حج، آهنگ انسان خداگونه بر مدار خدامحوری


خواهی که تو را کعبه کند استقبال
مایی و مَنِی را به منا قربان کن
«مولوی»
حج، به معنی آهنگ و قصد است . حج یعنی قصد در راهی است دوامدار و حرکتی است در جهت کمال لایتناهی و هجرتی است ابدی از » از خانه خویش » به » خانه خدا » . زمانیکه حاجی راهی دیار دوست میگردد در «میقات» است که یک توئی و بی تشخصی را که در لباس های گوناگون و تشخص های متفاوت، پوشانده است، با تعویض آن به لباس سپید و یکدست، به نمایش می گذارد . حاجی با پوشیدن احرام، سپید جامه گان توحید را همراهی کرده و همه ی خودنمائی ها و تشخص های اشرافی و شرک آلود طبقاتی را در جامه سپید احرام، می پوشاند، تا «خسی شود که به میقات» آمده است .

در صحرای «عرفات» است که به یمن آفتاب گرم و نورانی شناخت و آگاهی، سردی مذلت بار مناسبات اجتماعی شرک آلود و جهل مضاعف که روح و روان انسان ها را منجمد و فسرده کرده است، در ذهن انسان به حج رفته ذوب میگردد . اصلا «عرفه» در زبان عربی از مشتقات معرفت است که در فارسی معنی شناخت را میرساند . حاجی، در عرفات باید دشمن درونی را شناسائی کرده و آن را با سلاح معرفت از بین ببرد وگر نه مانند خیلی ها که دشمنان بیرونی را شکست دادند اما حاکمیت دشمن درونی بر ذهن و قلب آنان، بالاخره همه را در پای دشمنان بیرونی به سجده واداشته است، سعی بیجا کرده است . این یک واقعیت غیر قابل انکار است تا ما شرک را در همه ابعادش در درون خویش از بین نبریم، هیچگاه موفق به نابودی مظاهر شرک در بیرون نخواهیم شد «ان الله لا یغیر ما بقـوم حتی یغیروا ما بانفسهم…» . اینجاست که وقوف در عرفه معنی اصلی اش را پیدا میکند و انسان ذوب شده در خورشید معرفت الهی و جاری شدن مذاب نور در رگهایش، جز وقوف کوتاهی در «عرفات» و رسیدن به مرحله شناخت و معرفت، آن جا از حرکت باز نمیایستد .

حاجی پس از وقوف در عرفات، بیدرنگ آهنگ «مشعر» کرده و خویشتن را با سلاح آگاهی و شعور مسلح می کند . فرمانده این قشون ملیونی درین جنگ، فقط «الله» است . لشکریان مسلح، همه شب را در مشعر به انتظار فرمان حمله بر دشمن، به صبح میرسانند . با طلوع خورشید روز اول عید قربان، همه لشکریان سپید جامه توحید تو گوئی که فرمان حرکت شان را نور خورشید به آنان ابلاغ کرده باشد، همه سراپا غرق شور و شوق عاشقانه، مسلح با سلاح شعور و آگاهی، راهی سرزمین «منا» گردیده و در جنگ با عوامل بازدارنده صعود(شیاطین سه گانه زر و زور و تزویر)، سرزمین آرزو ها و تمنیات اش را از لوث وجود شیاطین پاک کرده و جهت صعود به قرب الهی، وابستگی های غیر او را به قربانگاه می فرستد . بعد از قربانی نمادین وابستگی های درونی است که «شدن» حاجی کامل گردیده و خویشتن انسانی اش را درمی یابد . این انسان نو که تولد دوباره خویشتن خویش را به شهادت نشسته است با خیل سالکان این سفر، با شور و هیجان و جاذبه ای عجیبی با «طواف»بر محور توحید، خدا محوری را تجسم عینی می بخشند و با این عمل شان به جهانیان می فهمانند که اصل حاکم در مجموعه «امت» فقط و فقط «خدامحوری» است که در کنگره عظیم و جهانی حج به نمایش گذاشته میشود .

حاجی در سعی بین صفا و مروه، حالت روحی یک زن، یک مادر درمانده، مظلوم و عاری از همه افتخارات نژادی و خونی، یک کنیز اما یک مادر با قلب رؤف و مهربان و با تمام احساس و عواطف مادری اما درمانده و مظلوم در جستجوی آب برای طفل شیرخوارش که از شدت عطش، جگرش خراش برداشته است، را تمثیل میکند . سناریوی سراسیمگی مادری در جستجوی آب و التهاب و عطش و تشنگی یک طفل شیرخوار آنهم در آفتاب سوزان سرزمین مکه، وقتی به نقطه اوج میرسد که «هروله» شروع میگردد . در بین صفا و مروه جائی است که حاجی ها به اصطلاح »هروله» میکنند، یعنی آهسته آهسته میدوند . چرا؟ . چون این کار را هاجر کرده است . چرا ؟ آیا خانه خدا را از همین نقطه دیده است؟ و دیدن خانه خدا قدرت بدنی و پویائی او را افزوده است؟ . نه ! نه ! دیدن اسمعیل تشنه کامش بر روی شنهای گرم و داغ صحرای حجاز است که مادر را علیرغم ناامیدی و خستگی مفرط، دوباره به تکاپو انداخته و جستجوی اب را از سر میگیرد . عجب ! چه نقشی جانسوز و جانگداز آنهم بر دوش زنی از نسل کنیزکان تاریخ . چه زیبا و پرشکوه، نقش آفرینی این کنیز در صحرای سوزان حجاز که تاریخ بشریت تا هنوز در بهت و حیرت نقش این مادر فرورفته است .

اما در فرهنگ توحید، زن نیز همانند مرد، رسالت انسانی بردوش داشته و در سناریوی خلقت الهی، نقش ها آفریده و افتخارات کمائی کرده اند . با نگاهی به تاریخ درمی یابیم که زن یعنی مادر در همه کشمکش ها از جنگ با عوامل طبیعی گرفته تا جنگهای خانمان سوز انسانی، از محیط گرم خانواده گرفته تا بستر جامعه، باز هم زن است که تجلیگاه بزرگترین و عظیم ترین فداکاری ها و مهربانی ها میباشد .

حاجی بعد از ختم این مراحل است که عید را در می یابد و این انسان به عید رسیده، جشن و سرور عید را با همگان به سور می نشیند . در ضیافت عید این چنینی است که از سر چشمه گوارای «وحی»، برکه های زیبای بهاری در زندگی کویری و جهنمی زمینیان چسپیده بر این گندزار زندگی معکوس، جاری و ساری میگردد .

قربانگه عشاق
این سنگ ز زیبائی عشق است که زیباست = قربانگه ی عشاق و منزلگه ی دلهاست
صد ها دل عاشق به مدارش چو پرکار = از خود شده بیخود، شناور به دریاست
دریا، چه دریا، که موجش چو توفان = در هم شکند هر چه تعلق به دنیاست
صد ها ذره اندر یم لطفش شناور = آن قطره شود بحر که پیوسته به دریاست
صد ها دل عاشق ز شوق رخ معشوق = پروانه صفت بال و پر سوخته شیداست
از جام محبت بنوشیده می عشق = آن سالک مفتون که ببریده ز دنیاست
«دلجو» ز تن این خرقه سالوس در افگن
بر تن همه را جامه یک رنگ چه زیباست
عباس دلجو

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: