احوال و آثار منشي علي رضا میمنه لی


احوال و آثار منشي علي رضا میمنه لی

(۱۲۵۲-۱۳۲۳شمسی)

باري ، از «ظهير» و «نادم» و امثالهم كه آثار گرانمايۀ شان حليۀ طبع را پوشيده و نام شان را جاودااني ساخته است بگذريم ، ميرسيم به يك شاعر مردم دار و دانشمند نيكو كار كه قريب است دست تطاولگر زمان بر روي آثار ذي قيمتش گرد فراموشي بپاشد، و نام و آثار او را از خاطره ها محو سازد، اما اين جاي بسيار دريغ و درد است كه اين شاعر واقعي توده ها از خاطره ها فراموش شود ، و درخت بارور هنر او كه تا هنوز هم سبز است ، و شاخستان شعر او كه ثمر بخش خواست ها و نياز هاي اجتماعي و گوياي اميال پاك انسان وارسته از آز ، ميباشد . در شوره زار نسيان به خشكي گرايد ، زيرا شاعري كه در پيشاپيش زمان حركت ميكند . درد مردم را ميداند و به مردم مي نماياند ، شاعري كه به خواننده اميد ميبخشد ، نيروي ايمان ميدهد و استقامت و بردباري را در ذهن خواننده ترزيق ميكند هرگز و هرگز نمي ميرد . وشعر او هرگز و هرگز فنا نمي پذيرد . و چه نا بجاست اگر در مقابل چنين شاعري سكوت اختيار كنيم و در بازتاب دادن انديشۀ والاي انساني اش از بي تفاوتي كار بگيريم .

و با اين مقدمه در اين نبشته ياد بودي داريم از يك شاعر محبوب و دانشمند مطلوب فارياب ادب پرور كه خصوصيات گفته شده را با خود داشت و تا زنده بود در هر قدمش تخم نيكي مي كاشت .

اومنشي علي رضا نام داشت ، وهنوزكه هنوز است نام او به گوش ها آشناست و شعرش اينجا وآنجا زبانزد مردم دانا.

چنانچه حضرت نادم ضمن يك قصيده در وصف او ميگويد :

بــه چشم عقــــــل ز حسن صفات تمثالي

عيان به فطـرت ميرزا علـي رضا خان است

به علـــــــم و فضل و هنر بي نظير آفاق است

به حلم و خلق و حيا بي بديل دوران است

آري ، به شهادت تاريخ و توده هاي تاريخ ساز ، و به شهادت آناني كه خطوط چين دار پيشاني شان نمايانگر روزگار پيري و گوياي خاطرات نيك و بد زمانه هاي پيشين است ، شاد روان منشي عليرضا «رضا» ميمنگي را شاعري مييابيم : برخاسته از بين توده ها ، دوستدار بي رياي توده ها خدمتگذار با وفاي مردم و شاعر درد آشناي درد ديده . نه تنها شاعر ، بلكه صفت هاي ديگري همچون فاضل ، دانشمند طبيب حاذق ، عابد ، عارف و خدمتگذار صادق وطن و مردم را نيز به او نسبت داده اند . هر جا كه يادي از اين انديشه گر شكيبا و قلم به دست توانا ميشود بلافاصله از خوبي هايش نيز ذكري به ميان مي آيد و از نيكي هايي كه در طول زنده گي اش از او سر زده ياد آوري ميگردد .

كمتر كساني از فرهنگيان ميمنه را ميتوان سراغ كرد كه او را با خوبي ها و صفات نيكش نشناسند و يا قصۀ از قصه هاي او را به ياد نداشته باشند . اين وارث ميراث ادب ، اين مرد دانش و سخن ، نيك انديش و متفكر ، اين پاسدار فضيلت هاي بزرگ ، اين دامنگير دامن مناعت فقر ، بزرگواري و ايمان ولي نا آلوده به دنيا ، تسليم ناشده به زور و زر ، و تن نداده به پستي ها و آلوده گي هايي كه بر همه جا حاكم بود ، منشي علي رضا نام داشت .

«رضا» تخلص ميكرد ، واسم پدرش شاد محمد ميباشد. رضا در سال 1252 شمسي در قريۀ اشپار اين قريۀ زيبا سر سبز و دلكش داراي مناظر لذت بخش طبيعي كه در امتداد يك درۀ بزرگ و خوشنماي كوهستان ولايت فارياب قرار دارد و با داشتن چشمه هاي صاف و آب هاضم و درختان اعجاز آميز ، بهترين پناهگاه وراحتكدۀ صدها و حتي شايد هزار ها انسان زحمتكش و پسمانده از تمدن ، ولي آشنا با عرفان و فرهنگ محسوب ميشود ، تولد شده است در كتاب (ارمغان ميمنه) ميخوانيم كه : (رضاي مرحوم يكي از شخصيت هاي برجستۀ ادبي و از ذهنيت هاي روشن اين محيط بوده افكار عالي و منطق اقناعي و ذكاي قوي داشته اند و اوقات عزيز خويش را در خدمت و خير انديشي توده صرف كرده از امورات رسمي از قبيل منشي گري حكومت اعلاي ميمنه ، مديريت گمرك اندخوي و رياست بلديۀ ميمنه و ديگر چندين دوره وكالت مجلس مشوره را به عهده داشته وظيفه شناسي و اجراآت نيك شان رضايت بخش بوده است .

اين مرد مهم و فاضل مسلم ميمنه كه حتي استاد نادم قيصاري به ذريعۀ قصيدۀ بلند بالاي خودمقام معارف ولياقت او را مي ستايد در31 سنبله 1323 شمسي ازجهان چشم پوشيد …)

بيشتر از اين سندي كه بتواند معرف شخصيت ادبي و اجتماعي شاد روان «رضا» باشد در كتاب ارمغان ميمنه به چشم نمي خورد ؛ ولي تا جاييكه از فرهنگيان كهنسال و ريش سفيدان صاحب حال ميمنه شنيده ام روشن ميگردد كه رضا همچون جويندۀ تشنه به دنبال چشمۀ لايزال علم مي گشته و به نيروي ارادت و با دست احساس و ايمان و با دست انديشه دامنگير علم و ادب و خوشه چين خرمن معرفت و فضيلت بوده است . او از همان آغاز كودكي در مدرسه پامانده و تعليات ابتدايي را در مكاتب خانه گي به پايان رسانيده است ، و بعد شامل يكي از مدارس عربي گرديده با فرا گرفتن لسان عربي ازحضرات علماي بزرگ و دانشمندان عصر خود از علوم مختلفۀ آن عهد برخوردار گرديده است .

اگر چه از دورۀ اقامت او در اشپار معلومات زيادي در دست نيست ولي گفته مي شود كه او در سنين قبل از جواني يكجا با خانوادۀ متمولش كه متشكل از يك پدر و مادر و يك خواهر بوده اند ، آنجا را ترك ميكند ، و به غرض خوشه چيني از خرمن دانش و هنر راه ميمنه را در پيش ميگيرد و اينجاست كه ساحۀ درك و ذهن او وسيع تر ميشود و بر معلومات و اندوخته هاي علمي و ادبي او افزوده ميگردد .

از كار و كوشش مطالعه ، شب خيزي ، تقوي ، تفكر دانش و بينش، فراست و زيركي ، دلسوزي او نسبت به مردم تخصص او در علم طبابت يوناني و گياه شناسي و بالاخره از مردم داري و خدمتگذاري او از زبان مردم معاصرش روايات بيشماري شنيده ام كه به عنوان مثال دو قصۀ مشهور او را در اينجا نقل ميكنم .

ميگويند در هنگامي كه مرحوم رضا منشي حكومت اعلاي ميمنه بود يك روز طفل خوردسالي را به جرم نامعلومي محكوم به حبس ميسازند و دوسيۀ نسبتي اش را به غرض فيصلۀ نهايي در جلسۀ حكومت اعلاي آنوقت رجعت ميدهند . اعضاي جلسه كه متشكل از حاكم اعلي و اعضاي اداري آنوقت بود فيصلۀ محكمه را مبني بر حبس طفل مذكور تأييد مي نمايند . امادر اينوقت مرحوم رضا طبق عادت بعد از يك سلفه فيصلۀ محكمه و تأييد اعضاي جلسه را رد نموده استدلال ميكند كه مراد از تصويب صوابديد است . در حاليكه در بارۀ اين طفل تصويب درستي نشده است . طفل خورد سالي را محكوم به حبس كردن و اورا به بدبختي هاي تازه اي مواجه ساختن دور از صواب است ، زيرا طفل مذكور در محبس دچار سؤ اخلاق گرديده و در لجن زار مفاسد اخلاقي غرق ميشود . با اين استدلال «رضا» ، تمام اعضاي جلسه رأي موافق ميدهند و حكم رهايي طفل مذكور را از محبس صادر مينمايند .

يكي ديگر از قصه هاي مشهور مرحوم رضا را دراينجا قابل ياد آوري ميدانم كه فكر ميكنم خالي از دلچسپي نبوده و بر قدرت ادبي او مهر صحه ميگذارد . از آنجاييكه رضاي مرحوم يك شخصيت برجستۀ ادبي و اجتماعي بود آوازۀ شهرتش تا بيرون از مرز هاي فارياب نيز رسيده بود . ميگويند شخصي بنام طاهر از كابل وقتي كه مكتوب مقرري اش را به صفت علاقدار المار با خود در ميمنه مي آورد . قبل از اينكه به دربار حكومت اعلي برود به اميد ديدار و فيض يابي مشتاق ديدار رضا ميشود و بعد از تجسس ، رضا را در يكي از دوكانهاي شهر ميمنه مي يابد و با او ملاقات مي نمايد . بعد هم با ديدن وضع فقيرانه و ظاهر آرام او به خاطر آزمايش قريحۀ شعري وفكري او اين فردرادركاغذي نوشته نزدرضا ميگذارد .

قامت بيدانشي را داده يزدان رايگان

از خيالات (رضا خان) خنده مي آيد مرا

رضا با خواندن اين شعر خندۀ معني داري نموده بعد از يك سلفه قلم به دست ميگيرد و در پشت ورق مذكور چنين جواب ميدهد .

بي تميزي هاي ملك ما در اينجا ظاهر است

او كه در كابل نجاست بود اينجا «طاهر» است

طاهر علاقدار با خواندن اين فرد به فراست و قدرت شعري او پي ميبرد و به مقام ادبي و لياقت ذاتي او سر تصديق و تسليم فرود مي آورد . گذشته از آن مرحوم رضا با حضرت نادم قيصاري يكي ديگر از معاصرينش نيز روابط خاص ادبي و عرفاني داشته عندالموقع از حضور همديگر كسب فيض نموده اند . چنانچه حضرت نادم در يكي از قصايد خويش مقام مرحوم رضا را چنين مي ستايد .

سحاب در چمن اندر حمل نكرد آن را

كه با من الفت ميرزا علي رضا خان كرد

هكذا در وصف ميرزا علي رضا «رضا» قصيدۀ توشيحي نيز دارد كه از بيم اضافه نويسي از آن صرفنظر نموديم . مرحوم رضا با محجوبۀ هروي نيز روابط مكتوبي داشته گاهگاهي به ذرايع مختلفه احوالات يكديگر را با شعر جويا مي شدند . چنانچه اين شعر رضا كه از زادگاه محجوبه يادي كرده است بر صدق گفته هاي ما بيشتر مهر صحه ميگذارد :

اي اشك سرخ از رخ زردم چكيده رو

جان از تنم رميده تو هم از دو ديده رو

اي آه از رسايــــــي قدت اميد هاست

از ميمنه به سوي هري خـــون طپيده رو

رابطۀ عرفاني رضا :

مرحوم «رضا» بعد از اينكه از شغل دنيوي دلزده و بيزار ميگردد ، در اواخر عمر به عرفان و تصوف روي ميآورد و با گزينش و قبول طريقت نقشبنديۀ شريف به تيوري علمي و عملي فلسفۀ عرفاني وحدت الوجودي دل ميبندد و تا حدي درين عرصه پيش ميرود . چنانچه خود ميگويد :

كـــــــــــــــرديم جستجو به درياي كاينات

يك گوهر است و بس همه جا تا به نه صدف

مرحوم «رضا» از ارادتمندان خاص سلسلۀ نقشبنديه بوده با وابستگي خاص از نزد مشايخ كرام و بزرگان اين سلسله كسب فيض و سلوك نموده است .

مولانا حاجي محمد رفيق آخوند زاده كه اصلاً از تيوره ولايت غور بوده يكتن از مشايخ سلسلۀ نقشبنديه و خليفۀ حضرت شاه ولي الله رحمت الله عليه ميباشد به حيث پيرو و مرشد مرحوم رضا در انديشه و عمل او نقشي دارد كه نميتوان از آن انكار كرد . زيرا برخي از اشعار و نوشته هاي آن در مدح پيران بزرگ طريقت نقشبنديه به ويژه حضرت شاه ولي الله (ع) حضرت مولانا مغفور مرغابي (ع) و حضرت مولانا حاجي محمد رفيق آخوند زاده سروده شده است كه اخلاص و ارادت او را به اين سلسله نمايان ميسازد .

مانند غزلي كه مطلع آن چنين است :

شاهي كه سپاهش دل و جان است ببينيد

ماهــــــي كه فلك بر سر آن است ببينيد

يكي از بنياد گذاران سلسلۀ نقشبنديه در ميمنه مرحوم رضا و برادرش ميباشد . زيرا جناب آخوندزاده كه توجه بيشتري به مرحوم رضا دارند ، بعد از آشنايي با رضا به جلب و جذب يكتعداد مريدان ديگر همت مي گماردو يكتعداد بيشماري از اهالي ميمنه را به كسب سلوك دعوت ميكنند و بعد از مدتي وقتي كه مرحوم آخوند زاده به سوي وطن آبايي شان سفر ميكنند مرحوم حاجي خليفه مصطفي قل برادر مرحوم رضا را جانشين و خليفۀ خويش بر مي گمارد و اينجاست كه رضا از برادرش فيض وافر مي گيرد و از آن به بعد تغيري در انديشه و آثار او رونما ميگردد و ايمان او به يك عشق مقدس بيشتر از پيش محكم و استوار ميگردد . او خلوت درانجمن را دوست دارد و در عين حال از فكر خدمت به وطن نيز فارغ نمي نشيند ، سير او در انفس و آفاق سير شاعرانه و عاشقانه ميشود ، ولي از باغ پر گل و ريحان شعر او بوي غزليات عارفانه بيشتر مي آيد و مشام جان خواننده را نوعي طراوت و تازه گي مي بخشد .

او هميشه خاموش و متفكر بود او را هميشه عادت بر آن بود كه بيشتر فكر ميكرد و كمتر حرف ميزد . به قول بزرگي كه گفته بود :

به فكرم هيچ معني به ز لب بستن نمي آيد

خموشي معني اي دارد كه در گفتن نمي آيد

او هم عالم خموشي را دوست داشت . ازينكه در دنياي انديشه هاي دروني خود فرو رفته بود و از بسكه مصروف ذكر بود كمتر به اطراف و ماحول خود متوجه ميشد.

سر انجام او در 31 سنبله 1323 شمسي از دارالفنا به دارالبقا رحلت ميكند و در حاليكه چهار پسر بنام هاي منشي محمدصالح ، محمدرحيم «شيدا» داكترمحمدعظيم «رضا زاده» و ميرزا محمدكبير جان و چهار دختر از او باقي ميماند داعي اجل را لبيك مي گويد .همين اكنون مقبرۀ او در يك زميني كه خودش وقف نموده بود بر سر راه عام در كوهيخانه روبه روي ليسۀ نسوان كوهي خانه موقعيت دارد .

از شاد روان رضا رساله ها و آثار زيادي باقي مانده كه مشهورترين آن عبارت از :

1- ديوان غزليات (شعر)

2- اشراف ا لاخلاق(در اخلاقيات)

3- شرح بعضي از مكاتيب مكتوبات حضرت امام رباني رحمت الله عليه ميباشد كه تا هنوز اقبال چاپ نيافته است .

این زنده گی نامه به خامه شاعر و رییس اطلاعات و فرهنگ فاریاب (الحاج شاهرضا منشي زاده) نواسه شاعر در مقدمه دیوان رضا میمنه گی تحریر شده است.

رنگ گلزار

خم بچشمت آفريدند از چه ابروي ترا

يعني شد شمشير هم تسليم آهوي ترا

زيب ديگر داده اند حسن تو از جوش غضب

تا دهد يك لحظه در دل جاي گيسوي ترا

شانه صد جا چاك سازد سينۀ خود را ز شوق

آفريدند آبروي آتشين خوي ترا

در سراغت رنگ گلزار جهان ديدم بسي

عاقبت از غنچۀ دل يافتم بوي ترا

فتنۀ خوابيده را بيدار كردن آفت است

هوش كن تا نشنود گردون هياهوي ترا

هر دو عالم عاشقانت را نباشد التفات

روي اندر هيچ سويش نيست يكسوي ترا

در بهشت عيش هم بي يار بودن دوزخ است

جنت اعلــــــــــــي «رضا» داند سر كوي ترا

اي آه

اي آه سخت سنگ دلم چون شرر بر آ

ظلمت گرفته است مرا اي سحر برآ

نوميدي تابكي ز دعا هاي نا قبول

دردي بهم رسان و بعلاج اثر بر آ

آفت نصيب حاصل اين باغ كرده اند

اي نخل سنگ تا نخوري از ثمر برآ

مصراف نقص خلق شود گر ترا هنر

اينجا هنر اگر بودت بي هنر برآ

مفسد بگفتگوي تو مصلح اگر نشد

اره بنه به ريشۀ او از تبر برآ

باب تو نيست بار كشيدن چو گاو پير

گر آدمي كه گفت ترا همچو خر برآ

آدم كســـي بود كه رسد سود او به كس

سودت به كس «رضا» نرسد از ضرر برآ

مي آييم ما

داغ دل چون لاله از گلزار مي آييم ما

گل به سر چون شمع پا در خار مي آييم ما

دل هلاك غمزۀ چشم خمار آلود اوست

از ضعيفي كشتۀ بيمار مي آييم ما

عشق ما كسبي نباشد فطرتي بر جان ما ست

ازازل چون ديده با ديدار مي آييم ما

اندرين دريا چو گوهر دل اگر آيد بكف

بر مراد دين و دنيا كار مي آييم ما

عشق ما را هـم اگر بي ما كند منصور وار

سر بكف از شوق خود بر دار مي آييم ما

همچو شمع محفل از سوز بيان ما مپرس

آتشي داريـــــــــم در گفتار مي آييم ما

بر تن از آسيب اعضا درد مي آيد به دل

هر كه غمگين شد به او غمخوار مي آييم ما

زلف او تا كار دل انداخت اندر كاكلش

از دم عقرب دهان مار مي آييم ما

از سر كوي بتان مشكل بود منع «رضا»

قامت شمشاد

بيدلم تا ندهي دل نكني شاد مرا

ذره ام پرتو مهرت كند ايجاد مرا

گرهي زلفي اگــــر وا نكند از شانه

نيست موزون به نظر قامت شمشاد مرا

كار عشق است كه صد رخنه به خارا فگند

ور نه معلـــــــوم بود قوت فرهاد مرا

بر گــــــــــــــرفتاري دل ناله رساميگردد

هست صياد مـــن آنكه كند آزاد مرا

نيست ممكن كه به راحت برسي بي زحمت

سرخ رويي است پس از سيلي استاد مرا

نقش نامي كه به دل همچو نگين جا دارد

كي فراموش شود گر نكند ياد مرا

نيم نان راحت جــــان است قناعت باشد

از حريصي غم عالم به سر افتاد مرا

خير نآمد ز وجـــــودم بچه مقصد يارب

مادر دهــــردرين غمكده ميزاد مرا

از شكست تو درستي است «رضا» در كارت

روزي خور

اي علــــت تو داده بدار الشفا شفا

وي حكمت تـــــو ساخته طبع دوا دوا

از داد تو است آنكه شود مفلسان غني

دادت چو نيست هر چه ستاند گدا گدا

از سركشيت گُم شد از ابليس منزلت

از پيرويت يـــــافته آدم صفي صفا

روزي خور توئيم زگهواره تا لحد

پروردۀ تـــــوئيم همه از كجا كجا

از لطف عام اهل جفا را اميد بخش

از مهر خاص كرده بهر بيوفا وفا

اي از عصاي جود تو بي پاي پايدار

وي از غناي تو كف هر نا رسا رسا

از ما به هر دمي بعطاي تو بس خطاست

از تو بهر نفس بسر آن عطا عطا

خلق تو آنقدر كه زبد خلقي چو من

بگــــذشتـــه گشتۀ از نا رضا«رضا»

بي همتي

چون شمع سوز رشتۀ گفتار خويش را

تا صرف محفلي كني انوار خويش را

آن كيست در زمانه كه سوزد دلش بتو

مگذار تا تواني بكس كار خويش را

مقصود توست پيش تو هر جا چه ميروي

از دل طلب نه از كسي دلدار خويش را

مشكل كه فيض علم زعالم بكس رسد

تا در نداده نسخۀ پندار خويش را

جوياي توست نه فلك اندر سراغ تو

دارد مدام گردش و ادوار خويش را

در كار توست ارض و سما صد هزار حيف

آگه نۀ هنوز تو مقدار خويش را

اميد در قبولي حرفت زكس مكن

اصلاح تا نكردۀ كردار خويش را

اي نفس كافر اين همگي لاف زُهد چند

نا كرده باز رشتۀ زنار خويش را

در گوش بيخرد سخن كس نميرود

مفگن بخاك گوهر گفتار خويش را

نا اهل نيست لايق اسرار گفتنت

با هر كسي مگوي تو اسرار خويش را

با جاهلان خموشي بود به ز گفتگو

در گفتگو طلب كني اسرار خويش را

در راه عشق از سر خود اي پسر مترس

منصور وار بلند بنما دار خويش را

تا چند احتياجــــــــي دون همتان «رضا»

بي غيرتي است گر نكشي بار خويش را

دل بي عشق

زتشريفت ز دل بر ديده دارم آرزو جا را

چو ذره سر بر افلاكم بسويم گر نهي پا را

دل بي عشق را در معرفت قدري نميباشد

زمي خالي بيرون سازند از ميخانه مينا را

خدا خواني به تسبيح و به سجاده نميباشد

بدام ودانه نتوان صيد كردن مرغ عنقا را

اگر وصل بتان داري هوس بگذر ز كيش او

چو آن كافر وشان زنار كن زلف چليپا را

نه دنيا شد بكف نه دين بدست آمد زهي غفلت

نگاهي تا برون سازم زخاطر هر دو دنيا را

مكن درانجمن تكليف صحبت بيدماغان را

كه مجنون دوست دارد گوشۀ بي قيد صحرا را

سخن چون دُر بود هركس خريدارش نميباشد

بگوش خويش خوبان جا دهد لولوي لالا را

هواي معرفت داري بخلوت خانۀ بنشين

نگيرد نشۀ تا بر خم نباشد جاي صهبا را

«رضا» امروزوفردا گفته دادي نقد عمر ازكف

به امروزت چه كردي در نظر داري تو فردا را

تابكي؟

تا بكي چون گل شگفتن در نظر داريم ما

همچو نرگس چشم كور و گوش كر داريم ما

شور مرغان چمن هرگز بگوش ما نرفت

غنچه بايد شد خزاني پشت سر داريم ما

سد راه ماست اسبابي كه ما كرديم جمع

كي بود يارب كه اين اسباب برداريم ما

غرق گشتن پيش رو داريم ما زان غافليم

در محيط زنده گاني صد خطر داريم ما

با وجود علم و دانش عيب ما اصلاح نشد

چيست حاصل آنكه صد فضل و هنر داريم ما

علم حاصل گشت و اما جاهلي از ما نرفت

ازرگ گردن بدل ها نيشتر داريم ما

نوح را در وقت طوفان گشت فرزندش جدا

ما چرا خوشدل كه روز غم پسر داريم ما

حق نهان نبود «رضا» باشد بصد برهان عيان

بر سراغ گــــل چو بويش راهبر داريـم ما

محبت

محبت پيشه كن خواهي كه سازي صيد دل ها را

بحكم محض نتوان رام كردن خلق دنيا را

سرت گر آسمان سايد ز اصل خود مشو غافل

كف خاكي رسي كاندر هوا بنگر تۀ پا را

نشاط عيش دنيا بر دل جمع است اي غافل

دلت گر جمع خواهي ساز كمتر شغل دنيا را

دلت محكوم حكم حق بود فارغ نما دل را

ز غير او كه صاحب دل نخواهد جز بخود جا را

قرين بد مشو زنهار گرنام نيكو خواهي

شوي رسوا مصاحب گر كني با خويش رسوا را

رفيق نيك دستت را بگيرد در پريشاني

رفيق بد بدستت ميزند در وقت غم پا را

كجي از طينت زلف سيه بيرون نميگردد

بود مشكل كه سازي نو مسلمان كهنه ترسا را

بروز نيك باشد با تو بدخواه توهم يارت

بروز بد كسي با تو بود يارت بود يارا

دل پرخون نصيب لعل جوهر دار ميباشد

بود عاقل بغم هر جا كه بيني روي دنيا را

عقيق از جوهر خود لايق تاج شهان گرديد

بفرق سر سزد گر جا دهي اشخاص دانا را

بلطفت من ندارم طالعي از بخت نا سازم

بدشنامي بود هم گاه گاهي ياد كن ما را

بمعني عاشق و معشوق دور از هم نميباشد

زيك گلبن جدا نتوان گل رعنا وزيبا را

به عاشق هر چه بيند در نظر معشوق او باشد

كه مجنون از رخ گل ياد آرد روي ليلي را

علاج مرگ باشد از كف شاه وارگر بيرون

اجل را چاره نبود از فلك حتي مسيحا را

ازين دار فنا آخــــر ترا رفتن بود در پيش

مهيا كن رضا زان پيشتر بر خويشتن جا را

راحت دنيا

زلف كافر تا بروي چهرۀ زيبا نشست

صد هزاران نشتر بيداد در دلها نشست

جاي بلبل زاغ بيند در گلستان روي گل

حسن گل بي قدر دان شد لاله در صحرا نشست

از نفس آئينۀ روشن مكدر ميشود

گرد غم از هستي ما بر دل بينا نشست

هر كسي آسوده و آرام در جاي خود است

غرق شد ماهي اگر بر كشتي دريا نشست

بر فقيران راحت دنيا فزون تر از غني است

بينوايان مفت دارد بر غم دنيا نشست

از نقوش اعتبار هر دو دنيا فارغ است

دل اگر بر نقش ياد حضرت مولا نشست

گوشۀ بر خود گرفتم قدر دان من نماند

رفت درد آشام دُر دمي كه در مينا نشست

غم بقدر فكـــــر اسباب جهان باشد «رضا»

نيست غمگين آنكه فارغ از غم دنيا نشست

دانه ها

سايۀ آه است خط بر آفتاب افتاده است

يا به دور مه غمم در پيچ و تاب افتاده است

يا كه سنبل در ختن زار صباحت سبز شد

يا كه گرد عارضش خط مشكناب افتاده است

دل نه تنها بر خطش از من اسير دام شد

دانه ها در دام اينجا بي حساب افتاده است

وه كه گفتم چشم مستت كُشت رحمي كن بمن

گفت گوآهسته ترچشمم بخواب افتاده است

ياد او كردم سرشكم همچو سيلي شد روان

خانه زين سيلاب دل را هم خراب افتاده است

در جواب بيت ابرويت «رضا» را شاعــــــــريست

از تو يك بيت است از من يك كتاب افتاده است

پيچ و تاب

ماه من را هالۀ از مشكناب افتاده است

يا ز عنبر جدولي بر آفتاب افتاده است

مژده ايدل مر ترا كز عهد جانان بي بقا است

حسن او هم از خطش پا در ركاب افتاده است

حالتي بر من ز عشق اوست گر گويم بكس

مستمع را دل ز صبر و تن ز تاب افتاده است

اي پري رخ از قباي سرخ و از طاق زرت

جان مسكينم در آتش چون كباب افتاده است

كافر چشمش مسلمان ميكشد سحرش نگر

در نظر ها اين گناهش چون ثواب افتاده است

ابرو بسم الله و رخ آيات رحمت در نظر

اين ز صنع حق به ترتيب كتاب افتاده است

رفته رفته كار دل از گريۀ بسيار من

تا بجاي شد كه حالا خود در آب افتاده است

من ندانم نازكـــي از چيست بر طبعت «رضا»

تا كنم يادي ز مويش پيچ و تاب افتاده است

يار نهاني

از يار نهاني به عيان هم اثري هست

در سينه كه دل ميطپد از جان خبري هست

با سوخته دل حرف كم و بيش نگويي

بر مردۀ خاكسترِ ما هم شرري هست

اي ناله فغان كن كه به داد تو رسد كس

بر حال تو ديدن نبود گوش كري هست

بي عشق درين غمكده تا چند توان زيست

گر غنچه دهاني نبود مو كمري هست

بر نشۀ مي درد سر رنج خمارست

هر سود كه بيني ز پي آن ضرري هست

گر معصيتي نيست چه داني تو برحمت

اندر شب تاريك فروغ قمري هست

بيهوده درين باغ نرويدۀ اي گل

گل كردن اشجار براي ثمري هست

بالا تر هر پنجه بود پنجۀ ديگر

گر ظلم نمايي بتو هم داد گري هست

اي خواجه ز ناداني مردم چه زيانت

بار تو نماند به زمين تاكه خري هست

هر غــم كه رسد غم نخوري مايۀ شاديست

زيرا كه «رضا» از پي هر شب سحري هست

گذشت

صد آفرين به حال كسي كو زجان گذشت

كز بهر دوست تا كه ازين خاكدان گذشت

پيچيدم همچو موي به دور خيال خود

تا ياد چين زلف تو بر ناتوان گذشت

خاموش گشت شمع به وقت بيان من

تا سوز حرف عشق تو اندر زبان گذشت

باز آ كه رفت صبر و شكيبايي از دلم

آراميم دو باره نه اندر گمان گذشت

پيري رسيد و رفت جواني چه چاره است

بايد قرار گشت كه تير از كمان گذشت

گشتن مقيم بحر پر امواج آفت است

بايد چو آب زود ازينجا روان گذشت

امروز گــــــر چه قدر «رضا» نيست بر كسي

خواهند گفت وقتي كه حيفش فلان گذشت

گناه و ثواب

بر عاشقان خيال گناه و ثواب چيست

پرواي دوزخ و غم روز حساب چيست

ديدار مقصد است به دوزخ اگر روند

از شوق ذوق خويش ندانند عذاب چيست

بي باده اند مست ازل از نگاه تو

در پيش مستي نگۀ تو شراب چيست

با بيدلان نگاهي ز چشمت كفايت است

حاجت به قهر نيست خيال عتاب چيست

قانون عشق نغمۀ دارد جگر گداز

تاثير صوت بربط و ساز و رباب چيست

بازست بر خيال تو چشمم بخواب هم

عاشق بچشم خويش نداند كه خواب چيست

بردار پرده را ز كمالت كه منكران

دانند تا كه پيش رخت آفتاب چيست

پيمان و عهد او بكسي نيست استوار

در حيرتم كه مذهب آن بي كتاب چيست

هجران نكــــــــــرده تنگدلت اي «رضا» بگو

چون مو در آتش اينقدرت پيچ و تاب چيست

رزق مقدر

واقــف دم بــاش كــه دم ميــرود

عمر چو وحشي است به رم ميرود

بــر ســر رزقــــــي كه مقدر شده

بر تو نه بيش است نه كـم ميرود

بنده گــــــي حق به تواضع گزين

گـــــــردن مزدور چو خم ميرود

رحم كن ايجان به جگر ريش خود

گــــــــر نكنــي رحم ستم ميرود

بـــــر دل عاشق دم و ساعت ز هجر

غصه وغـــــــم رنج و الم ميرود

يكدمــــــي گر همدم و يارم شوي

آن دمت از دل همه غــــم ميرود

جدايي

مباد آندم جدايي جاي وصلت در كنار افتد

مباد آندم فراقت در طبيعت جايدار افتد

خدا را زود تر بشتاب و قدر وقت صحبت دان

مبادا در محبت چشم زخم روزگار افتد

بيا چشم طبيعت صاف كن رخسار صحبت بين

مباد از رفتن فرصت بديدنها غبار افتد

تلاشي تا بهار وقت را يكدم تماشايي

مبادا از خزان بيني به چشم گل كه خار افتد

شب جمعه جماعت ميسزد خرمن شود جانان

مشو تنها ز تنهائيت بر خرمن شرار افتد

سمند طبع را جولان ده و از يار بد بگريز

كه اين است از نگاه غير جنس خود ببار افتد

خيالـت صيد معني بر «رضا» دارد رضا بگزين

رضاي اوست قلابي كه چون او از شكار افتد

جلوۀ معشوق

بنالد بلبل مسكين چو از گلزار دور افتد

قيامت ميشود آندم كه يار از يار دور افتد

نميگردد بشوق خويشتن بلبل جدا از گل

چه سازدبر خزان كز دورچرخ پُر غرور افتد

نباشد گر بعالم جلوۀ معشوق بر عاشق

بعالم با دو چشم روشنش گويا بگور افتد

شدم عاجز فزون تر شد غمم از مردم دنيا

بلي ز اهل تردد بيشتر زحمت به مور افتد

سواد ديده ام را ازازل خطش بود سرمه

مباد آندم كه چشم روشنم يكدم ز نور افتد

نديدي روي دلبر زاهدا بر حور مينازي

اگر بيني جمالش ديده ات فردا ز حور افتد

«رضا» جنت نميخواهد بجز كويش بود قسمت

كه بيرون رفتن از فـــــردوس آدم را بزور افتد

گنبد گردون

ايدوستان ز پيش نظر يار ميرود

جانم ز دست و دست من از كار ميرود

از دل كباب لخت جگر كيست تا خرد

زين شهر باده نوش جگر خار ميرود

بلبل فغان به گنبد گردون كشد رواست

گل سينه چاك كرده ز گلزار ميرود

جان مانده بهر زحمت من آفرين بدل

كز بهر پاسم همرۀ آن يار ميرود

شرمنده ام بسختي جان وقت رفتنش

گرچه زديده ها گوهر شهوار ميرود

باشد علاج هر مرضي اي «رضا» مگر

آمد اجل بهــــــم دل و دلدار ميرود

عقدۀ دل

تا كنم ياد رخت آتش بجانم ميشود

آه دل چون دود سوي آسمانم ميشود

لعل رنگينت چو تابش داشت تا شد از نظر

جاي آب از ديده اشك و خون روانم ميشود

گر چه دلتنگم غم عشقت نميگويم بكس

ور بگويم عقدۀ دل بر زبانم ميشود

تا برم نآمد نميدانم چه نيرنگ است اين

بر درون سينه صد جا دل طپانم ميشود

گرچه رفتي از نظر ليكن نرفتي از دلم

وصل و هجرت بوالعجب يكجا عيانم ميشود

كس نمي فهمدبجز دل درد و سوز من مگر

گه زبان خامه اندك ترجمانم ميشود

بي كسي و عاشقي و هجر كم مهر زياد

اين همه يكجا شود طاقت چه سانم ميشود

آهم از دل سر به بالاميكشد ترسم ازان

رفته رفته دود آتش در نهانم ميشود

تا ز بي قوتــــي نميرم روزهجرانش «رضا»

آب چشم و خون دل روزي رسانـم ميشود

قطرۀ باران

از صفاي حسن او جوش عرق جوهر شود

قطرۀ باران ز نيسان در صدف گوهر شود

چوب تر گر بر دم آتش فتد اخگر شود

عشق حاصل كن ز خامي تا برايي زاهدا

فكر روشن در زمان غم ترقي ميكند

حسن از زلف سياه او منور ميشود

از رياضت رهنما بي علم نتوان شد كسي

تار و كاغذ هر دو گر يكجا شود مسطر شود

گر به اين وضعيست راحت بر بزرگان جهان

خواجه بايد بگذرد از خواجه گي قمبر شود

بهر دفع غم به هند آرند رو صاحبدلان

از غبار آيينه ها محتاج خاكستر شود

جوش رحمت كي شود معلوم تا نبود گنه

حسن را خال سيه افتاد و گر زيور شود

هر كسي گر از عصاي داشتن گردد خطيب

رو دگر از تيشه بايد صاحب منبر شود

عشق ميسوزد دل ما را «رضا» صد حيف آن

جسم ما در آتش او زود خـــــــاكستر شود

خواب و خيال

دردا كه ازين مرحله ياران همه رفتند

تنها شده مانديم رفيقان همه رفتند

جمعيت ما گشت پريشان همه رفتند

چون زلف بيك سلسله بوديم همه جمع

فرصت چقدر بود كه از ديده چو اشكي

بر خاك فتادند ز مژگان همه رفتند

ديدند كه تمثال جهان خواب و خيال است

چون آئينه با ديدۀ حيران همه رفتند

اي واي كه افتاده چو اشكيم به دامان

واماندۀ عجزيم شريكان همه رفتند

سرو كهن تازۀ اين باغ بصد داغ

ناديده ثمر هيچ ز بوستان همه رفتند

بلبل كه كند نالۀ جانسوز عجب نيست

داغست كه گل ها ز گلستان همه رفتند

مانديم برين گنبد گردون به دل تنگ

ويران شود اين خانه كه خوبان همه رفتند

جان گشته اسير قفس تن چه توان كرد

آزاد نگشتيم ز زندان همه رفتند

بر هستي دنيا به چه اميد توان زيست

با هستي خود بر تن عريان همه رفتند

محروم زمقصود همه دردم آخر

يك آه كشيدندياران همه رفتند

خاموش «رضا» جاي سخن نيست در اينجا

محمل به نفس بسته عـــــزيزان همه رفتند

در وصف پير «توشيح»

شاهي كه سپاهش دل و جانست به بينيد

ماهي كه فلك بر سر آنست به بينيد

آبــــي كه همه در طلبش مـــــوج طپيدن

افتاده و غلطيده دوانست به بينيد

هي هي چه عجب دولت و وه وه چه عجب بخت

آن سر حق امروز عيانست به بينيد

وي گر چه نگويد كه منم عارف باالله

باالله كه بود عارف و آنست به بينيد

لامع شده آن پرتو نور از وطن غور

داريد بصيرت چه بيانست به بينيد

ياري كه به دنيا و به عقبي شود آن يار

پيريست كه صد فيض بر آن است به بينيد

اي مرده دلان تابكي اين رنگ فسردن

حيف است بهاري كه خزانست به بينيد

لب بر لب معشوق مجازي چه گذارم

يارم بدل اسمش به زبان است به بينيد

لاله صفت از خون دلم شرح چه پرسي

از عشق بت پير چمان است به بينيد

هيهات در اين زنده گي افسوس بر اين عمر

چون آب به تعجيل روان است به بينيد

صاحب نظري جوي كه راهت همه چاهست

بي راه بلد راه چه سان است به بينيد

اي گشتۀ مغرور به دنيا و متاعش

دنيا و متاع بار خران است به بينيد

حالي كه نه روشن شود امروز چه حال است

حالي كه بد از تيره شبان است به بينيد

بگرفته «رضا» دامن آن پيري كه اسمش

از اول هــــر بيــت عــيانســت بـه بينيد

بر سنگ مزار

خاكم براه عام تل عاشقان كنيد

آمرزشم طلب ز خداي جهان كنيد

اي دوستان به تربت من بعد مردنم

آبي بروي بيكسي من روان كنيد

بر سرمه ديده ياد خود از ناتوان كنيد

از هستيم نمانده اثر هيچ جز غبار

چون بلبلان به ناله نبايد ز عشق گفت

پروانه وار باختن جان عيان كنيد

توصيف يار راست نيامد به صد زبان

دل را دهيد قطع بيان و زبان كنيد

بر زاهدان ز عشق مگوئيد زنهار

راز درون سينه ز نادان نهان كنيد

از ســوز درد عشــق بــود نالـــۀ «رضا»

زين شعله داغهاي دل آتش فشان كنيد

قناعت پيشه

غنچه ام پيش از بهار گل خزانم كرده اند

اشكم و افگنده از چشمي روانم كرده اند

هيچكس چون من اسير رنج كلفت ها مباد

دورم از يار و به اغيار هم عنانم كرده اند

خواستم داد تظلم سر كنم گوشي نبود

تا فغان شد ناله ام قطع بيانم كرده اند

كس ز رمز حرف احوال دلم واقف نشد

نالۀ گنگم كه بر گوش كرانم كرده اند

معني ام بيرون ز صورت كي كسي بيند مرا

همچو بو بر گل درين گلشن عيانم كرده اند

چون نگين بر سنگ ميبايد سر خود را زدن

زين سيه رويي كه مشهور جهانم كرده اند

تا شدم من بندۀ نفس و هوا بر حكم حرص

از پي هر استخوان چون سگ دوانم كرده اند

صدر مجلس گشته ام بر مردمان بي خرد

غافلم از خود كه پالان خرانم كرده اند

همچو آهم كس نشد واقف ز احوالم «رضا»

درد دور از ديده ام بر دل نهانـــــم كرده ند

در وصف ميمنه

جوش بهار عالم جان است ميمنه

فرحت فزاي روح و روان است ميمنه

كاندر بهار سير نكردي به دشت او

كي باورت شود كه چه سان است ميمنه

ازرنگ حسن كوه به كوهش همه سمن

وز داغ عشق لاله ستان است ميمنه

فرش زمردي است بساط زمين او

گويم سزد بهشت جهان است ميمنه

سبزه بزير و گل به زير موج آتشي

از آب رسته سحر نشان است ميمنه

از يكطرف بنفشه دميده چو زلف يار

بر كوه و دشت مشك فشان است ميمنه

از يكطرف هواي سليمش بود حيات

احياي طبع خسته دلان است ميمنه

دل هاي مرده زنده شود در بهار او

كو دل كه جاي سبزه رخان است ميمنه

آبش چو شير ميرود از سنگلاخ او

بر سنگ سيم صاف روان است ميمنه

نبود ضرر زآب و هوايش غريب را

بر صحبت غريب ضمان است ميمنه

داراي ميوه است ز اقسام ميوه جات

با آنكه آب قدري گران است ميمنه

بس چيز غير شالي دهد بر به للم او

از للم خويش صاحب نان است ميمنه

خربوزه اش به للم بود بهتر از نبات

از خاك خشك شهد چكان است ميمنه

زحمت نكرده راحت خود را دهد زياد

بر دهقان مرده چو جان است ميمنه

هر غنچه گر شگفته نگردد قصور اوست

شب باده اش هميشه وزان است ميمنه

اكثر ز نوع ادويه باشد به كوه او

بهر طبيب همچو دكان است ميمنه

دارد گوگرد وسرب و بسي معدن ديگر

هم از نمك مليح به كان است ميمنه

نخچير و كبك وسيسي و هر گونه از شكار

دارد شكارگاه كلان است ميمنه

حد جنوب سرحد سرد و شمال گرم

بر گرم و سرد جاي ميان است ميمنه

خلقش خليق و ساده و صادق به اعتقاد

حرفش يكي دلش چو زبان است ميمنه

عام است خال خال برآيد چو خاص او

خال رخ كمال جهان است ميمنه

از پيشتر ظهير و قشيري دو شاهدند

داراي اهل علم و بيان است ميمنه

خالي ز اهل حال نباشد به هيچ حال

حالش ز ديد خلق نهان است ميمنه

سيف الملوك عارف و اسحاق دو امام

دارد بسي فقير چنان است ميمنه

توصيف ملك خويش مكن بيش ازين «رضا»

حاجت به وصف نيست عيــــــان است ميمنه

محفل امكان

بمن گردد كسي در شام هجران غمگسار من

مگر طالع شود ماه رخت اندر كنار من

به شب هاي جدايي وقت تنهايي كسي ديگر

بجز درد و غم يارا نيايد كس بكار من

چكيدم آب گشتم سوختم بر محفل امكان

نشد پيدا كسي چون شمع سوزد در مزار من

بيا ايشوخ من يكدم نشين پهلوي زار من

براي اينكه شايد دل بحال خويشتن آيد

پس ا ز عمري كه آيي بر سر بالين بيمارم

براي مرگ من اغيارهم گردد دچار من

بدل عشق ترا بر خاك هم با خويش خواهم بُرد

عنان آهسته نه بر تربتم اي شه سوار من

بوقت زندگي وصلت نشد حاصل پس ازمرگم

«رضا» اميد دارد بلكـــــه آيـــــي در مـزار من

شير عشق

اي دل اسير حلقۀ زلف بتان مشو

كانجا نميخرند دو صد دل به نيم جو

بر مهر مهوشان جهان جان مخور فريب

كاندر محاق كاستن افتي چو ماه نو

در عاشقي ز باختن جان گريز نيست

پرواي سر اگر بودت در رهش مرو

منزل براي عشق نباشد شنو زمن

هر جا كه ميرسي به همان جا است تك و دو

در نزد شير عشق پلنگان تيز چنگ

چون موش كشته كر به صفت كرده اند مو

مجنون صفت تو تا نشوي اي «رضا» شنو

گــــر عاقلــــي به چهرۀ ليلــي نظر مكن

كو

ايدل عشق گزين راحت و آرام تو كو

عهد ثابت به وفا زان مي گلفام تو كو

عشق آسان نبود زلف نگر بر سر حسن

ميخورد خون سيه قطرۀ آشام تو كو

يار چو صيد بجز دانه نيايد در دام

در رۀ عشق زدل دانه ز جان دام تو كو

بيقراريست به هجران و وصال معشوق

بر دو حال است چنين يافتن كام تو كو

از غمش صبح تو شام است همه روز توشب

همه دم رفت به غم فرصت ايام تو كو

عشق چون آتش سوزنده ترا ميسوزد

سوختي خاك شدي پخته گي خام تو كو

به ملامت دل خود بد مكن از عشق «رضا»

عشق گر نيست بگو زنده گي و نام تو كو

اي اشك

اي اشك يار ميرود از پي دويده رو

شايد به رحم آوريش خون طپيده رو

اي ديده حيرتي به تماشاي رفتنش

بلكه كند نگاه پسين ديده ديده رو

اي آه زود زود كه تا گيريش عنان

از راه آسمان ز پي او جريده رو

اي ناله بر تو از اثري گر بود بر آر

جان ميرود صداي حزيني كشيده رو

اي جان عاريت تو چسان مانده ي به تن

جانان ز ديده رفت تو از تن پريده رو

اي تن كشيدن قدر عنات تابكي

آن سرو ناز رفت كنون قد خميده رو

اي دل بلاي تو است كه من مانده ام به هجر

گر ميكني علاج به دردي رسيده رو

اي طبع تازگي و صفا رفت از برت

بر گوشۀ كدورتي حالا خزيده رو

داري قباي خويش به دردش دريده رو

اي صبر راستي به «رضا» گــــر ز قامتي

رسن

بر غربت آشنايم اي دوستان وطن كو

از آشيان جدايم اي بلبلان چمن كو

ما را چه حاصل از جان از دست دوستان آه

چون يوسفم در چاه اي مالكان رسن كو

همچون جرس به فرياد داديم عمر بر باد

حرفي كه ما بگوييم در پيش او دهن كو

بيكس شهيد عشقم رحمي نما به حالم

عريان فتاده بر خون اي واي من كفن كو

چون لاله دل پر از خون مسكن گرفته در دشت

اي باغيان خدا را گلزار اين وطن كو

گشتم چو پير كنعان دور از لقاي جانان

اي باد صبحگاهي بويي ز پيرهن كو

آواره ام به هر سو از دست طبع بدخو

لاحول بر كه خوانم جز نقش اهريمن كو

شيرين به آه و افغان ازعشق روي جانان

در وقت كندن جان ميگفت كوهكن كو

مسكين «رضاي»بيجان دارد دهن سخن كو

از حسن مه لقايان آيينه سانــــــــــم حيران

ميل دل

ميل دلت به كيست كه مايل فتاده يي

دريوزه گرد هر در و سايل فتاده يي

يار تو در كنار و تو پويان به هر طرف

بحرت به پيش تشنه به ساحل فتاده يي

رو آوري به مدرسه بيرون ز فيض دل

علمت درست نيست گر از دل فتاده يي

زانت نميدهند سراغ از نشان يار

بر غير يار مايل و شاغل فتاده يي

اي مست حرص نشۀ از معرفت گزين

حق با تو نيست تا تو به باطل فتاده يي

عالم همه طفيل تو مخلوق گشته است

هشدار قدر خويش كه كامل فتاده يي

لعل لبش به خون دو عالم نشسته است

تنها دلا چگونه مقابل فتاده يي

ياد تو زنده ميكندم گر چه مرده ام

اي خون چرا ز دامن قاتل فتاده يي

هان توشه گير ور نه ز منزل فتاده يي

اي جان سفر به پيش تو پس مانده از همه

صاحبدلان ز روي كرم بار ها ترا

دل داده اند ليك تو بيدل فتاده يي

غالب مشو به بخت بنار عضب مرو

آتش مزن به خويش كه جاهل فتاده يي

روپوش مدعاي حقيقي ست تن ترا

تن زن به خود كه خود به خود هايل فتاده يي

خون خورده است گل كه كفش پر ز زر بود

خارِ گناه كيست كه كاهل فتاده يي

اي دل نموده اند ترا باب معرفت

روكسب عشق كن كه قائل فتاده يي

نقصان وعظ دراثر ازاين بود «رضا»

فاعـــل به كار ناشده قايل فتاده يي

زلف يار

غير از هواي تو چه تمنا كند كسي

دل را كه غنچه ايست چه سان وا كند كسي

نا ممكن است ازغم داغت جدا شدن

چون لاله گر چه جاي به صحرا كند كسي

بــر ســود مايــه نــه زسـودا كند كسي

بيهوده بسته ايم خيالي به زلف يار

ما غير حق ز او طمع گفتگو كنيم

مشكل ز نقطه دفتري انشا كند كسي

منكر مشو كه لعل لبش زنده چون كند

كفرست اينكه كذب مسيحا كند كسي

بيباك ومست خفته برويش دوچشم او

نزديك صبح و خواب چه امضا كند كسي

از غمزه مرده ايم و نيازش نمانده است

از فتنه چيست حال كه پروا كند كسي

از پيچ و تاب زلف برويش سبب مپرس

بي طاقتي است شعله تۀ پا كند كسي

مقصود ناپديـــد و «رضا» در خيال او

بهر گهر چو غوطه به دريا كند كسي

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: