برگشت روح


من آمده ام

که قصه ام را

قصۀ مرگم را

قصۀ مرا کشتن ات را


برگشت روح

من آمده ام

که قصه ام را

قصۀ مرگم را

قصۀ مرا کشتن ات را

ازتو بشنوم

زیرا که،بی آن قصه

داستان مرگ من کامل نمیشود

من آمده ام

که نیم آن داستان را

که در سلول دل تو زندانی است

از تو بشنوم

آخر،

آنرا درآن زندان چون من مکش

آنرااز گودال سینه ات بیرون کن

و به من بگو

زیرا که ،من فقط بخاطر آن آمده ام

اگر آنرا به من نمیگویی

من نیم آنرا که

در پله های شکستۀ مغزم پراگنده است

گرد می آورم

وبه تو وامیگذارم

مگر،آن همه قصۀ درد است

دردی را که من هین مرگ

وقتیکه مرا میکشتی تجربه کرده ام

و تو

آنرا زندانی مکن

مکش

آنرا با نیم دیگر که در چنگ توست گره بزن

از آن قصیده بساز

و قصۀ درد مرا سرود کن!

قصۀ مرگ مرا

قصۀ مرا کشتن ات را

و لذتی را که ازآن گرفتی

سرود کن!

آنرا در یک روز بارانی

وقتیکه آسمان

ستاره ها و آفتاب آن

بخاطر من میگرید

برای من

بر مزار من بخوان

زیرا،آن که تمام عمر سرود کرده بود

نباید بی سرود بمیرد!

آنرا

برای خود نیز بخوان-وبخوان

بببین که آیا مرگ من

مرا کشتن ات

ارزش لذت تورا دارد؟!

شعر از :محمد یونس  عثمانی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: