افسانه ي » نايمان آنا «


چنگيز آيتماتوو
مي گويند كه نام و رسم ِ مزارِ » آنا بِيت» در قرقيزستان ،از يك افسانه گرفته شده است. بر اساس اين افسانه ، قومي كه » ژون – ژوآن » ناميده شده ، رفتاري وحشيانه و سلطه گرايانه نسبت به قبايل قرقيزو قزاق داشته است وبراي به بردگي در آوردن جواناني كه اسير مي كردند ، آنان را شستشوي مغزي مي دادند.
» ژون – ژوآن » ها نخست گيس جوانان را كنده و بعد ، موهاي مانده را از ته مي كشيدند. سرهاي خوني را هم بلافاصله با پوستي كه از گردن هاي اُشتران تهيه كرده بودند ، سفت و سخت مي پيچيدند .

موهاي اسيران كه شروع به رشد مي كرد، چون زير پوست فضايي براي نمو نبود ، ريشه در پوست هاي زخمي انداخته ورويشي معكوس را آغاز مي كردند. بدين طريق بردگان جوان ، حافظه ي خود را گم كرده و چيزي از گذشته به ياد نمي آوردند . بعد از اين كار ، مرحله ي آموزشهايي مي رسيد كه » ژون – ژوآن ها » مي خواستند ياد اسيران بدهند و آنها را به اطاعت خويش در آورند . بردگان مبتلا به وضعيتي مي شدند كه نه خاطره اي از پدر و مادر خود توذهنشان مي ماند و نه تصويري از ديروزهاو حوادث زندگي. فقط مطيع اوامري مي شد كه اربا ب مي گفت و آنها بي چون و چرا اجرا مي كردند .

روزي از روزها پسر نوزده ساله ي زني از قبيله ي » نايمان » هاي قرقيزرا كه » نايمان آنا » صدايش مي زدند را نيز به اسيري مي گيرند .

» نايمان آنا » به جويايي ِ پسر برومندش ، سالها يي دراز را در غربت و آوارگي به سر مي بَرَد و چون ردي از او نمي يابد ، دردش را در جگر تاب آورده و چشم و گوش اش  همچنان دنبال خبري ازاو مي گردد .

مي گويند خيلي اتفاقي  روزي بازرگاني مهمان » نايمان آنا » مي شود . مهمان مي خورَد و مي آشامَد وطبق معمول از آب و هوا سخن مي رود و بعدش از تجارت شتر حرفي به ميان مي آيد . تاجر از يك سارباني مي گويد كه در جمال و كمال بي همتاست وبه نشان ها و ويژگي هايي در وي اشاره مي كند كه يكهو ، به دل » نايمان آنا » برات مي شود كه او كسي جز پسر ش نيست .

» نايمان آنا » شترش » آغ مايا » را حاضركرده وبا خورد و خوراكي و آبي چندروزه ، بي آن كه با كسي حرفي بزند ، راهي مناطقِ استپ مي شود .دهها كاروان شتر مي بيند و چشم به ساربانان مي دوزد و آخر سر ، در حالي كه هيچ اميدي به يافتن او نداشت ، چشم اش مي خورد به پسرش . شادمان شده و باشترش سوي گله ي وي مي شتابد. اما هرچه به چشمان پسرش مي نگرد هيچ عكس العملي از او نمي بيند . به او از تبارو قبيله اش مي گويد و اين كه مادرش است و حوادث چنين بوده و چنان و نام اش نيز» دُنَن باي » است و از اين مسائل. اما انگار كه تكه سنگي بيش نيست و جز شترانش به چيزي توجه ندارد .

روزها بدين منوال مي گذرد و » نايمان آنا » مي بيند كه انگار چيزي يادپسرش نمانده و بي خودي كلنجار مي رود . تا كه تصميم مي گيرد اورا در فرصتي بي هوش كرده و با خود ببرد . روزي به اين نيت نزديك فرزندش شده و او را صدا كرده و مي گويد : » بيا! » اما نگو كه ارباب  اش به او سپرده اگر آن زن نزديك تو شد با تير و كمان از پا بيندازش. پسر نيز چنان مي كند . تا مادرش مي خواهد گامي به او نزديك شود تيري در چله ي كمان گذاشته و سوي او نشانه مي رود . تيري از پهلوي چپ » نايمان آنا » اصابت مي كند و تا بخواهد از شترش» آغ مايا » بچسبد، سرنگون بر زمين مي غلطد . درآن لحظه طوفاني در استپ برمي خيزد و روسري سفيد » آنا نايمان » را به هوا بلندش مي كند . روسري سفيد تبديل به شاهيني شده و در حالي كه غريوِ » دُنَن باي – دُنَن باي » اش بلند بود صحرا هاي قرقيزستان را پشت سر مي گذارد .

جايي كه » نايمان آنا » به هلاكت رسيد ، هم اكنون مشخص و موجود  مي باشد وآنجا رامرقد » آنا بِيت » مي نامند .

روايت ها حكايت از آن دارند كه هنوز هم آن شاهين ، درفراسو هاي استپ همچنان در حال پرواز است و  مردم به او » مرغ اسحاق » مي گويند .*
——————-
* ترجمه از كتاب » روزي به درازاي يك عصر» نوشته ي چنگيز آييتماتوو (دسامبر ۱۹۲۸ – ۱۰ژوئن ۲۰۰۸ ) ، برجسته ترين نويسنده ي » قرقيزستان » .
 

عليرضا ذيحق

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: