شناسایی یک بیمار روانی به قدمت نزدیک به هزار سال


جناب آقای حکیـم ابوالقـاسم فـردوسی، موضوع سخنرانی های مجالس هشتادویک ساله تمام فاشیست های به اصطلاح «پـارس پرسـت» شده است و به دیدگاه یک دوست مآب «اگر او نبود چه برسر ما می آمد؟» (منظور چه برسر پان پارسیسم می آمد؟).

افکار شاعرانه این حکیم (به اصطلاح) سخن سرا که یه زر و زور و تزویر بر دهان بعضی محافل بین المللی چپانده اند و نان از آن سفره تناول می نمایند، آن گونه تخیلی – جعلی و نژادپرستانه است که دود از کله هر خواننده خوش ذوقی برمی خیزاند.

وی، یعنی آن عالیجناب، چنان تخم تفکرات شوونیستی را کاشته است که هنوز هم بیماری آن، همچون ویروس بر هرکس و ناکسی سرایت می کند.

اگر به دقت براشعار افسانه ای و حماسی جاودانه ی «خان طوس» نظر بیفکنیم و دروغنامه! ببخشید، شاهنامه اش را نبش قبر کنیم خیالات نژادپرستانه و مریض احوال نامبرده برملا می شود. جناب ابوالقاسم گوئیا آن زمان عقده ای و روانی تشریف داشتند و هرچه از استعداد بی نظیرش فوران می کرده نثار ما تورک ها و بانوان (زنان) نموده است، حالا از این دو موضوع چه کشیده است … بماند. من چند مثالی درباره افکار ضدتورکی پدرمقدس آریایی در این نوشته می آورم و سپس به حمله بیمارگونه «فردوسی» نسبت به زنان خواهم پرداخت.

انوشیروانِ مثلا «عادل» از ترس تورکها پسر خود هرمز را که از طرف مادر «تؤرک» بوده است جانشین خود می سازد. این واقعه حماسه سرای مشهور را دچار دل پیچه نموده است و در نتیجه چنین هذیان هایی از دهان مبارک اش خارج می شود:

بپرسید هرمز زمهران ستاد        که از روزگاران چه داری بیاد

چنین داد پاسخ بدو مرد پیر        که ای شاه، گوینده و یادگیر

بدانگه کجا مادرت را ز چین       فرستاد خاقان به ایران زمین

بدو گفت بهرام: ای ترک زاد        به خون ریختن تانباشی توشاد

تو خاقان نژادی، نه از کیقباد        که کسری ترا تاج برسر نهاد

سخن بس کن از هرمز ترک زاد        که اندر زمانه مباد این نژاد

و در ادامه چنان عصبانی می شود و کف بر دهان می آورد که :

که این ترک زاده سزاوار نیست        کس او را به شاهی خریدار نیست

که خاقان نژاد است و بدگوهر است        به بالا و دیدار چون مادر است

من چند سال پیش دانش آموزی داشتم که بسیار ضعیف بود و به هیچ وجه اعتمادبه نفس نداشت و وقتی با کسی دوستی و صحبت می کرد اضطراب سرتا پایش را فراگرفته و گونه هایش سرخ می شد. سایر بچه ها از وضعیت او سوء استفاده کرده و تغذیه ای را که به مدرسه می آورد از دستش ربوده و خودشان نوش جان می کردند و این دانش آموز ضعیف اغلب کتک می خورد و گوشه نشینی نموده و کز می کرد، اما وقتی که شبها می خوابید تبدیل به ابرمردی می گشت وبا یک ضربه دهها نفر از بچه ها را تکه تکه می نمود یعنی در خواب انتقام می گرفت آنهم چه قصاصی … حالا آقای فردوسی در خواب و رویا و در مداحی ضایعانه اش برای از بین بردن تورکها رستم را می تراشد و از وی چنان ابرقدرتی می سازد که وقتی راه می رفت زمین دچار زلزله 7 ریشتری می شد و آن زمان که شمشیر از غلاف بیرون می آورد کله صدها نفر از تورکهای توران زمین از بدن جدا می گشت، البته خود عالیجناب اقرار می دارد که:

رستم یلی بود در سیستان        منش کردمش رستم پهلوان

و در ادامه، این رویاهای شبانه فردوسی به کابوسی مهلک تبدیل می شود و بیماری قبلش را فرا گرفته، مجبور می گردد هرچه از مغزش تراوش می شود برزبان براند:

ابا سرخ ترکی، بدی گربه چشم        تو گفتی دل آزرده دارد به خشم

که آن ترک، بد ریشه و ریمن است        که هم بدنژاد است و هم بد تن است

از آن پس بپرسید از آن ترک زشت        که ای دوزخی روی دور از بهشت

چه مردی و نام و نشان تو چیست؟        که زاینده را بر تو باید گریست

بود ترک «بدطینت» و «دیوزاد»        که نام پدرشان ندارند یاد

خوب، ماجرا دارد به آن جاهای بسیار جالب می رسد، تورک ها «دیوزاد» شدند و بدطینت، اینجا دیگر فردوسی دارد سکته می کند و می خواهد جان در بدن هیچ ترکی نماند و خونشان ریخته شود:

تن ترک بدذات بی جان کنم        زخونش دل سنگ مرجان کنم

البته گاهی اوقات به ضد و نقیض گویی مبتلا می شود اما در مصراع دوم سروده اش باز خیس می کند:

که ترکان بدیدن پری چهره اند        به جنگ اندرون پاک بی بهره اند

ما درتبریز خودمان فردی داریم «حکیمی» نام، که چنان محو شاهنامه هست و مست فردوسی، که باید از نزدیک از خزعبلات وی آگاه شوی، البته اگر تحمل آنرا داشته باشی. نامبرده از استخوان بندی پارس ها صحبت می کند و از ترکیب صورت و چشم و ابروی آدمی می فهمد که آن فرد آریایی است یا نه؟! و ادعا دارد که اصلا در دنیا تورکی وجود ندارد. این مریض تبدار چنان در خیالات واهی و فاشیستی خود غوطه ور شده است که رحمت بر آن «هیتلر» پاک زاد ؛ و اگر خجالت نکشد بجای پیامبر فردوسی را می نشاند و به جای کتاب آسمانی «شاهنامه» را جلوس می دهد (پناه بر خدا). بالاخره کسانی باید مبتلا به شوونیزم باشندکه متاسفانه علاجی ندارد و پادزهری هنوز برای اینگونه بیماران تصور نشده است.

اما در ادامه این نوشته از عقده ی روانی فردوسی نسبت به زنان پرده گشایی میکنم (همانطور که پیش از ما استادان اهل قلم از افاضات محترم فردوسی بزرگ رازگشایی نموده اند). پیشاپیش از بانوان عزیز و مادران گرامی این خطه خواهشمندم عذرخواهی بنده را بپذیرند.

جناب خان طوس عقیده دارندکه پیش زنان هرگز نباید هیچ سخنی گفت:

که پیش زنان راز هرگز مگوی        چوگویی سخن بازیابی به کوی

و در طرف دیگر عقیده دارد که هرکس دختری به دنیا آورد بدبخت شده است:

کرا از پس پرده دختر بود        اگر تاج دارد بداختر بود

کرا دختر آید به جای پسر        به از گور داماد ناید به بر

یـکـی دختـری بـود پـوران بنـام        چو زن شاه شد کارها گشت خام

بددهنی های آقای ابوالقاسم چنان فوران می کند که بانوان را با اژدها مقایسه نموده و جهانی را آرزو میکند که هیچ زنی نباشد، احتمالا عالیجناب فراموش نموده اند که خودشان چگونه به دنیا آمده اند:

زن و اژدها هردو در خاک به        جهان پاک از این هردو ناپاک به

و در جای دیگر چنین می گوید:

زنان را ستایی سگان را ستای        که یک سگ به از صد زن پارسای

و یک نکته شگفت انگیز در این سروده ها جلب نظر می کند و آن اینکه پدرمقدس آریایی در آن زمان به پدیده ی دخترکشی اعتراف می کند:

چو زن زاد دختر دهیدش به گرگ        که نامش ضعیف است و ننگش بزرگ

مرا گفت چون دختر آمد پدید        ببایست اش اندر زمان سر برید

پس بدین ترتیب زنده به گور کردن دختران مختص زمان جاهلیت عرب نبوده است زیرا قبل از آنان آریایی ها به این افتخار نایل شده بودند.

و در دیگر موضوعات نسبت به بانوانچنین می گوید:

به کاری مکن نیز فرمان زن        که هرگز نبینی زنی رای زن

کسی کو بود مهتر انجمن        کفن بهتر او را ز فرمان زن

ز بوی زنان موی گردد سپید        سپیدی کند از جهان ناامید

چو چوگان کند گوژ بالای راست        زکار زنان چندگونه بلاست

سیـاوش ز گـفتـار زن شـد تبـاه        خجسته زنی کو ز مادر نزاد

بدین ترتیب نگرش ارجمند نابغه آن عصر (که کلاهی بود بر سر غزنویان) بدین صورت اثبات می گردد که عقیده نامبرده نسبت به مادر خود نیز حتما چنین بوده است.

محتملا مادر این چنین شخصیتی در خفت و خواری زندگی را بدرود گفته است زیرا ننگ بدنیا آوردن این گونه فرزندی را بدوش می کشیده است که تنها و تنها نژادپرستی را، چهره چرکین شوونیزم را، فاشیسم را، ضد تورک صفتی را و ضدزن بودن را میراث نهاده است.

من مطمئن هستم که اگر جستجو و تفحص در بحر کتاب دروغنامه (باز هم …. شاهنامه) به شکل عمیق و علمی تری صورت پذیرد پرده از خیلی مسایل کنار می رود و واقعیت تلخ و عریان آن دروغ پرداز به اصطلاح حماسه ها آشکار می گردد که نتیجه مثبت آن این خواهد بود که شاید ….. شاید بیماری بعضی از بداحوالان معاصر (غرق در گرداب پان آریاییسم و پان فارسیسم) که نزدیک به هزار سال قدمت دارد درمان شود … شاید!

نوشته خود را با شعری پر معنا از شاعر بزرگ تورک آذربایجانی «سهند» به پایان می رسانم:

قورتولوش ایسترم محکوم ائلیمه

بو نه شیلتاقلیقدیر ، نه طاماه کارلیق

دیلیزه دئمیرم ، دیلیمه دئمه

بو سؤزون هاراسی سوچدور ، گوًناهدیر ؟

***

یازیق دوشمان منی فیرلاتماق اؤچون

مازالاق تک دؤره سینه فیرلانیر

هم اؤزون ، هم منی آلداتماق اؤچون

گاه «ده ده می» گاهدا «ده ده سین» دانیر

***

من دئمیرم اوستون نژاددانام من

دئمیرم ائل لریم ائللردن باشدی

منیم مسلکیمده منیم یولومدا

میللت لر هامیسی دوستدور قارداشدی

***

آنجاق بیر سؤزوم وار منده اینسانام

دیلیم وار، خالقیم وار، یوردوم یووام وار

یئردن چیخمامیشام گؤبه لک کیمی

آدامام حاققیم وار، ائلیم اوبام وار

تبریز – 24/10/1386

هدایت ذاکر (آرازلی)

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: