نگاهي به اوضاع سياسي ـ اجتماعي عهد ظهير فاريابي


محمد صالح راسخ
سالهايي که ظهير فاريابي ميزيست، دوره پراضطراري است که از برافتادن و اسير شدن بزرگترين پادشاه سلجوقي ـ سلطان سنجر در بلخ وآغاز سورش هاي غزان و ضعف دولت غزنوي آغاز ميشود و با تسلط غزان برمنطقه وسيعي از امپراتوري سلجوقي، نشست و پراگندگي امور مملکت و پارچه پارچه شدن اين امپراتوري همراه است. در اواخر دورة سلجوقي، دولت آنها به چندين پادشاهي مستقل و نيمه مستقل پارچه شده بود؛ چنانکه در خراسان بعد از وفات سلطان سنجر سلجوقي، خواهر زادة او ـ سلطان محمود سلجوقي به قدرت رسيد، ولي قدرت اساسي بدست او نبود ، بلکه بدست مؤيدالدين آي آبه يکي از سرداران نيرومند سلجوقيان وبعداً بدست آيتاخ نامي بود. مؤيدالدين آي آب  که سلطان سنجر را از اسارت غزان خلاص کرده بود و بدين وسيله بعد از آزادي او قدرت بي نظيري يافته بود، بعد از وفات او در نيشاپور دستگاهي براي خود فراهم آورد. او در سال 557 هجري سلطان محمود سلجوقي را اسير و کور کرد وبه زندان افگند وخود را پادشاه اعلان نمود و با خوارزمشاه که نو به قدرت رسيده بود، جنگيد و آخرالامر به اطاعت او درآمد. بعد ا زآي آبه فرزندانش: طغانشاه و سنجر تکش خوارزمشاه در سال 595 هجري از بين رفتند.در کرمان و نواحي اطراف آن، بعد از وفات سلطان سنجر، سلسله قاورد، قدرت را بدست گرفتند. اينها از فرزندان قاورد بن اسرائيل سلجوقي بودند ودوازه نفر از شاهزدگان در اين ناحيه طور مستقل  سلطنت کرده اند. در شام و نواحي سوريه، فلسطين و لبنان و اردن اعقاب تاج الدوله تتش بن آلپ ارسلان بقدرت رسيد، ساحه وسيعي را بدست داشتند. اما در عراق، آذربايجان ونواحي قفقاز اعقاب محمد بن ملکشاه سلجوقي به حکومت رسيد و به سلاجقه عراق شهرت يافتند که از سال 511 تا 590 هجري در ناحيه بزرگي سلطنت کردند. در سلاجقه عراق براثر آنکه غالباً در کودکي به سلطنت رسيده و در عنفوان جواني پدرود حيات گفته اند، اسير دست امرا و ججاب  اتابکان خود بوده اند؛ خاصه که غالب اين تابکان منصب خود را به ارث ميبردند و سلطنت خاصي در سلطنت حمايت شده گان خود که سلطنت حقيقي همان بوده ، تشکيل ميدادند، چنانکه از سال 531هجري به بعد شمس الدين وفرزندان او عراق آذر بايجان را به اسم اتابکي سلاطين سلجوقي عراق در دست گرفته و بعد از انقراض سلسله سلجوقي هم باقي ماندند.

بعد از آنکه خوارزمشاهيان قدرتي کسب کردند، طمع در ولايات ايران بستند و به تدريج بر خراسان و کرمان استيلا يافتند وچون نوبت به عراق رسيد، با طغرل بن ارسلان که تازه سلطنت از دست رفته را بازگرفته بود، جنگيدند و در سال 589  يا 590 هجري ابوبکر قتلغ اينانچ پسر محمد جهان پهلوان که با خوارزمشاه همدست شده بود، آن پادشاه ار نزديک «ري» به قتل آورد و بدين ترتيب دستگاه سلاجقه عراق به چيده شد.»[1]

غير از اينها سلسله اي از سلجوقيها در آسياي صغير(ترکية کنوني) برسر  قدرت بودند که نظر به سلاجقه هاي ديگر سلجوقي زياد تر دوام کردند و عاقبت بدست عثماني ها از بين رفتند.

در اواخر دورة سلجوقيان، غير از سلاطين و سلسله هاي ياد شده، کسان ديگري بدست «اتابکان» قدرت داشتند، «اتابيک» لقبي بود که از اوايل دورة سلجوقي به کساني که مأمور تربيت و مراقبت وتمثيت امور شاهزادگان بودند، داده ميشد و اين اتکابکان حمايت آن کودکان را از هر حيث برعهده ميگرفتند وهمين امر به تدريج موجب دخالت آنان در امور ميشد، چنانکه «گمشتگين جاندار» که چندي اتابکي بر کيارق را در زمان ملکشاه کرده بود، بعد از فرار برکيارق از اصفهان از دست امير کر بوغاو فرستاده ترکان خاتون حمايت برکيارق را برعهده گرفت و او را که به اصفهان گريخته بود، در ساوه پذيرفت و به «ري» برد و بر تخت سلطنت نشاند.

اندک اندک عده اي از امارت جويان اين امر را وسيله ارتقا به مقامات عاليه قرار دادند و هريک به بهانه حمايت از يک شاهزاده سلجوقي بساط امارت گستردند.

اغتشاشاتت ممالک سلجوقي بعد از عهد ملکشاه بدسته اي از اتابکان وامراي سلجوقي فرصت داد که هريک در قسمتي از ممالک پهناور ترکمانان سلجوقي علم قدرت برافرازند و دستگاهي براي خود ترتيب دهند، چنانکه ظهيرالدين طغتگين اتابک دقاق پسر تتش بن آلپ ارسلان بعد از مرگ دقاق مملکت او را  تصرف کرد وسلسله اتابکان دمشق يا بعدي را که  497 الي 549 هجري سلطنت کردن، تشکيل داد وعمادالدين زنگي بن آق سنقر از غلامان ملکشاه از سال 521 که به حکومت عراق و بغداد منصوب و موصل و سنجار و الجزيره و حران، حلب و بلادشام را متصرف شده بود، تشکيل سلسله اتابکان زنگي الجزيره و شام را داد.[2]

از جمله سلسه هاي مهم اتابکان که در تاريخ ايران، خراسان و عراق شهرت بيشتر دارند و در ادبيات فارسي به سبب داشتن مداحان بسيار  و پاره اي از خدماتي که انجام دادند به اتابکان آذربايجان، اتابکان سلغري فارس، اتابکان يزد و اتابکان لرستان مشهور اند. ا زميان دين اتابکان، شمس الدين ايلدگز، محمدجهان پهلوان، قزل  ارسلان، نصره الدين ابوبکر، ابوطاهر بن محمد، نصره الدين هزاراسب، سعد بن زنگي از ديگران معروف تر اند.

اگرچه اين دوره، از لحاظ تشتت و پراگنده گي، نبودن پادشاهي بزرگ و قدرتمند وعدم مرکزيت قوي ، نزاع و جنگ داخلي بين شاهزادگان دوره جواني براي انکشاف دانش، هنر و ادبيات نمود. پادشاه و امراي اين عهد از نگاه اقتصادي و امکانات نيز به سلاطين پيشتر(مثل سلطان محمود، سلطان مسعود و سلطان سنجر وملکشاه …) قابل مقايسه نستند. از جمله اين سلاله ها، سلاجقه عراق و آذربايجان به پرورش شعرا و تربيت آنان شهرت دارندو شاعران و نويسنده گان بزرگي در خدمت آن سلسله بسر برده و آثار خوبي بنام ايشان باقي گذاشته اند. مانند: ظهير فاريابي، اميرعمادي، مجيرالدين بيلقاني، اثيرالدين اخيستکي، ابوالمعاني رازي، قوامي رازي، سيداشرف، احمدبن منوچهر شصت کله وغيره… به هرحال اين پادشاهان و اتابکان آنها با وجود تشتت اوضاع و احوال و نداشتن امکانات زياد، براي تبليغ قدرت شان و رقابت و سيالداري بين خود به ادبيات و دانش به ويژه به شعر مدحي، علاقه وافري داشتند. يان ريپکا مينويسد: « دربار هاي کوچک اميران که به علت رقابت هاي متقابل  به ناچار علاقمند تبليغات بوده اند، نشانه نظر مساعد نسبت به شاعران است، خود کامگي ، فقدان کارهاي برجسته، دسيسه هاي درباري و ثروتي که به زور از سوده هاي وسيع گرفته ميشد از يک سو و کاسه ليسي هاي مداهنه هاي ناگفتني، از سوي ديگر، عواملي بود که زمينه مساعدي بريا نشوونماي قصايد ستايش آميز مهيا ميساخت.» [3]

بنابر همين علاقه بود که شعراي بزرگي چون ظهير فاريابي، انوري و خاقاني در اين دوره به ظهور رسيدند و قصايد زيادي را در مدح و توصيف پادشاهان و امرا سرودند و ادبيات فارسي را به تحول و انکشاف رهنمون شدند.

ادبيات فارسي در قرن ششم هجري.

دوره دوم فرمانروايي سلجوقيان (قرن ششم) و عصر ملوک الطوايفي پس از آن از نظر فرهنگي و ادبي و علمي بايد دوره اي دانست که در نتيجه تشتت و پراگندگي و ملوک الطوايفي، ضعف دولت مرکزي، رواج فساد انديشه و اخلاق و گسترش دنياگريزي، رويگرداني از واقعيت هاي معقول و ملموس حيات، تعصب و خشک مغزي و … يکي پي ديگر آشکار ميشود. هرچند که هنوز نتايج فرهنگ و تمدن دوره هاي ايشين نيز به موازات آن از طريق کتابها و شاخص هاي فکري عصر، مثل متفکران و فلاسفه و دانشوران ديگر خود را نشان ميدهد و ما را  بدان ميدارد که به رغم همه کاستي ها و ناراستيها که در تاريخ و فرهنگ اين عصر ديده ميشود، هنوز آنرا دوره اي شگفته و بارورو پر از اثر معرفي کنيم.

در اين عصر  زبان فارسي که حرکت خود را از دوره هاي پيشين به سوي ولايات کنوني، آغاز کرده بود، کاملاً گسترش يافته و نه تنها در غرب و شمال غرب ممالک اسلامي يعني آسياي صغير (ترکيه کنوني) و آذربايجان هم بکلي استقرار پيدا ميکند. بنابراين، هرچند از رونق بازار شعر و ادب در شهر هاي خراسان و ماوراءالنهر(نسبت به دوره هاي قبلي) کاسته شده بود، اما به جاي آنها مراکز پر آوازه ديگري مثل اصفهان، ري  و تبريز اهميت پيدا ميکرد. البته همزمان با آنها هنوز نيشاپور و توس و مرو هم پر رونق بود و توجه دانشوران و فرهنگيان همه ولايات را به خود معطوف ميداشت.

شعر فارسي در نيمه دوم قرن پنجم و قرن ششم هجري تا آغاز قرن هفتم از همه حيث در مراحل کمال و مقرون به تنوع وتحول بوده است. نخستين امري که در شعر فارسي در اين دوره در سر تکاملي خاص قرار گرفته بود. در اوايل اين دوره يعني نيمه دوم قرن پنجم و آغاز  قرن ششم، هنوز شعرفارسي تحت تأثير سبک دوره اول غزنوي قرار داشت و حتي شاعران از قبيل : ناصرخسرو قطران تبريزي ولامعي ميکوشيدند که سبک دوره ساماني را دو باره احيا کنند. در اوايل قرن ششم هنوز تتبع ديوان هاي شاعران سلف متداول بود. ليکن اين امر از آوردن سبک هاي جديد پيشگيري نميکرد، مثلاً سنايي  و امير معزي که ديوان هاي عنصري و فرخي را تتبع ميکردند. هريک شويه هاي خاص دارند که با شيوة قدما تفاوت بارز دارد بناءً نميتوان تحول زبان فارسي را در اين دوره که طبعاً به تغيير سبک شعر و نثر شده بود، ناديده گرفت. به اين تفسير و تحول سبک خود، شاعران آن دوره نيز ملتفت بودند، چنانکه خاقاني گويد:

مرا شيوة خاص تازه است و داشت      همان شيوه باستان عنصري

و نظامي گفته است:

عاريت کس نپذيرفته ام         آنچه دلم گفت بگو، گفته ام

مضمون هاي عمده شعر، هنوز البته مدح است و وصف، و به مقدار بيشتري نسبت به دوره هاي پيشين غزل هم پديد آمده است. در کنار اين مضمون هاي اصلي، شکايت از روزگار، بد زباني، هجاگويي، که بيشتر از سرخوردگي و ناکاميابي هاي فردي و اجتماعي است و رويگرداني از دنيا ـ به جاي داشتن فلسفه و جهان بيني مستقل ـ و مثلاًٌ پاره اي از زورگويي هاي بي پشتوانه و فاقد اعتبار عملي وعلمي هم، نظر منتقد شعر اين عصر را به خود جلب ميکند.

قالب هاي شعري هم، هنوز عمدتاً قصيده است وغزل ـ که آرام آرام  مقدار غزل ها فزوني ميگيردـ وبعد هم قطعه ، رباعي مسمط و ترکيب بند و ترجيع بند. قالب مثنوي البته خود داستان ديگري است که در بين شاعران اين عصر رواج چندان ندارد.

زبان شعر عمدتاً پخته ونسبت به دوره گذشته نرمتر و آرامتر است. فيصدي لغات عربي نزد برخي از شاعران اين دوره مثل انوري و خاقاني بالا است و در نزد برخي ديگر مثل ظهير فاريابي کمتر، و رويهمرفته ترکيب شعر نسبت به دورة اول غزنوي دشوار تر و در ـــــــــ تر است . در نکته ديگر که در روش جديد مورد توجه است، افراط شعر است در استفاده از افکار علمي و اصطلاحات وقضايا و مطالب علوم مختلف، بي آنکه تصرفات شاعرانه کافي در آنها صورت گيرد. اين امرگاه با استدلالات عقلي، چنانکه در کتب علمي متداول است، منجر شد و شعر را از حالتي که مورد انتظار است، دور کرد و علاوه براين موجبات اشکال اشعار وصعوبت فهم آنها را در بسياري موارد فراهم آورد.

موضوع ديگر که درشعر نيمه دوم قرن ششم قابل توجه است، علاقه  شعرا به ساختن غزل هاي لطيف و زيبا  است. غزل از قرن چهارم در شعر فارسي آغاز شده بود. ولي انوري وهم سبکان او سعي وافي درآوردن مضامين دقيق در غزل بکار بردند و چون سبک آنان در سخن ساده وطبيعي بوده است، غزل هاي ايشان لطف بيشتري چه در لفظ وچه در معني پيدا کرد واين مکتب تازه در غزل از شاعراني مانند انوري و سنايي و نظاير آنان شروع و به ظهير فاريابي هفتم شاعران بزرگي درغزل ظهور کنند واين نوع ا زشعر فارسي را به حد اعلاي کمال برسانند.» [4]

در مجموع ميتوان تفاوت محسوس شعر اين دوره را که به جاهاي متعددي در شمال شرق، مرکز وشمال غرب ايران کنوني و عراق و آذربايجان تعلق دارد، با شعر دوره هاي پيشين که عمدتاً در ماوراءالنهر و خراسان گفته ميشد، چشمگير دانست.

زندگينامة مختصر ظهيرفاريابي

ظهير فاريابي يکي از استادان مسلم شعر فارسي درقرن ششم و يکي از کساني است که در تحول شعر فارسي نقش بزرگي ايفا کرده است. نامش به نوشته اکثر تذکره نويستان ظهيرالدين ابوالفضل طاهر بن محمد بوده استکه تقريباً درحدود سال 550 هجري درفارياب تولد يافته است.[5] شواهدي که ازديوان او بدست داريم نيز اين تخمين راتقويت ميبخشد تولد شاعر مقارن بوده است بادوره اي که بعد از وفات سلطان سنجر در ديار خراسان و اطراف آن پديد آمده بود.

عهد کودکي و جواني ظهيرالدين فاريابي در زادگاهش فارياب و بعد در نيشاپور گذشت و او در اينمدت به کسب علوم واطلاعات مختلف علمي و ادبي اشتغال داشت. او بعد از آنکه در زادگاهش فارياب  علوم متداوله را فراگرفت، بخاطر تحصيل بيشتر علوم به نيشاپور که در آن وقت از مراکز علمي ـ فرهنگي محسوب ميشد، رفت و در آنجا به فراگيري علوم و ادب پرداخت شاعر با فضلا و شعراي آنجا آشنا شد و به سرودن پرداخته، در نيشاپور به مدح عضدالدين طغانشاه بن مؤيد آي آبه آغاز کرد و گويا اين نخستين کسي بود که ظهير او را مدح گفته است. شاعر به مدت توقف خود در نيشاپور در يکي از اشعارش اشاره کرده است:

مرا به مدت شش سال حرص علم وادب              به خاکدان نيشاپور کرد زنداني[6]

اين بيت از قطعه ايست که به طغانشاه بن مؤيد آي آبه خطاب کرده است وچنانکه خواهيم ديد، ظهير در آخر عهد همين پادشاه يعني سال 582 هجري به اين شهر آمده و در آنجا از حرص اندوختن علم و ادب، سکونت اختيارکرده باشد.

در همين آوان که ظهير علاوه بر ادب در علوم عقلي نيز بلوغي يافته بود، به تحقيق درمباحث بخوبي پرداخته وبه يک مسأله رايج در آن ايام توجه کرده بود. چنانکه گفته شده است، در آن وقت منجمان پيشبيني کرده بودند که درسال 582 هجري در اثر اجتماع سيارات در برج ميزان، توفان بار درعالم رخ خواهد داد، و زمين را زير وزبر خواهدکرد.چندتن از شاعران ونويسندگان درصحت و بطلان اين پيشبيني سخناني گفته اند و از آنجمله است که ظهير دريک قطعه شعرش مدعي  تأليف رساله اي دربطلان حکم توفان شده، ولي چنانکه او در آن ابيات و ابيات ديگر بر مي آيد مي آيد، با نوشتن و تقديم اين رساله مطلقاً مورد لطف پادشاه قرار نگرفته است. اين رساله را ظهير ظاهراً در عهد طغانشاه مويد تأليف کرده، ليکن پادشاه اگرچه پيشبيني کننده کسوف را تشريف داده بود، به ظهير فاريابي توجهي نکرد و او را محروم داشت.در اين دو قطعه يک بيت هست که معلوم ميدارد، ممدوح او هنوز منتظر بود تا خسوف (يعني 29 جمادي الآخرسال 582 هجري) فرا رسد و از دو بيت ديگر، در قطعه دوم معلوم ميشود که اولاً شاعر آن قطعه را سه  مانده به وقوع حادثه، يعني در اواخر ربيع الاول ربيبع الثاني سال 582 هجري گفته و ثانياً تا آن موقع نه ماه بود که رساله خود را نوشته وبه شاه تقديم داشته بود و به اين ترتيب تاريخ تأليف رساله او وسط سال 581 بوده است و ثالثاً مخاطب شاعر دراين دو قطعه بايد طغانشاه بن مؤيد باشد که به نقل ابن اثير پايان سلطنت  اش سال 582 هجري بوده است.[7]دو قطعه اي که ظهير گفته اينست.

ظاهراً بايد در همين ايام ظهير را کارد به استخوان رسيده وعدم توجه طغانشاه بن مؤيد کار او را سخت و وي را تاگزير به مهاجرت از خراسان کرده باشد. چنانکه از پادشاه مثال به اضافه مرکبي براي سفر تقاضا کرده گويا هم در پايان ان پادشاه يعني در همان سال 582 نيشاپور را ترک گفت.

معلوم ميشود که ازسال 582 هجري به بعد ظهيرفاريابي در عراق بسربرده است. نخست از نيشاپور، بنا آنچه دولتشاه گفته به اصفهان رفت و به خدمت صدرالدين عبدالطيف خجندي قاضي القضات آل خجند که به سال 592 در اصفهان کشته شده است، رسيد. دولتشاه در دنبال سخن خود ميگويد: «… روزي به سلطان خواجه رفت، ديدکه صدر مسکن علما وفضلاست، سلام کردو غريب وار به جايي نشست، التفاتي چندانکه ميخواست، نيافت، تافته شدو بر بديهه اين قطعه را گفت و بدست خواجه داد:

بزرگـــــــوارا! دنيا ندارد آن  عظمت

که هيچکس را زيبد بدو سرفرازي

شرف به علم وعمل باشد آن ترا همه  نيست

بدين مدور دوران چرا همي نازي

زچيست کاهل هنر را نمي کني تميز

تو نيز هم به هنر از زمانه ممتازي

بسوي من تو بياري نگه مکن که به علم

دلم  به گيسوي حوران همي کند بازي

اگرچه تلخ بود يک سخن زمن بشنو

چنانکه آنرا دستور حال خود سازي

تو اين پسر که زدنيا کشيده اي بر روي

بروز عرض مظالم چنان بيندازي

که ازجواب سلامي که خلق را برق است

به هيچ مظلمه ديگري نپردازي

و چندانکه خواجه مراعات ومردمي کردش، در اصفهان اقامت نکرد وبه آذربايجان رفت.[8]

شايد قسمتي از اين داستان صحت داشته باشد, ليکن مسلماً ظهير مدتي بعد از نخستين ملاقات با صدرخجند در اصفهان باقي نماند, چه چوه در يکي ازقصايدي که در مدح صدرالدين گفته , تصريح کرده است که در سال تمام بخدمت دراصفهان بوده است. در قصايدي که درمدح صدرخجند ساخته, يکبار سخن از يک و نيم سال سکونت درعراق ميکندو معلوم است که در اين مدت مال و ملکي فراهم نياورده بود و از متاع جهان اسپي داشت که شايد همان باشد که از طفانشاه تقاضا کرده بود:

راست يک سال و نيم شد که مرا          در عراق است حکم آبشخور

تنم از فاقه خشک شد که نشــد            لبم از آب اين کريماــــــــن تر

اسپکي دارم از متــــاع جـــهــان           همچو کلکلت روان ولي لاغر

تاکي از بهـــــر نيم تــــوبره کاه              با شم اندر جوال مشتي خر

تو کـــــــه درحل و عقد مختاري            چون روا داريم چنيـــن مضطر

وباز درقصيده ديگر به دوسال اقامت خود رد آستانه صدرخجند اشاره ميکند و معلوم است که هنوز زندگاني او ساماني نيافته و او گرفتار مشتي دون و ناکس شده و با آنکه يک سال پيش از صدر براي رهايي استمداد کرده بود , کار وي بجايي نرسيده و همچنان گرفتار و مضطر مانده بود:

با توجه به اين اشارات شاعر به بطلان قول دولتشاه آشکار ميگردد، ولي روشن است که عطاياي صدرالدين نميتوانست شاعر را خرسند کند واز کلام او آشکار است که انديشه عزيمت از اصفهان در او نيرو ميگرفت و سرانجام از آن شهر به قصد آذربايجان و مازندران آهنگ حرکت کرد.

ظهيرالدين فاريابي از تاريخ خروج خود از اصفهان که بايد در سال 585 هجري صورت گرفته باشد، عده اي از افراد را مدح کرده است که اين افراد وزرا و امرا و رجال نامي بوده اند.

ميگويند ظهير در پايان حياتش ترک ملازمت سلاطين وامرا گفته ودر گوشه اي به اطاعت و علم و عبادت مشغول گشت و سرانجام در تبريز وفات کرد، و در آنجا در مقبره سرخاب تبريز مدفون شده اس. اما بعضي ها گفته اند که وي در زادگاهش فارياب کرده و دراين جا مدفون شده است.  ولي برخي از پژوهنده گان اين مسأله را رد کرده و گفته اند که قبر ظهيرالدين  فاريابي در شهر تبريز است واينکه در شهر شيرين تگاب ولايت فارياب قبر شاعر را قلمداد کرده اند، خطا ميباشد، اين زيارتي که اکنون در آنجا موجود است، قبر ظهير نبوده بلکه قدمگاه اوست که بعد ها به خاطرة او ساخته شده است. کاظم اميني در اين مورد مينويسد:

«با آنکه در کتاب « ارمغان ميمنه» تصريح گرديده که مقبرة ظهيرالدين در شيرين تگاب  ميباشد ،ولي اين خطا است اين قدمگاه  در سال 1323 به سرمايه شخصي شاد روان نذيرقل خان ميمنه گي و همکاري مردم به ياد بود از مقام والاي ظهيرفاريابي اعمار گرديده، اگرچه اين خطا در نظمي که به مناسبت اعمار اين بنا سروده شده، نير تکرار گرديده است:

ببين خيري زفيض اين عمارت         زرحمت ميدهد ما را بشارت

ظهيرفاريابي آن بزرگست             که خاک تربتش بخشد بصارت

ظهير فاريابي آن بزرگست           که گشت اين گوهر يکدانه غارت

نذيرقل خان زپول شخصي خود              نمودند از نو آباد اين عمارت

اين قدمگاه در وسط قريه فيض آباد در قسمت شرقي مرکز ولسوالي بين باغستان وعقب بازارجاي کنوني شيرين تگاب قرار دارد.[9]

ظهيرفاريابي در هنگام حياتش بسيار مشهور شده و ديوانش دست به دست ميگشت، چنانکه او را در بعضي ازمنابع به عنوان «صدرالحکما» ياد کرده و مهارت و استادي او را در علم و ادب ستوده اند. او با عده اي از شاعران قرن ششم از قبيل: جمال الدين اصفهاني، مجيربيلقاني، انوري ابيوردي، خاقاني شرواني ، نظامي گنجوي، اثيراخيسکتي و جز آنان معاصر بوده و چنانکه بارها در اشعارخود اشاره کرده است هيچيک از معاصرينش ار به چيزي نميگرفت و خود را برتر از همه ميدانست.

بعد از درگذشت ظهيرفاريابي، ناقدان سخن در باره توانايي و مهارت شاعر او چندان مبالغه داشتند که برخي ها او را برانوري ابيوردي نيز برتري مينهادند.اين مسأله بعدها باعث بحث ها و جنجال هايي نيز گشته چنانکه فضلاي کاشان از مجددالدين همگر شاعر قرن هشتم سوال کردند و او جواب آنها را طي قطعه اي پرداخت.

علت مقايسه ظهيرفاريابي با انوري آنست که او در حقيقت دنباله رو روش انوري وهم کسوتان او را که نسل مقدم و معاصر شاعربوده اند، پيش گرفته و به درجه کمال رسانيده است.سخن او همانند همان دسته از شاعران که انوري مقدم همه است، روان و پر از معاني دقيق است. سخن ظهير در عين آنکه در کمال لطافت و رواني است، استوار و برگزيد. وفصيح و داراي معاني و الفاظ صريح ميباشد. خوانندة ديوان او جز در چند مورد معدود کمتر به موارد پيچيده گي برميخورد وآن موارد هم از حيث عموض و پيچيده گي و ابهام  به هيچ روي به شعر شعراي معاصر او در عراق وآذربايجان نميرسد. او مانند برخي از شاعران سبک عراقي به آوردن قافيه ها مشکل و رديف هاي طويل در شعر مبادرت ورزيده است، حتي برخي از رديف هاي دراز و مشکل وي شباهت به رديف هاي شاعران سبک هندي نيز مينمايد به اين رديف طويل توجه کنيد که وي بسيار به استادي آنها را بکار برده است:

هرنيم شب که چوناله ما ميشود بلند

تا باشد از حوادث ايام در امان

دل فگار مرا آسمان چه ميداند

لبش چو غنچه تصوير خندان است در واقع

بوي چمن مي آيدم زين تازه ديوان  در بغل


چندين هزار دست دعا ميشودبلند

هر جا که هست نام خدا ميشودبلند

زدست و پا زده  در خون کمان چه ميداند

سخن زان غنچه مرواريد غلطان است درواقع

من باغبان خوشي و دارم گلستان در بغل

در همان حال که ظهير التزام رديفهاي دشوار و مشکل ميکند ،سخن او ساده بوده و رديفها مغلوب قدرت او در بيان معني هستندو هيچگاه در برابر ـــــــــــ قريحه ومهارت او ياراي اخلال در معاني ندارند. قدرت او در مدح و توصيف بسيار است و او در اين موارد خلاق معاني گوناگون و قادر برمبالغه  هاي شگفت انگيز و ايراد معاني و مضامين بديع است.

دولتشاه سمرقندي، ظهير  را شاگرد رشيدي سمرقندي، سراينده منظومه «مهر و ماه» ميداند و جز اين نامي ديگر از آموزگاران او در دست نيست از شاگردان او نيز ازخواجه جلال درکاني و اشهري نام برده اند.[10]

ممدوحان ظهيرفاريابي

ظهيرفاريابي در طي زندگاني خود عده اي از پادشاهان، وزرا و امرا و رجال مشهور را که معاصر او بوده اند، مدح کرده است که اينک به معرفي مختصر آنها ميپردازم:

1ـ طغان شاه بن مؤيد آي آبه:

عضدالدين طغان شاه بن مؤيد آي آبه ظاهراً نخستين ممدوحي است که شاعر او را در نيشاپور دريافته و به مدحش پرداخته است. مرکز اين ممدوح که اتابک با قدرتي بوده در نيشاپور بود و با قدرت زياد در خراسان حکومت ميکرد. طوريکه خود ظهير اشاره کرده است، بعد از خارج شدن از زادگاهش فارياب، وي مدت شش سال  در نيشاپور زندگي کرده و به فراگرفتن ادب و علوم متداوله در اين شهر مصروف بوده است:

مرا به مدت شش سال حرص علم و ادب

خاکدان نيشاپور کرد زنداني

در اين مدت که ظهير شاعري خود را آغاز کرده بود، به مدح وي ميپردازد، شاعر چندين قصيده و قطعه در مدح وي دارد.

طوريکه قبلاً گفتييم ظهير فاريابي در دوراني زندگي ميکرد که امپراتوري سلجوقي دچار تشتت و پراگندگي شده، ممالک پهناور سلجوقي را ملوک الطوايفي فراگرفته بود. از طالع او در اين سالها پادشاه بزرگي چون سلطان محمود، ملکشاه، آلپ ارسلان و سلطان سنجر وجود نداشت که شاعران را از هر حيث حمايت وتشويق نمايند. با آنهم شاعر ـ ظهيرالدين فاريابي به خاطر گذراندن معيشت خود به نزد معروفترين و فرهنگ پرورترين حکمران وقت رفته و در دربار آنها ملازمت کرده است.

نظر به اشاره بيت هايي که قبلاً بطور نمونه آورديم، ظهيربراي اين حکمدار رساله اي را در نجوم مبتني بر رد نظريات انوري وهمدستان او در مسأله خسوف  سال 58 تقديم کرده بود. اما اين پادشاه التفاتي به اين کار ظهير نکرده و او را از التفات خود محروم داشته بود. ظاهراً به همين علت از دربار طغانشاه بيرون شده و به عراق ميرود.

2ـ صدرالدين خجندي:

ظاهراً اين شخص که قاضي القضات آل خجند در عراق بوده است، دومين ممدوح ظهيراست. ظهير اين صدر نيرومند را نير مدح کرده و چندين قصيده وقطعه در ستايش او پرداخته است.[11] ولي در اواخر ازاين ممدوح نيز بنابر نوشته دولتشاه سمرقندي آن آرزويي که داشت، پيدا نميکند. بناءً قطعه يي را في البديهه نوشته به خواجه ميدهد و با رنجش خاطر از دربار وي روي مي تابد و از اصفهان به قصد آذربايجان بيرون مي آيد.

3ـ اتابک قزل ارسلان بن اتابک ايلدگز:

اين اتابک که قدرت زيادي در آذبايجان و نواحي اطراف آن بهم زده بود، از سال 581الي 578 هجري در آذربايجان و عراق کوس سلطنت و استقلال ميکوفت وپيش از آن نيز درعهد اتابکي برادر خود در آذربايجان استقلال داشت. ظهير در مدح او قصايد زيادي دارد. اما بنابر نوشته دولتشاه ظهيرفاريابي در دربار او زياد نمانده است، زيرا قزل ارسلان بررغم ظهير مجيربيلقاني را دوست داشت و در تربيت او ميکوشيد. چنانکه هر هفته او را جامه سنجاب و اطلس بخشيدي و مجير به تفاخر پوشيدن و فضلا آن رعونت را پسنديده نداشتند و ظهير در باب مجير گفته:

گر به ديبا هاي فاخر آدمي گردد کسي

پس در اطلس چيست کرم و در عبايي سوسمار

بنابر همين مسايل بود که  ظهير از دربار او گريخت و به نزد اتابک نصره الدين رفت.

4ـ اتابک نصره الدين:

اتابک نصره الدين ابوبکر محمد بن ايلدگز که در سال 517 هجري بعد از بر افتادن عمش جاي او را گرفت، به ظهير ارادت خاص داشت. وي ميخواست که ظهيرفاريابي  در  نزد او باشد و خود ظهير هم بدو متمايل بود. بناءً او از نزد قزل ارسلان گريخته به درگاه او پيوست. ظهير به مدح اين اتابک قدرتمند قصايد زيادي دارد. تا جايي که در ديوان وي 35 قصيده در مدح اين اتابک دارد. ظهير فاريابي هيچيک از معاصران وممدوحان خود را بدين حد مدح نگفته است وا ين خود دليلي است به ارادت او به نصره الدين واينکه در دربار او زيادترين قسمت عمرش را گذشتانده است. اگرچه در يک قصيده شاعر اشاره اي است مبني بر اينکه بر سر شاعر تهمت بيزاري از درگاه اتابک نصره الدين بسته بودند و او کوشيد که اين تهمت را از خود دور سازد و براي اثبات وفاداري خود سوگند ها ميخورد:


زمانه تهمت بدخدمتي نهاد مرا

کسي که او نبود آگه از عقيدت من

مرا چو فخر به علم است واين علامت جهل

خدايگانا گر کشف حال بنده کني

در ترا به همه شرق و غرب نفروشم

زحضرتت سبب غيبتم همين بودست


که شد زدرگه فرمانده جهان بيزار

چون اين سخن شنود باورش کند ناچار

کنون کجا برم اين ننگ و چون کشم اين عار

زصدق هرچه بگفتم يکي بود زهزار

که خاک تودة فاني ندارد اين مقدار

که بوده ام بدل آزرده و به تن بيمار

واين ابيات ميرساند که ظهير مدتي به نسبت آزردگي و بيماري از اتابک دور بوده و اين امر حمل بر بيزاري او از دستگاه اتابک نصره الدين نبوده است.

5ـ طغرل بن ارسلان:

ديگر از ممدوحان او، آخرين سلطان سلجوقي عراق ـ طغرل بن ارسلان(573ـ590) بوده است. اين پادشاه علاوه بر شجاعت ودلاوري که داشت به کار شعر و ادبيات نيز رغبت مينمود. «و در بزم مبر فضلا نکته ها گرفتي و بر شعرا سخن بيفزودي وشعر هاي او برزبان عوام مشهور بود به نظامي عروضي او را بخاطر دانش دوستي و حمايت شعرا و نويسند گان ودانشمندان توصيف مينمايد. به او چند رباعي را نيز منسوب کرده است. از اين سخن معلوم ميشود که خود پادشاه نيز طبع شعري داشته است. ظهير فاريابي اين پادشاه ار نيز در چند قصيده مدح کرده است.

6ـ سپهبد حسام الدوله ابوالحسن اردشير بن حسن:

اين شخص از مشاهير ملوک آل باوند بود. اين سپه سالار هم با طغرل بن ارسلان وهم با سلطان تکش خوارزمشاه دوستي داشت. ظهير  اين سپهبد را نيز در طي چند قصيده مدح کرده است. اين سپه سالار در حق شاعر احسان زياد و انعام بيشمار فرمود و ظهير چندي در خدمت او و عاقبت به اجازت او به خدمت اتابک قزل ارسلان پيوسته بود. سپهبد حسام الدوله به ظهير ارادت خاصي داشت، چنانکه حتي بعد ها نيز هداياي به شاعر ميفرستاد، ظهير در يک قصيده اش اين موضوع را ياد آوري مينمايد:

شايد که بعد از خدمت سي سال در عراق

نانم هنوز خسرو مازندران دهد

غير از اشخاص ياد شده، ظهير افراد ديگري را نيز مدح گفته، اما آنها آنقدر شخصيت هاي مهمي نبود، بناءً از معرفي شان ميگذريم.


مقام ادبي و علمي ظهيرفاريابي

ظهيرفاريابي از شاعران استاد و قصيده سراي بليغ قرن ششم هجري ويکي از جمله غزل گويان بزرگ آن عصر است که در تحول سبک شعري نقش بزرگي داشته است. طوريکه از بعضي منابع و از اشعار خود شاعر بر مي آيد، او در جواني علوم مختلفه ومتداوله را در زاده گاهش فارياب و بعداً در نيشاپور بخوبي فرا گرفته و به همه علوم و فنون دست يافته بود. چنانکه در دوره طغانشاه برعليه انوري وبرخي منجمين ديگر رساله اي را تأليف و به خدمت آن پادشاه تقديم کرده بود. اينکه او را ملقب به «صدرالحکما» کرده اند نيز ميرساند که در علوم سرآمد همه گان شده بود. در ديوانش نيز تبحر او برعلوم مختلفه ديده ميشود. اگرچه او در مقايسه با انوري و خاقاني ومسعود سعد اصطلاحات علمي و ادبي زياد بکار نميگيرد، ولي وارد بودن او به علوم متداوله از اشعارش پيداست. اما شعر و ديوان او هم در زمان حياتش و نيز بعد از وفاتش چنان در بين مردم مشهور گشت که همه خواستار شعر او بودند، چنانکه شاعري گفته است:

ديوان ظيهر فاريابي           در مکه بدزد اگر بيابي

«بعد از ظهير ناقدان سخن در بارة او چنان غلو و مبالغه  داشتند که حتي مقام ادبي او را بر انوري نيز برتري مينهادند. در برخي از تواريخ مسطور است که در زمان اباقاخان، ميان فضلاي کاشان در باب ترجيح و تفضيل شعر انوري  وظهير منازعت به وقوع پيوست و مجد همگر را حکم ساخته، اين قطعه را بدو فرستادند:

اين آن زمين وتر که بر آسمان فضل              ماه خجسته منظر و خورشيد انوري

جمعي زناقدان سخن گفتة ظهير                 ترجيح مينهند بر اشعار انــــــــوري

جمعي دگر برين سخن انکار ميکنند            في الجمله در محل نزا عند وداوري

رجحان يک طرف توبديشان نما که هست                 زير نگين طبع تو ملک سخنـــــوري

مجد همگر در جواب قطعه ذيل را نوشته بود:

جمعي ز اهل خطه کاشان که برده اند                   ز ارباب فضل و دانش گوي سخنوري

کردند بحث در سخن  منشيان نظم                       تا خود که سفت به در آر و در دري

انوري مناظره شان رفت و در ظهير                        تا مرا کراست پايــه بر تر ز شاعري

از آب فـــــــارياب يکي عرضه داد او                         وزخاک خــــاوران دگري از جعفري

ترجيــــــح ميـــــداد يکي مهر بر قمر                        تفضيل  مينمود يکي حور بر پري

انصاف چون نيافت گروه از دگر گروه                      من بنده ار گزيد نظر شان به داوري

در کان طبع آن چو بگشتم کران کران                    در قعر بحر اين چو نمودم شناوري

شعر يکي بر آمده چون در شاهوار                       نظم دگر برآمده چون مهر خاوري

شعر ظهير اگرچه مشتري رسد تير نظم او                    خاصه که در ثناگري ومدح گستري

طعم رطب اگرچه لذيذ است و خوش مذاق                     کي به بود به خاصيت از قند عسکري

هر چند لاله صحن چمن را دهد فروغ                   پهلو کجا زنــــد به بهي ،  گل طري

اين است اعتقاد رهيم خوش قبول کن                گرتو مقيــــد سخن مجـــد همگري

ميدانم که در قرن ششم به اوحدالدين انوري از شاعران درجه يک محسوب و بعدها بعضي آنرا هم سطح فردوسي و سعدي ميدانستند:

در شعر سه تن پيمبرانند               هرچنـــــــد لابني وبعدي

فردوسي وانوري وسعدي

ظهيرفاريابي اگرچه با انوري ابيوردي معاصر بود، ولي چند سالي از انوري جوانتر بود، «علت مقايسه ظهير با انوري آنست که او در حقيقت دنباله روش انوري وهم کسوتان او را که نسل مقدم و معاصر شاعر بوده اند، پيش گرفته و بکمال رسانده دست. سخن او مانند همان دسته از شاعران که انوري مقدم همه است، روان و پر از معاني دقيق است. سخن ظهير در عين آنکه درکمال همه است، روان و پر از معاني دقيق است. سخن ظهير درعين آنکه در کمال لطافت ورواني است، استوار و برگزيده و فصيح وداراي معاني والفاظ صريح ميباشد.خواننده ديوان او جز در چند مورد معدود کمتر به موارد مقصد برميخورد و آن موارد هم از حيث غموض و ابهام  به هيچ روي به اشعار شعراي معاصر او در عراق وآذربايجان نميرسد.»[12]

در بارة مقام ادبي ظهير وقدرت شعري او از همان سالها تبصره هايي کرده و جدل هياي را براه انداخته اند وتا هنوز نيز برخيها از فصاحت کلام، مهارت وسليقه خاص ظهير، ستايش بعمل مي آوردند. استاد سيروس شميسا دراين باره مينويسد: «دراينجا بي مناسبت نيست، اشاره کنيم که داوري مجدهمگر بين انوري و ظهير و پاسخ او به فضلاي کاشان، مبتني بر قصايد انوري و ظهير است، زيرا  آنان به عنوان شاعران قصيده سرا معروف بودند و خود مجدهمگر هم به اين معني اشاره دارد:

شعر ظهير اگر چه سرآمد زجنس شعر           با طرز انــــــوري نزند لاف همسري

براوج مشتري برســـــد تيــــر نظم او              خاصه که در ثنا گري و مدح گستري»[13]

در اينجا مي بينيم که به نظر استاد شميسا انوري در مدح گستري  و قصيده سرايي از ظهير ترجيح دارد ودر غزل به پايه او نميرسد.

برخيها شعر ظهير را بخاطر نداشتن موضوعات متنوع (يعني از لحاظ محتوي) تنقيد کرده و زيبايي هاي شکلي شعرش را در نظر نگرفته اند و در نتيجه او شاعري متوسط معرفي کرده اند. از جمله يان ريپکا مينويسد:

«. . . مجد همگر (وفات 678 هـ) در اين که اشعار او را همرديف سخنان انوري ميگذارد، بيش از حد غلو ميکند. زيرا ظهير فقط صنايع تکامل يافته بديعي را از او اقتباس کرده است. شيوة بيانش نسبت به خاقاني وانوري ساده تر است، ولي با وجود اين، مانند آنها قادر به برانگيختن احساسات نيست.شاعري متوسط است که هنرش تنها مبالغه در فروتني، چاپلوسي است. مدحي که حافظ از او کرده براساس شعري است که اشتباهاً به وي نسبت داده شده، ولي حقيقت دارد که حتي سعدي هم مقدمه هاي غنايي او را اقتباس کرده است.»[14]

بايد گفت که اين نظر پروفيسور يان ريپکا قابل تأمل بوده، آن قدر سخن صواب نيست. چراکه اولاً ظهيرفاريابي هيچگاه شاعر متوسط نيست واگر ازنگاه محتوي وتنوع مضامين به پاي خاقاني وانوري نميرسد، ولي اين مسأله او را به سطح شاعر متوسط به پايان نمي آورد و از سوي ديگر طوريکه استاد شميسا ياد آوري کرده او در غزل بسيار موفق است و دربيان افکار غنايي حتي از هيچ يک از معاصران خود عقب نمي ماند. يعني شعر او  از نگاه هنري، در سطح بالايي قرار دارد. اگر چنين  نبود، شاعر استادي چون مجد همگر او را با انوري مقايسه نميکرد وشاعران بزرگي چون سعدي، حافظ از او تقليد و توصيف نميکردند. او بمثابه شاعري داراي سبک خاص توجه بيشتري به ايراد معاني لطيف و الفاظ نرم وهموار درغزل ادامه داد و در اين راه ازهمه متقدمان پيش افتاد، تا جايي که ميتوان گفت ظهير فاريابي واسطه ميان انوري وسعدي در تکامل غزل ميباشد.به همين سبب سعدي از وي تتبع کرد، وبرخي از ابيات او را جواب گفته است:

هزار توبه شکسته است زلف پر شکنش          کجا به چشم درآيد شکست حال منش

( ظهير)

وسعدي گفته است:

رها  نميکند ايام در کنار منش             که داد خود بستانم به بوسه از دهنش

حافظ نيز به او بي توجه نبود:

مرا اميدوصال تو زنده ميدارد             وگرنه بيتو نه عيشم ماند ونه اثرم

(ظهير)

وحافظ گفته است:

مرا اميد وصال تو زنده ميدارد          وگرنه هر دمم ازهجر تست بيم هلاک

و بيت زير نيز حاکي از توجه حافظ به ظهيراست:

چه جاي گفته است خواجو وشعر سلمان است            که شعر حافظ شيراز به شعر ظهير

در اينجا مي بينيم که حافظ خود را با ظهير مقايسه ميکند. اين ميرساند که او نيز به قدرت شعري ظهير آگاه بوده است.

ظهير فاريابي با سبک سهل وممتنع و شگرفي که داشت، بعد ازخود مورد تقليد بسياري از شاعران بعدي واقع گرديد. نه تنها معاصران شاعر، بلکه در سده هاي  بعدي نيز برخي ازشاعران به شعر او نظر داشته اند. به خاطر نشان دادن تأثير پرقوت وي يک غزل او را با غزل يکي از شاعران قرن دهم هجري ـ بيرام خان خانان مورد مقايسه قرار ميدهيم. دراين غزل تأثير پذيري اين شاعر از ظهيرفاريابي بخوبي ديده ميشود:

به نزد نسيم اعتباري ندارم

به غير از شقايق که با داغ رويد

به چشم نيارد صبا خاک کويش

پس از مرگ، گل بر مزارم ميفشان

چو آيينه باخلق صافي ضميرم

ظهير ازتو خواهم شدن در کناري


خبر از خزان وبهاري ندارم

پس ازخود دگر يادگاري ندارم

بسي شد که قدر غباري ندارم

که پرواي بانگ هزاري ندارم

دگر با بد ونيک کاري ندارم

که از آب خشمت کناري ندارم

از بايرام خان:

نگارا! به غير تو ياري ندارم

چنان اختيار وفاي تو کردم

زعشقت مرا اختيار تمام است

زبد نامي تست انديشه ورنه

اگر از تو پرسند تعظيم بيرام


به جز فکر وصل تو کاري ندارم

که ديگر بخود اختياري ندارم

دگر پيش تو اعتباري ندارم

ز رسوايي خويش عاري ندارم

بگو: مثل او خاکساري ندارم

ظهير در غزل سرايي توانايي خود را بخوبي نشان داد و درواقع راه و روش انوري را کمال بخشيد و راه رابراي شيوا ترين وناب ترين  غزل هاي فارسي به قلم سعدي وحافظ هموار کرد. شيوه وي در غزل بر نرمي و روشني و صميميت استوار است، گويي ظهير چنان که خود يکبار اشاره کرده است. چنين غزل را از همه قالب هاي شعر برتر ديده وبيشترين کوشش خود را به خلق معاني لطيف غنايي متوجه کرده است و درواقعت در مسير تکامل غزل عاشقانه فارسي جايگاه عمده به خود اختصاص داده است.

شعر ظهير از نگاه هنري، سلامت بيان، رواني، فصاحت، رسايي سخن، عذوبت کلام و تصوير پردازي در سطح بالايي قرار دارد. او در تصوير مناظر طبيعي، حالات باطني، احساسات وعواطف دروني و توصيف زيبايي هاي معشوق مهارت ويژه يي دارد. اگر درست است که  شعر او حاوي ستايش هاي بجا ونابجا زياد است و در ستايش اغراق آميز ممدوحان چندان پيش رفت که حتي سعدي نيز بر او خرده گرفت، اين روش سنت شعر وشاعري روزگار او بود. اگرچه در شعر او نبودن پرخاش ، هجو، اشاره به آيات واحاديث تاريخ روزگار او نسبت به خاقاني و انوري و ديگران کمتر است. اما او درکشف تشبيهات تازه، ساده گويي و زيبايي تعابير وتوصيف هاي دل انگيز وشگرف بي نظير است و از طرف ديگر چنين نيست که در شعر او استفاده از آيات واحاديث، اصطلاحات علمي وتصوفي ومعلومات  تاريخي واجتماعي نيامده باشد. بلکه اينها وديگر مسايل درشعر او آمده، ولي نظر به برخي از شاعران آن عصر کمتر بوده است که در اين مورد در بخش ويژه گيهاي شعر او بحث خواهيم کرد.

دراينجا به خاطر مشاهده زيبايي هاي شعر او يک غزل ويک تشبيب قصيده او را بطور نمونه مي آوريم:

خيالش تا سحر با من بيک پيراهن است امشب

نظر برهرچه اندازم به چشمم گلشن است امشب

سحر ازخانــــه گويــــا عزم بيرون آمـــدن دارد

اگر در نفس باشــــــم تا سحر بامن است امشب

نه بندد در برويم تا بزم خــــود دهـــــــد جايم

نميداند چه زايد صبحدم آبستن است امشب

کنون کز ترکش آهم خدنگ فتنه مي بارد

بگو آيد به ميدان هرکه با من دشمن است امشب

شکستم توبه را از لبش شکن برزلف او ديدم

دل زاهد شکست از من چه بشکن بشکن است امشب

نيم شوق مي گويا گشاد از رخ نقابش را

که عکس اش پرتو افگنده است برمن روشن است امشب

ظهيراز مصرحسن او نسيم صبح مي آيد

مشام شوق من بربوي اين پيراهن است امشب

تشبيب يک قصيده:

سپيـــــده دم چو زنـــــد ابرخيمه درگلزار                گل از سرا چه خلوت رود به صفه بار

زاعتدال هــــوا حکم جانـــــور گيـــــرد                    اگر بـــــه نوک قلم صورتي کنند نگار

نوري خارکن از عندليب نيست عجب                   که مدتي سروکارش نبود جز با خار

چه حالتي است که مرغان همي زنند نوا            چه موجبي است که گلها همي کنند نثار

هنوز سرو تهي درنيامده است به رقص               چرا بدست زدن خوش برآمده است اخبار

عروس باغ مگر جلوه ميکنـــــــد امروز                  که باد غاليه ساي است و ابرلولو بار

حکيم وار زشــــــاخ درخت بلبل را                      فروغ آتش گل کرد عاشق وار

هنوز ناشده روشن زنبد مهر آزاد                     دراز کرده زبان چومسيح درگفتار

چمن هنوز لب از شير ابر ناشسته                چو شاهدان خط سبزش دميد گرد غبار

نهاده نرکس رعنا بخواب مستي سر                هنوز ناشده از چشم او نشان خمار

جهان بدين صفت از خرمي مجلس شاه             دراو چنانکه در اثنا سال فصل بهار

توسط محمد صالح راسخ


[1] ـ ذبيح الله صفا. تاريخ ادبيات در ايران . جلد دوم، (تهران:  انتشارات فردوس. 1370)ص 25.

[2] ـ ذبيح الله صفا. همان اثر. ص ص 2پ7.

[3] يان ريپکا و ديگران . تاريخ ادبيات در ايران . ترجمه عيسي شهابي. (تهران: چاپ اول،  انتشارات علمي و فرهنگ، 1381)ص267

[5] ـ يان ريپکا. تاريخ ادبيات در ايران. ص 285.

[6] ـ تمامي ابياتي که در اين مونوگراف از ظهير فاريابي طور نمونه آوده شده از ديوان ظهيرفاريابي، چاپ مطبعه نولکشور 1397هجري ، استفاده شده است.

[7] ـ صفا. تاريخ ادبيات در ايران. جلد  دوم . ص

[8] دولتشاه سمرقندي. تذکره شعرا. ص 109.

[9] ـ محمدکاظم اميني ، معلومات درباره فارياب. ص

[10] ـ دولتشاه سمرقندي، تذکره الشعرا، ص 109.

[11] ـ حسن انوشه وديگران، دانشنامه فارسي. جلد دوم، ص 148.

[12] ـ ذبيح الله صفا. تاريخ ادبيات در ايران . جلد دوم . ص 757.

[13] ـسيروس . سيرغزل درشعر فارسي، (تهران : انتشارات فردوس. چاپ دوم1369) ص82

[14] ـ يان ريپکا. تاريخ ادبيات ايران. ص 295

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: