غلام محمد ميمنه گي يا نقاش افسانوي


اين نگارنده خيلي خوردسال بودم كه ميشنيدم پروفيسور غلام محمد ميمنگي مناظري را ترسيم ميكند كه وحوش ، سباع و حشرات در داخل منظره درحال حركت ديده ميشوند . وقتي هم شنيده بودم كه پروفيسور دختري را در يك باغ ميبيند و آن دختر از حياي بسيار در يك چشم زدن خود را ناپديد ميسازد ، چون نگاه اول پروفيسور به دختر مي افتد ، حركات و چهره زيباي دختر به مغز او تآثير ميكند و وقتيكه به خانه ميآيد چهره دختر را درحال پريشاني ، ترس و وحشت چنان ترسيم مينمايد كه گويي دختر خودش در صحنه وجود دارد و درحال گريز ميباشد و تعجب ديگر به اينكه دامن دختر به خاري بند ميماند ولي دختر به هرحالت درحال گريز است .
داستان « دختر خار » در تمام كابل اندر ميان خواص و عوام شهرت يافته بود و هركس اين تابلو را به شكلي از اشكال ترسيم هاي خيالي ميكرد .
محترم نجيب الله سرخابي به نقل قول از جناب آقاي الحاج عبدالقدوس باركزي مي آورد كه جناب باركزي تابلو را ديده است و گفته است « تابلو به رنگ روغني كار شده كه رسم يك خانم زيبا و قشنگ با لباس بهاري حرير نازك كم رنگ گلابي در داخل يك باغچه و گل بين شب و سحر كه حين عبور از باغچه نوك دامنش به يك خار بوته بند ميشود . و اين خانم با چنان نگاه و تبسم دلپذير به خار مينگرد كه گويا دامن پيراهنم را رها كن ! كه واقعآ از ديدن آن رسم هر بيننده را به حيرت دست آفريننده كه آن تابلو را رسم كرده مي اندازد و در تحت تابلو يك فرد شعر بدين مضمون به خط درشت و زيبا چنين خطاطي شده :

شبي رفتم به گل چيدن گرفت از دامنم خاري ـ ـ ـ ـ ـ فغان از بلبلان برخاست گفت مگذاريد دزد ماست «

(( مصرع دوم بيت بالا را نگارنده اينطور شنيده است : فغان بلبلان برخاست كه اين دزد است مگذاريد )) .

آقاي باركزي اظهار داشت كه اين تابلو در حادثه ثور توسط كسي از ارگ بيرون كشيده شده و فعلآ بدست عمر جان يكي از خويشاوندان ماست كه در كاليفورنياي امريكا حيات بسر ميبرد . اميدواريم اين تابلوي افسانوي بدست عمر جان ويا هر كس ديگري كه باشد آنرا به افغانستان و موزه كابل مسترد نمايد .

داستان ديگري را بياد دارم كه ميگفتند در يك هوتل اروپا مدتي را پروفيسور سپري كرد و روزي در رستورانت هوتل بالاي قاب چند دانه سكه پولي مروج آنوقت را به عوض پول اصلي نقاشي كرد و گارسون ميخواست آنها را بردارد ، ديد كه نقش هستند ونه حقيقت ، چون موضوع به آمر هوتل ميرسد ، آمر هوتل از نزديك با پروفيسور آشنا ميگردد و مدتي را بخاطر بودنش در آن هوتل تقاضا مينمايد و مهمان هوتل ميشود . تفصيل اين حكايه را در مقاله آقاي رضوانقل تمنا در همين كتاب مطالعه بفرمائيد .

اما گمان ميرود نقاشي هاي پروفيسور بالاي بشقاب رستوران حقيقت داشته و شايد ده ها داستان ديگر او در وقت و زمانش در ميان مردم پخش شده باشد ، ليكن همه آن عاري از حقيقت نخواهد بود و بدون ترديد نقاشي هاي دوران پختگي او به حدي بلند است كه قضاوت را نشايد . تابلو هاي او به حدي عالي ترسيم شده اند كه منظره را متحرك نشان ميدهد و البته اصلآ تابلو ها متحرك نميباشند ولي اصول رنگ آميزي او طوري بوده كه پروفيسور ميدانسته كه كدام رنگ را در كنار كدام رنگ بگذارد و حقيقت اينست كه در علم رنگ شناسي رنگ هايي وجود دارند كه اگر در كنار رنگ هاي ديگر گذاشته شوند متحرك به چشم ميخورند .

پروفيسور كه واقعآ نبوغ داشت بي ترديد شايد كارهايي را انجام داده باشد كه مردم مان به حيرت رفته باشند و فرخي درين باره چه زيبا گفته است كه در شآن پروفيسور صدق ميكند : اي امير هنر و اي ملك روز افروز ـ ـ ـ ـ اي بفرهنگ و هنر بر همه شاهان سالار
يعني پروفيسور هرچه را كه رسم كرده و هرچند مردميكه در مقام والا و معجزه آساي او عقيدت يافته اند اگر صد در صد حقيقت نداشته باشد عاري از حقيقت هم نمي باشد . حضرت شيخ سعدي گويد :

هرچه خواهي كن كه مارا با تو روي جنگ نيست ـ ـ ـ ـ ـ پنجه با زور آزما افگندن فرهنگ نيست

يعني نقاش ازل به پروفيسور مصور ميمنگي و صورت كشي او لطف هائي را روا داشته كه بر ديگران آنرا نداده است .

خياط ازل دوخته بر قامت زيبا ـ ـ ـ ـ ـ با قد تو اين جامه سبز چمني را

چون پروفيسور غلام محمد ميمنگي از اولين و مشهور ترين نقاشان افغانستان است و از جانب ديگر شهرت فاميل او ، فعاليت هاي سياسي او در ميان مردم مشهود بوده است . از آنرو برعلاوه اينكه پروفيسور مقتدر در هنر بوده ، بعضي كار هايش شكل افسانوي را گرفته است .
راقم اين سطور به صنف دوازدهم مكتب درس ميخواندم كه استاد مضمون رسم مان برايم گفت كه پروفيسور ميمنگي از بس كه از شهرت نيك برخوردار بود ، يكتعداد از شهرت مشروع او رشك و حسد ميبردند و وي علاوه كرد كه پروفيسور ميمنگي دو تابلوي بزرگ در ميان شهر كابل ترسيم كرده بود كه روزانه هزاران شخص آنرا مشاهده ميكردند و تحسين ها و آفرين ها و شادباش ها نثارش مينمودند و همين هزاران تماشاچي به هزاران نفر ديگر توصيف تابلو ها را ميكردند ، بالآخره شخصي از ميان رسامان كه خيال رقابت با پروفيسور ميمنگي را داشت به دسيسه هاي خاص توسط دادن پول تابلو ها را بصورت مخفي به زمين انداخت و خراب ساخت ، حيف كه در مملكت ما كور مغزان هم وجود دارد .

بياد دارم روزي را كه گفتند « كوتي لندني » يكي از عمارات اوليه مكتب « صنايع نفيسه » را بخاطريكه نامش كوتي لندني بود ويا اينكه لندني ها آنرا آباد كرده بودند خراب كردند و جايش تاهنوز باقي مانده است و دركنار آن پلي بنام « پل آرتل » وجود دارد ، آنرا خراب نكردند .
يك داستان واقعي ديگر بنام « مرغ نجات » : طوريكه گفته شد غلام محمد در حدود هفت سالگي به كابل آورده شد ، تمام دروازه هاي بخت بر او بسته شد ، غلام محمد و مادر رنج كشيده و در حقيقت محبوس نظربندش هردو در قسمت قتل عبدالباقي مينگ باشي چنين شنيدند : در يكي از شام هاي ماه عقرب سال 1301 با بيست و هشت نفر از اشخاصيكه همه شخصيت هاي بانفوذ و سران اقوام ولايات بودند و برضد امير عبدالرحمن قرار داشتند ، در عقب بالاحصار كابل بصورت دسته جمعي در يك شب به قتل رسيدند كه جريان كشتار شان چنين است : در زير بالاحصار قبلگ گودالي را حفر كرده بودند ، متهمين ويا به عباره ديگر مخالفين امير را در لب گودال حفر شده قبل از سربريدن دستان شانرا از عقب ميبستند و بدو زانو در لب گودال بصورت قطار توسط محافظين مي نشاندند تا دست و پا نزنند بعدگ جلاد سر متهم را به بالا مي كشاند و سرش را ميان دوپاي خود چنان محكم ميگرفت كه با كش كردن يك تيغ سر بريده ميشد و بعداز بريدن سر هاي همه كشته شدگان را با اجساد شان در گودالي كه قبلآ به اين منظور حفر شده بود مي انداختند و توسط محافظين خاص آنها را زير خاك پنهان ميكردند تا اثري از خون وغيره نشان از مقتولين بنظر نخورد و بعدآ محافظين بالاي آن گور دسته جمعي چند روز موظف گذاشته ميشدند تا كسي از اقارب ويا رهگذري از كشته شدن آنها چيزي نفهمند .

چون داستان كشته شدن عبدالباقي خان مينگ باشي ورد زبانها شد و غلام محمد در پي آن شد تا به هر وسيله ايكه امكان داشته باشد با مادرش به ميمنه رفته به زندگاني غريبانه ادامه داده ولي آزاد زندگي كنند . بنآ سعي كرد تا راهي پيدا كند كه يك عريضه به امير عبدالرحمن پيش كند و امر رهائي خود و فاميلش را بدست آورد . بعدآ به فكر آن مي افتد كه بايد در كنار عريضه موضوعي را دريابد كه توجه امير خشن و مستبد را جلب كند . او يك پرنده را در يك شاخه تاك انگور سياه بصورت رنگه به يك پارچه كاغذ زردنما به اندازه چهار ونيم ويا پنج و نيم سانتي در شش و نيم سانتي نقش مي بندد . در بالاي سر پرنده مير غلام محمد را برنگ آبي و در حاشيه دست چپ كاغذ تاريخ (( 1301 هجري قمري )) را به قلم پنسل تحرير داشته و حالا كه تابلو جهت جلب توجه امير آماده شده بايد راهي پيدا كند كه به دربار امير رفته ضم عريضه تابلوي پرنده را نيز ببرد . بعداز پرس و پال زياد درميآبد كه يكي از كارمندان مقتدر دربار سردار عبدالقدوس خان همه روزه توسط گادي به دربار امير از شهر روانه باغ بالا ميباشد .

بنآ در فرصت مناسب وقت صبح در يكي از روز ها در مسير راه مذكور بطرف باغ بالا خود را آماده ميسازد و بطرف گادي سردار مذكور دست هايش را بالا ميكند . سردار عبدالقدوس خان متوجه ميشود كه اين پسر قيافه و لباس كابليان را ندارد و بگونه ديگري نمايان است ، لذا گادي را امر ميدهد كه توقف نمايد . غلام محمد با چپن و سله « لنگي ويا لنگوته » و پيراهن تنبان اوزبيكي بطرف سردار نزديك شده و احترام مينمايد و عريضه و رسم را برايش تقديم ميدارد . و ميگويد كه من پسر عبدالباقي مينگ باشي ميباشم . سردار مذكور با خواندن عريضه و ديدن تابلو برايش ميگويد كه به گادي بالا شود . بعداز آن از او ميپرسد ، بچيم اين رسم را خودت كشيدي ؟ غلام محمد در جواب ميگويد بلي ! و درين حال به باغ بالا در ارگ عمارت امير عبدالرحمن ميرسند .
واقعآ وقتيكه عبدالقدوس خان تابلو را ميبيند تعجب ميكند و سپس بعداز فرود آمدن عريضه و تابلوي كوچك پرنده را بحضور امير عبدالرحمن پيش ميكند و ميگويد كه اين عريضه از پسر عبدالباقي مينگ باشي است و تقاضا دارد كه ميمنه برود .

امير عبدالرحمن بعداز مشاهده رسم متحير شده كه اثري بدين ظرافت و زيبائي و تناسب چگونه ميتواند كار پسر خوردسالي چون غلام محمد باشد ؟ فورآ امر ميكند كه غلام محمد را به حضورش حضار بدارند .

غلام محمد داخل اطاق امير ميشود و احترام را بجا آورده در مقابلش مي ايستد . امير سه بار براي آزمايش از غلام محمد مي پرسد كه اين رسم را خودت كشيدي ويا كس ديگر ! او ميگويد كه بلي خودم كشيدم و رسم از من است .

امير عبدالرحمن كه شخص شكاك بود باور نميكند و ميگويد قلم ، كاغذ و پنسل بيآورند تا آن رسم را در پيش چشمش رسامي و تهيه بدارد ، غلام محمد در گوشه از اطاق نشسته بار دوم به همان ظرافت و تناسب عالي ترسيم نموده و به حضور امير آنرا تقديم ميدارد ، آنگاه اطمينان امير حاصل ميشود و بيدرنگ دستور ميدهد كه بعداز آن دقيقه غلام محمد را در اوقات معينه براي نقاشي حاضر سازند .

مگر غلام محمد كه از روش زمانه و از قيود و سختي هاي دربار بي خبر است ، موضوع را جدي نگرفته ازين امر كه هر روز با طي مسافه دور پاي پياده از شهر كهنه الي باغ بالا بيايد سرپيچي ميكند . اين عدم علاقمندي او نسبت به دربار امير سرانجام امير را واميدارد كه برايش فرمان تحريري صادر كند و غلام محمد را نشان دهد كه اين امر ، امر امير عبدالرحمن است و بايد از اوامر وي تابعيت نمايد . چنانچه كه از جوابيه امير به كارمندان دولت كه درينجا آورده ميشود غلام محمد خبر ندارد .

باري امير در جواب عريضه كارمندانش بقلم خود اينطور تحرير كرده بود : » بر پدر همه شما ميرزاهاييكه درين كاغذ مهر و دست خط كرده ايد لعنت و بر شما ها هزار لعنت بر هر كدام شما باد . به بركت ارواح پاكان در راه خدا دل شما ها هرگز كار نميخاهد (( نميخواهد )) . همه شما مردار و پدرآزار و مادرآزار هستيد . تمام مرداري دفتر ها از شمايان است . فقط امير عبدالرحمن بقلم خد (( خود )) نوشتم فقط « ص 657 افغانستان در مسير تاريخ » .

امريه و فرمان امير عبدالرحمن بخاطر بي پروائي و سهل انگاري غلام محمد درين كتاب به شكل اصلي آورده شده است كه نوشته است : « غلام محمد ميمنگي بداند كه شما به دروغ خود را از كاركوتي باغچه ارگ كشيده بهانه ميكنيد خورد ايد كه كار نقشه اين قدر بود كه شما يله گردي ميكنيد بزودي بالاي كار خود برويد فقط دستخط كردم امير عبدالرحمن فقط » .

از همين جاست كه نقاش افسانوي مان ماني و بهزاد ثاني غلام محمد به دربار راه ميآبد و با نقاشان دربار آشنا و با جان گري انگليسي و راهنمائي هاي او به كار هاي مسلكي نقاشي آشنائي حاصل ميكند و ازآن به بعد در قسمت يافتن شهرت با غلام محمد بخت ياري ميكند ولي او را نميگذارند كه به زادگاهش ميمنه برود و تا اينكه اين اسطوره زمانه و نادره دوران وقت اساس يك حركت بزرگ هنري را در افغانستان پايه گذاري ميكند و خود با همه افسردگي ها و علالت ها و مآيوسيت ها بدار بقآ مي شتابد و پيش از مرگ يگانه تسلي خاطرش همين فرد بيدل بود و بس : ـ

نشته آسودگي در ساغر يآس است و بس ـ ـ ـ ـ ـ راحت جاويد دارد ، هركه بيدل ميشود

دو داستان ديگر از غلام محمد ميمنگي :
ـ
در متن اين كتاب از فقر و تنگدستي غلام محمد در كابل حكايه شد ، دوستان و آشنايان در ميمنه بوده و به داد شان نميتوانند رسيدگي نمايند . كسانيكه در كابل تشريف دارند از واهمه و ترس امير ظالم نميتوانستند با فاميل عبدالباقي مينگ باشي تماس حاصل دارند . لذا غلام محمد بخاطر قوت ولايموت يگان يگان قلمداني و سگرت داني و آثار ديگر را در خانه ساخته و در بازار عرضه ميكند . اما متاع هنر در نزد مردم چندان نبود كه از آن عايد يك زنده گاني مرفه را بدست آورد . روزها و ماه ها مادر و پسر از آرامي هايشان در شهر ميمنه حكايت ميكردند و اشك هاي حسرت ميريختند ، گاهگاهي هم از خوراك ها و نعمات وطني ياد كرده از گوشت هاي گوسفندان محيط ميمنه كه داراي لذيذترين گوشت هاي وطن ميباشد ياد نموده و ارمان رسيدن به آنرا مي كردند .

غلام محمد كه جوانك تيزهوش و بيدار بود يا اينكه ميخواست مادر مهربانش را آزار و و خنده دهد ويا اينكه مادرش را امتحان نموده و انعكاس مشروط رواني را بر او تطبيق نمايد . لذا در خفآ تابلوي يك ران گوسفند را طوري نقاشي و ترسيم نمود كه گويي رسم نيست و اصل جنس بصورت برجسته است . سپس تابلو را در جايي قرار ميدهد كه چشم مادرش به آن بافتد ع همينكه مادر آنرا مي بيند ، شكر خدا را بجا آورده به غلام محمد ميگويد كه اينك بچيم خير ببيني كه امشب يك خوراك خوب ميمنگي ازآن برايت تهيه ميدارم . همين كلمات را ادآ ميكند ميخواهد آن گوشت را بردارد كه مي بيند اصل گوشت نيست و رسم است و به توركي ميگويد « اي بلم بوني قنداي توزت تينگ ؟ » يعني ـ اي بچيم اينرا چطور ساختي ؟

حكايت دوم اينكه گفته بوديم كه نقاش بايد ذكاوت خوب داشته و درجه ذكاوت (( I Q آي كيو )) يك رسام بلندتر از اشخاص عادي باشد زيراكه ازين نعمت الهي برخوردار نباشد ، نميتواند موضوعات و مسائل عاجل را بروي صفحه كاغذ انعكاس دهد ببينيد كه (( خداي هنر )) استاد ميمنگي چه شهكاري را در جرمني انجام ميدهد . وي يكي از روزها از شهر برلين ، آهنگ شهر ديگر كرده و به ترين (( ريل يا پايزد )) مي نشيند ، با خود يك بكس دستي دارد كه پاسپورت و همه اسناد او بداخل آن است .

بداخل ريل دو جوان جرمن در چوكي مقابل غلام محمد ميمنگي قرار دارند و غلام محمد تنها در مقابل شان نشسته و بكس خويش را در كنارش مانده است .
ساعتي بعد خواب بالاي غلام محمد غلبه ميكند و بعدازآنكه بيدار ميشود ميبيند كه بكس مفقود شده و دو جوان هم در كدام ايستگاهي پايين شده اند . غلام محمد خان موضوع را به پوليس اطلاع ميدهند و پوليس هم به آن دونفر جرمن كه به مقابلش نشسته بودند اشتباه مينمايد . از غلام محمد ميپرسد كه آيا ميتواني چهره هاي آنها را بياد بياوري ؟ در جواب ميگويد كه بلي حتي ميتوانم كه چهره هايشان را نقش بندم . فورآ از حافظه محيرالعقول خود كار گرفته هردو را از ياد رسم ميكند و پوليس آنرا با خود برده بعداز چندي بكس را از دست آنها ميگيرد و اين موضوع در يكي از اخبار هاي مشهور آلمان به چاپ ميرسد .

داكتر عنايت الله شهراني

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: