکری که از هم دارند، طبیعی است که حقايق و واقعيات را با ذهنيت و فهم شخصي خودش، درک کرده و پيش فرض هاي متفاوت ذهني و عقلي آنان، باعث برداشت های متفاوت از یک واقعیت واحد گردد . اما دقت داشته باشید که در این جا بحث از یک واقعیت واحد مطرح است که افراد در شکل و «نمود» و چگونگی آن، نظریات و برداشت های متفاوت از هم دارند . این اختلاف برداشت ها و فهم ها و قرائت های متفاوت از متون دينى به ويژه از سوى عالمان دينى، متكلّمان، حكما، محدثان، فقها و مفسران یک واقعيت انكار ناپذير و پديده اى آشكار است و در ارتباط تنوع و تطور فهم دینی باید به این واقعیت تن در داد که » نسبت فهم دین با خود دین از سِنخ نسبت علم با معلوم است». درینجا مراد از قرائت هاى مختلف از دين واحد، کثرت برداشت های متفاوت از دین را نشان میدهد که در نفس دین همه نظر واحد دارند اما در نوعیت برداشت از دین، نظریات متفاوت و گوناگونی . چون فهم‌ها و معرفت‌ها، متکثر و مختلف هستند، بناء انسان‌ها در مواجه با یک حقیقت واحد، به برداشت‌های مختلف و متفاوتی می‌رسند . کانت با بصیرت و ژرف اندیشی به این مسئله نگریسته و می‌گوید: «ما با وسیله‌ی عقل و تجربه به سراغ اشیاء آنگونه که هستند «نومن» می‌رویم و آن‌ها را بنا به درک خود در می‌یابیم و در نتیجه «دنیای شناخته شده» یا «فتومن» بدست می‌آید.» به طور مثال در ارتباط ماهیت گل بمثابه یک پدیده واحد، همه هم نظر اند . اما باغبان آن را محصول کارش می پندارد، عاشق آن را نماد و سمبل عشق و دوست داشتن میداند، عطار به خوشبوئی و دل آویزی گل می اندیشد، طبیب به خواص داروئی آن و شاعر به زیبائی و قشنگی و رنگارنگی آن .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: