آشنائی با قواعد بازی جهت راهیابی در قدرت


اصولا روابط انسانی مملو از بازی قدرت است و قدرت پارامترهای گوناگون دارد که تدوین راهبردها و رهیافت های سیاسی برای مشارکت در قدرت از فاکتور های عمده آن محسوب میشوند. بدین لحاظ سیاست راه رسیدن به قدرت تلقی شده و مبارزه برای کسب و راهیابی به قدرت سیاسی یکی از موضوعات اصلی هر جامعه ای به حساب میاید . اما فراموش نگردد که در بازی قدرت، «همیشه قواعد بازی مهمتر از خود بازی هستند» و در حاکمیت دموکراسی، نفس قاعده بازی ایجاب شرکت در تعاملات نفس گیر سیاسی را میکند . هر جامعه ای که بخواهد در حلقه حاکمیت سیاسی حضور پررنگ و درخوری داشته باشد، فقط با رعایت قواعد بازی و رویکرد هوشمندانه و واقع‌گرایانه است که به امکانات و فرصت‌‌هایی دست می یابند که توان برهم زدن موازنه نابرابر قدرت را در بازی سیاسی به نفع شان داشته باشند . داخل شدن در بازی سیاست بخاطر حفظ توازن قدرت، قطعا بازی پیچیده یی است که بازیگر باید به قواعد بازی این چنینی آشنائی کامل داشته باشد .

هزاره ها اما ! درین وسط تاکنون چه نقشی در ایجاد موازنه قدرت ایفا کرده اند؟ و با این تعامل چقدر توانسته اند شانس مشارکت متناسب در ساختار قدرت را بدست بیاورند؟. بعد از سقوط امارت دژخیمی طالبان و روی کارامدن حاکمیت جدید، رهبران هزاره در چندین ائتلاف شرکت نمودند . اما متاسفانه با توجه به ناپختگی سیاسی و ناآشنائی با قاعده بازی، نه تنها ازین چانه زنی های سیاسی برای جامعه شان طرفی نبستند که هیچ، حتی قدرت یکپارچه و منسجم هزاره ها که میراث پرافتخار رهبر شهید بابه مزاری بود اولا منکسر و چند پارچه گردیده و دوما خواسته های معقول جامعه هزاره تا سطح طمع مقام و منزلت و چوکی برای عده ای تنزل کرده و خود بخود قدرت و یکپارچگی هزاره ها، منکسر و در نتیجه در حاشیه قدرت دیگران، تعریف گردیدند. در حالیکه در زمان رهبر شهید، هزاره ها بعنوان یک طرف قوی درگیر در قضایای کشور، نه تنها در سطح ملی که در سطح منطقوی نیز مطرح بودند .

اما حالا ضروری ترین و عمده ترین کار برای جامعه هزاره آنست که رهبران و نخبگان آن، برای جلوگیری از حاشیه نشینی جامعه هزاره، طرق مشارکت متناسب در قدرت سیاسی را با رویکرد های واقعگرایانه که جنبه عملی داشته باشند، در پیش گیرند . قبلا در مقاله ای نوشته بودم زمانیکه ما میخواهیم در بازی قدرت شرکت نمائیم باید به الفبای بازی سیاسی وارد باشیم و بدانیم که وارد شدن در بازی قدرت، قدرت می طلبد . اگر ما این اصل را درنظر بگیریم متوجه میشویم که متاسفانه در شرایط فعلی، جامعه هزاره قدرت لازم اعم از قدرت نرم ابزاری و سخت ابزاری را برای شرکت درین بازی نفس گیر سیاسی ندارد . طبعا در شرایط فعلی، بر نخبگان و قلم بدستان جامعه هزاره است که در جواب سوال چه باید کرد؟ جهت راهیابی به حلقه قدرت سیاسی، رویکردها و روشهای عملی که ضمانت اجرائی داشته باشند را توصیه کرده و زمینه حضور پررنگ و متناسب نمایندگان جامعه شان را در حلقه حاکمیت سیاسی با حد اقل پرداخت هزینه ای فراهم سازند . اما راهکار هائی از طرف رهبران و نخبگان جامعه ما تا کنون در دست اجراست، متاسفانه خالی از اشکال نبوده و آن رویکرد ها خود عامل تشتت، ضعف و انفعال مردم ما گردیده است . که من چند نوع ازین رویکرد ها را ذیلا نام میبرم .

الف : تعدادی از رهبران و نخبگان جامعه ما که بیشتر شبیه رفورمیست های مسخ شده قرن هجدهم اند با برداشت و تبین متفاوت از اصلاح گری واقعی، فقط به توجیه وضع موجود پرداخته و تنها هنر شان درین وضعیت ناهنجار و شکننده فعلی تامین آب و نان و نامی برای شان بوده اند . آنان به جای انکه در تعاملات سیاسی بعنوان عامل تاثیرگذار عمل کنند، متاسفانه با آلوده شدن به سیاست، با متد های ناسالم و منفعلانه شان، آسیب های جدی به نهضت حق خواهی و عدالت طلبانه جامعه هزاره وارد کرده و باعث افسارگسیختگی و انحصارطلبی بیشتر شئونیست های قبیلوی که در راس حاکمیت سیاسی جاگرفته اند، گردیده اند . این رهبران و نخبگان تا هنوز معتقدند که بهترین رویکرد، همانا چسپیدن به وضعیت موجود میباشد و بس . به همین لحاظ آنان بیشتر حافظ وضع موجود بوده و نه تنها  طرحی برای بیرون رفت از وضع موجود و رسیدن به وضع مطلوب ارائه نداده اند، بلکه با تمام قوا حافظ شرایط ناهنجار فعلی بوده و بمثابه عامل بازدارنده ای طرح مطلوب عمل کرده اند .

ب : تعداد دیگری از نخبگان ما، راهکاری ارائه داده اند که علیرغم وضعیت ضعیف، شکننده و منکسر هزاره ها، مطلقا احساسی و ذهنی بوده و آنان معتقدند که برای دستیابی به هرم قدرت سیاسی، ناگزیر از اِعمال خشونت در راستای رسیدن به اهداف شان میباشند . شاید این راهکار برای جامعه ای که قدرت متراکم، نیروهای منسجم و کارگزاران آگاه دارند لازم باشد تا خشونت را آنهم نه در عمل بلکه بمثابه تهدید، ابزاری در راستای تعمیل خواسته ها و مطالبات شان تجویز کرده و طرف را وادار به تمکین نماید. تا با این راهبرد، یعنی بهره گیری از قدرت برای دستیابی به هدف بدون متقبل شدن هزینه ای بتوانند جامعه شان را در حلقه حاکمیت سیاسی بعنوان یک طرف قوی درگیر در معادلات سیاسی، جا زنند . اما در جامعه ای مانند جامعه هزاره که منکسر و منفعل و چندپارچه و فاقد قدرت لازم برای تحقق مطالبات سیاسی شان میباشد، طبعا تجویز خشونت بعنوان ابزار کار، نه تنها هیچ کاری را از پیش نخواهد برد بلکه باعث میگردد تا جامعه ای چنین ضعیف، متشتت و چندپارچه، هزینه سنگین و غیرقابل جبرانی بابت راهکار خشونت آمیز شان، پرداخت کنند و بهترین راه برای جامعه ضعیف و متشتت جهت جلوگیری از پرداخت بهای سنگین، آنست که باید خشونت پرهیزی فردی و اجتماعی را جایگزین اعمال خشونت آمیز ساخت .

ج : سومین راهکاری که در بین عده از رهبران و نخبگان ما کاربرد اجرائی پیدا کرده است متاسفانه مطلق نگری و عدم روحیه دیگرپذیری است . آنان با اصل قرار دادن وابستگی های سیاسی، ایدئولوژیکی شان، نفاق اجتماعی در بین هزاره ها ایجاد نموده و آنان را به بخشهای خورد و کوچکی مبدل کرده اند . شوربختانه تا هنوز درنیافته اند که انسان به موجب انسان بودن اش حق دارد عقیده ی را انتخاب نماید و از قبول عقاید دیگران سرباز زند . اما هیچگاه حق ندارد عقیده انتخابی اش را بر دیگران تحمیل نماید و ناگزیر است تفاوت ها و تمایز های فکری، تنوع و تکثر معرفتی دیگران را قبول داشته و به این دگرگونی فکری و اعتقادی انسانها، احترام بگذارد . زیرا نظام زندگی، نظام یک شکل و «یونیفورمی» نیست، نظام تفاوتها، تمایز ها و تنوع اندیشه ها است .  همه باید به این واقعیت معترف باشیم که ذهنیت طرد و نفی، مطلق نگری، هیاهو، غوغا سالاری و بد و بیراه گفتن به همدیگر باعث تشدید نفاق درون اجتماعی جامعه ما گردیده و در نهایت نه تنها منجر به دوری و بدبینی نخبگان از همدیگر شده بلکه باعث سلب اعتماد مردم از آنان نیز گردیده است . رهبران و نخبگان ما باید بدانند که با این کار شان نه تنها گرد بی اعتمادی و واخوردگی سیاسی را در فضای ذهن مردم پاشیده بلکه پشتوانه اجتماعی خود شان را نیز از دست داده اند .

اما نگارنده معتقد است که در شرایط فعلی قطعا این سه نوع نگرش (تن دادن و دمساز بودن با وضعیت موجود، یا ایجاد تغیر در وضعیت موجود یا پیچیدن نسخه خشونت و یا بد وبیراه گفتن و تشدید نفاق درون اجتماعی هزاره ها) راهبرد های خوبی در راستای رسیدن به حلقه حاکمیت سیاسی نبوده و نخواهد بود . اگر رهبران و نخبگان جامعه هزاره باز مانند نُه سال گذشته منفعلانه با قضایا برخورد کرده و با اِعمال راهبرد های ناکارآمد قبلی، قدرت یکپارچه مردم را منقسم نمایند، مسلما که در حاشیه قدرت دیگران بمثابه عامل اجرایی آنان تعریف گردیده و در بدل چند چوکی تشریفاتی و صوری، منافع و مصالح مردم ما را در مذبح این معامله حقیر به تیغ خواهند کشید . اما اگر بخواهند شایستگی اعتماد مردم را پیدا کرده و در بازی فراگیر سیاسی، قدرت چانه زنی در راستای تحقق مطالبات سیاسی مردم شان داشته باشند، ناگزیراند که با حفظ هویت سیاسی و ایدئولوژیکی شان با هم وحدت نموده و با اصل قرار دادن حقوق و منافع مردم، باهم همفکر و همگام شده و برای خودشان نیز عزت و حرمت کمایی نمایند . همه به این واقعیت غیر قابل انکار تن در دهند تا زمانی که برمحور مصالح و منافع جمعی متحد و یکپارچه عمل نکنند، قطعا امید به امکان تحولات جدید و تغیر در موازنه قدرت نیست و این کار زمانی میسر است که رهبران و نخبگان جامعه ما، دوباره با وحدت و یکپارچگی و انسجام، رای هزاره ها را متراکم نموده حول محور «وحدت و عزت قوم» نقش فعال و تعیین کننده در راستای منافع ملی و سرافرازی کشور ایفا نمایند .

از طرف دیگر رهبران و نخبگان ما باید به این واقعیت غیر قابل انکار اذعان داشته باشند و بدانند که در شرایط فعلی یکی از چالش عمده ای که فراروی آنان قرار دارد اینست که دیگر جایگاه سنتی آنان در نوک هرم اجتماع و در بلندای قصر عاج اوتوپیائی، برای مردم غیر قابل قبول بوده و باید از آن بلندی در سطح فرود امده و با سایر نخبگان و زیرمجموعه ها در مرکز حلقه رهبری، قدرت جهت‌دهي و بسيج جامعه را به منظور دستيابي به اهداف و مطالبات انسانی شان پیدا کرده و مردم را در راستاي دستيابي به اهداف مشترك، هدايت و یاری کنند . فراموش نگردد که جمع بندی آگاهی ها، مهارت‌ ها و ویژگی های برجسته فکری و عملی رهبران و نخبگان ما، در یک حلقه واحد تصمیم گیری باعث اتخاذ کارامدترین راهکار ها برای دستیابی به قدرت سیاسی میگردد.  بهترین راهکار برای دستیابی به قدرت سیاسی، آنست كه اولا قدرت منکسر و چند پارچه شان را حول محور مصالح جمعی متراکم سازند و دوما با این اراده فراگیر و در دست داشتن کارت های موثر برای بازی، نهایت تلاش شان را بخرچ دهند تا با بازی هوشمندانه، صلاحیت آن را پیدا کنند تا در صورت لزوم بدون پرداخت هزینه سنگین، توان برهم زدن توازن قوا را به نفع مردم شان داشته باشند و از این نترسند که بعضی ها آنانرا متهم به گرایشات قومی نمایند. فراموش نکنند که اصلا در افغانستان حتی از اول تاریخ سیاسی کشور تا کنون، ملت به معنی متداول آن تحقق نیافته ازینرو حاکمان قبیلوی چه در گذشته و حال، نمیتوانند ادعای رهبریت ملی را نمایند . مخصوصا حالا که همه میدانند پروسه ملت سازی از طریق مشارکت سیاسی همه اقوام شریف کشور محقق میگردد و لاغیر . باید بخاطر داشت که امروز حتی در کشور های غربی مانند امریکا و اروپا رهبر ملی به مفهوم متداول آن در ذهنیت افغانستانی ها، اصلا وجود ندارد . حاکم درین کشورها فقط نماینده اکثریت است آنهم نه اکثریت مطلق بلکه با تفاوت کم چند در صدی .

عباس دلجو

Bookmark and Share

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: