نفرت از خون ریختن و ارجگذاری به آزادی انسان


نفرت از خون ریختن و ارجگذاری به آزادی انسان

در خمسهء نوایی / به مناسبت  567مین سال تولد نوایی

رحیم ابراهیم

« زند گا نی نامهء کوتاه فا نی  ( نوايي  ) 1

امیر الکلام میر نظام الدین علیشیر نوایی در سال 1441 ميلادی در ناحيهء «باغ دولتخانه» در شهر هرات زاده شد. پدرش که به کيچکينه بهادريا کيچيک بخشی معروف بود، غياث الدين محمد نام داشت و از شمار اراکين با اعتبار دولت تيموری بود. او از شخصيتهای نام آور ايل چغتايی به حساب می آمد. مادر عليشير، از امير زادگان کابل بود و دختر ابو سعيد چنگی. پدر و پدر کلان فانی ‏( میر نظام الدین علیشیر نوایی) ‏  در دولت تيموريان از کارگزاران نزديک بودند، به همين سبب، زمينهء پرورش عليشر با شاهزادگان تيموری مساعد گشت.عليشير، مرحلهء کودکی را طی ناکرده، شامل مدرسه شد، علاقه به شنيدن و حفظ، از همان اوان کودکی در نهادش متبارز بود. در پرورش استعداد او، مخصوصا در شعر، پدرش که از مخلصان شعر بود و ماما های شاعر وی – مير سيد کابلی و محمد علی غريبی نقش موثری داشتند.

بنا بر خرابی اوضاع سياسی و اجتماعی هرات در سال 1447 خانوادۀ عليشير، مجبور شد که به مشهد برود. عليشير

د رآنجا نيز به آموزش پرداخت. در سال 1452 زمانی که وضع هرات سر و سامانی يافت، خانوادهء وی دوباره به هرات آمد، مگر عليشير تا سال 1456 به منظور آموزش در آنجا باقی ماند.

      باز گشت عليشير در هرات برايش ناخوشايند بود ، چون، او که اکنون شهرتی در علم و شعر يافته بود ، طور شايسته یی پذيرفته نشد. املاک پدرش توسط ابو سعيد ميرزا مصادر شده بود. به ناچار به دومين مرکز علمی و فرهنگی تيموريان، يعنی سمرقند رو اورد و اين مصادف بود با سال 1466 ميلادی.

       نوایی، در همين جا، اندک اندک به امور سياسی و اجتماعی آميزش يافت و نقش موثری در فعاليتهای ادبی و علمی اين حوزه گذاشت. وی تا سال 1469 ميلادی که سال به قدرت رسيدن سلطان حسين بايقرا در هرات است، در سمرقند باقی ماند و درهمين سال به هرات آمد و مهر دار او شد و پس از اندک مدتی وزير او شد و به امير کبیر ملقب گشت. اين امر در سال 1472 ميلادی به وقوع پيوست.از اثر تنش های درباری که در رأس قطب مخالف نظام الملک غير از نظام الملک معروف- قرار داشت، ميان سلطان حسين بايقرا با همدرس دوران کودکيش  نوايی، به هم خورد و در سال 1476   ميلادی از وزارت استعفا داد. هر چند که نوايی رسما وزير دولت نبود مگر د رامور دولتی کارهای عمرانی فعاليتهای فرهنگی و سياسی نقش کليدی داشت.

      در سال 1487 ميلادی نوايی منشور حاکميت استر آباد را در يافت و به آن سو رهسپار گرديد. پس از يک سال دوباره بی اجازهء بايقرا به هرات آمد. اما فردای آن روز واپس به استر اباد رفت. بعد از کشف دسسهء سوء قصد به جان نوایی  که از طرف دشمنانش طرح ريزی شده بود، سلطان حسين بايقرا نوايی  را به هرات احضار کرد. نوايی  از اين سال تا سال 1501 ميلادی که سال وفات اوست، به بزرگترين کار های عمرانی، ادبی و علمی دست يازيد. شاعران، قلم بدستان، نقاشان، معماران، هنرمندان را حمايه کرد. چهار صد بنای تاريخی در خراسان آن روز آباد نمود، به خلق آثار هنری و ادبی همت گماشت.سر انجام در سحر گاه سال 1501 ميلادی در 60 سالگی ديده ازجهان بر بست و خراسان را به ماتم نشانيد.

      آثار ترکی چغتايی و فارسی دری  نوايی-  فانی قرار ذيل است:خزاین المعانی شامل چار دیوان  اشعار ترکی؛

بدايع البدايه ؛نوادر النهايه؛خمسه ؛تاریخ ملوک عجم؛حالات سيد حسن اردشير؛ديوان فانی؛محبوب القلوب؛وقفیه؛محاکمة اللغتین؛حالا  ت پهلوان محمو د؛نسايم  المحبه؛خزاين المعانی؛رساله مفردات در فن معما مجالس النفايس؛چهل حديث؛ ميزان الاوزان؛نظم الجواهر؛سراج المسلمين؛لسان الطير؛[فصول اربعه] ؛خمسه المتحرين؛منشأت ؛تاريخ انبياء و حکما » [ستهء ضروريه] و شماری دیگر

خمسه: یکی از آثار بسیار مشهور نوایی ار ادبیات تورکی چغتایی یا تورکی خاقانی یا اوزبیکی است. که شامل پندنامۀ به نام حیرةالابرار2،لیلی و مجنون ، فرهاد و شیرین، سبعۀ سیار، سد اسکندری

این اثر با الهام پذیری از خمسه های امیر خسرو دهلوی و نظامی گنجوی آفریده شده است ،اما تفاوتهایی نیز با آنهادارد. بارزتر فرق، این است که آفرینندۀ خمسه کسی ست که در حرکت نو اندیشی در هرات و سیاستگزاری های دولت تیموریان مخصوصاً در زمان سلطان حسین بایقرا، نقش مهمی داشته، تجارب فراوانی اندوخته ، در خسمۀ خویش این تجارب را که امیرخسرو دهلوی و نظامی گنجوی نداشته اند، بازتاب داده است. خمسه ، افزون بر تمایز های دیگر با خمسه های ادب فارسی، ازین لحاظ نیز،ویژه گیهای خاص خود را دارد. درین مقاله پیرامون دو نظر دولتداری نوایی خیلی فشرده سخن رانده میشود. باید گفت که در افغانستان بار اول است که به خمسه ازین زاویه نگریسته میشود، از همین سبب،میتواند قابل بحث و اظهار نظرها باشد. از خوانندگان تقاضا میشود تا این مبحث رابا تجارب و نوشته های خویش بیشتر غنی سازند .نوایی این اثر پرحجم را با وجود همه مصروفیت اجتماعی ، در دوونیم سال تکمیل نموده است 

اصل موضوع :آنگونه که اشاره شد، درین نوشته پیرامون دو نظر دولتداری نوایی سخن رانده میشود و آن دو عبارتند از نفرت از خون ریختن و ارجگذاری به آزادی انسان در خمسه است.

الف: نفرت از خون ریختن:

خمسه کتابی ست داستانی که شگرد های داستان سرایی در ادبیات شرق آفریده شده است .داستانهای خمسه نیز از نگاه مکانی تقریباً در تمام اقالیم شناختۀ شده آن وقت در حرکت است و طبعاً این حرکتها بدون جنگ و مقاومت نیست .در داستانهای خمسه جنگهای فراوانی هستند و درین جنگها تمام سلاحهای مروج آن زمان به کار گرفته میشوند و با این همه خون انسان کمتر ریخته میشود . اگر یکی دو مورد استثنایی را در نظر نگیریم گفته میتوانیم که در تمام داستانها و حرکتهایی داستانی ، خون انسان ریخته نمیشود. در سراسر خمسه، فقط در یک مورد، ناظر ریخته شدن خون و مرگ انسانیم. در دیگر موارد در میدانهای جنگ، پهلوانان اسیر میشوند، اما خون شان ریخته نمی اید. در «اسکندر» نامه ، پادشاهانی که با «اسکندر» میرزمند، به نحوی از انحا با مرگهای غیر طبیعی  روبرو اند، او («اسکندر») پادشاهی که شرق و غرب را گرفت و دوازده هزار جزیره را فتح کرد و به عمق بحر رسید، یکی از آنان را نمی کشد.

گفتیم فقط در یک مورد ناظر ریخته شدن خون و مرگ انسانیم و آن ریخت شدن خون ««دارا»» ست: سکندر با «دارا» رزم آزمایی دارد. دو تن از نایبان «دارا»، از ظلم او به جان آمده اند. میدانند که پایان جنگ به معنای پایان زندگانی آنان نیز است. «دارا» هم تهدید کرده است که در ختم جنگ جای شان گور است. هردو به قتل «دارا» اتفاق میکنند و میگویند : پیش از آنکه او بر ما تیغ کین براند، ما باید در قلب او خنجر مرگ فرو بریم. درخت ظلم را از ریشه بر کنیم تا مردم از ظلمش آسوده شوند. میدانیم که از ظلم او، جان به امان نمیبریم، مگر، این گونه مردن- کشتن «دارا» و بعد مردن- بهتر است.

همانا که «دارا»غه ایکه کیشی

بار ایرمیش نیابت اُلارنینگ ایشی

ولی ظلمی دین جانلاریدن تویوب

ایکی سی کونگل اولماکی گاقویوب

بیریب بیم «دارا» ، که تاپغاچ ظفر

اول ایکی غه ایلای گور آغزی مقر

یقالی درختی که بنیاد دین

قوتولوسین اولوس ظلم و بیداد دین

نیچه ظلم دین جانی میز قالماغای

بو نوع اولساک آرمانی میز قالماغای/خمسه ، چاپ کابل 415

معرکۀ جنگ آراسته میگردد. «دارا» در قلب لشکر است. هردو نایب از دو سوی تیغ کین بر پیکرش میرانند. یکی بر گرده گاهش میزند ودیگری بر اکلیل گاهش، پاداش ظلمش ـ به خودشان ـ را بر کفش میگذارند.

یتیب شاه «دارا» ایکی یانیدین

قلیچ لعل گون قیلدیلار قانی دین

بیری سوروبان گرده گاهی دا تیغ

توکوب ییرگا قانین، اُنینگ بیدریغ

یانا بیر داغی تیغ اوروب باشیغه

قیلیب ظلم، اُنینگ  ظلم پاداشیغه /ایضا 415

هردو نایب، هردو قاتل «دارا»، نیز کشته می شوند، ولی صحنه مرگ آنان، با سرخی و لزجی خون آلوده نیست.

«دارا» در حال نزع است. از «اسکندر» که بر بالین اوست، سه چیز  میخواهد: قاتلانم را زنده مگذار، به لشکری و کشوراینم  امان ده و با دخترم روشنک عروسی کن. «اسکندر» هر سه را میپذیرد، دار ها بر پا میکنند. هردو نایب را به دار می آویزند. میگویند، نعش آنان را تیر باران کنند. اجساد شان را میسوزانند و به باد نیستی میسپارند. در این گونه انتقام و قاتل کشی، افزون بر وصیت «دارا»، نکته دیگری نیز هست: خاین به ولی نعمت ، باید چنین سر نوشتی داشته باشد:

کوموب دار ا وچون ییرگا ایکی ستون

اول ایکی نی آستور دی اُندین نگون

یانا تیر بارانغه فرمان قیلیب

اُلارغه اولوس  تیر باران قیلیب

که هر کیم که غدر ایلاسه شاهیغه

جزا بودورور بخت گمراهیغه

بویوردی بدن لارنی کویدور دیلار

کول ایتی لارو کوککا ساور دیلار /ایضا 418

«فرهاد»، محبوبترین قهرمان نوایی در داستان ««فرهاد و شیرین» در دو مورد مجبور میشود که به مقاتله کمر 
بر بندد:

یکی) «فرهاد» با پدرش (خاقان چین ) عازم سیر دریاست. توفان دریایی او را از پدر و سرزمینش ، جدا میکند. بر تخته پاره یی میماند. در شُرف مرگ است. تاجران دریا نجاتش میدهند. او به فکر تلافی نیکی آنان است. نارسیده به ساحلی، دزدان دریایی به تاجران حمله میکنند، آنان نفاطان چیره دستی دارند.

      «فرهاد» میداند که مجال تلافی نیکی رسیده است. باید از زیر بار منت تاجران دریایی اندکی رهایی یابد. دست به تیرو کمان میبرد، چند تن از نفاطان را به کام ماهیان بحر میفرستد. کشتی نشستگان از غارت دزدان نجات مییابند:

قیلیب قاروره افگن نی نشانه

اُنینگ دیک آتتی «فرهاد» یگانه

که اوردی نفط لیق قارواره نی اول

اوشاتی اول یالین لیق کوزه نی اول

توشوب اوت، اورتانیب قارواره انداز

همول زورق که اول خیل دغا باز

یانابیرهم آتار غا چون یاووشتی

انگا داغی بوینگلیغ شعله توشتی

چو ایکی کیمه خیلی کویدیلار پاک

یوز اوردی قاچقالی اول خیل بیباک

کیمه باشی نی قایتور غونچه ناکام

اون- اون بیشن نینگ ایشین قیلدی سر انجام /ایضا 207

درین جا مرگ هست، اما خون حضور ندارد. انسان نابوده میشود مگر در خون نمی تپد.

دو) خسرو پرویز،  ارمن را به محاصره کشیده است. میخواهد به زور، شیرین را تصاحب کند. «فرهاد» نیز در حصار است. خسرو چند تنی را میفرستد که «فرهاد» را به اسارت آورند. «فرهاد» از برج قلعه به خسرو آواز میدهد که دست به خون بیگناهان میالای. اینان، حریف جنگ من نیستند. من ضرب دست خویش را به تو می نمایم. بنگر با یک سنگ میل کلاه خودت را می شکنم و باسنگ دیگر مهچه علمت را. با دو سنگ میل کلاه خود و مهچهء علم خسرو را میشکند و میگوید، اگر میخواستم با این دو سنگ کارت را هم تمام میکردم. اما عاشق ِ انسان کش نیست عشق و سلطنت دو چیز دیگر اند. تو پادشاهی، نه عاشق.

وگر خود قصد قتلیم ایردی مقصود

مینگا موندین زیان یوقتور سنگا سود

بو جمع بیگنه قانیغه کیردینگ

سپاهینگ نی اوز ایلکینگ بیرله قیردینگ

دیسانگ بو نکته ایماس راست حاشا

باقیب حق صنعینی قیلغیل تماشا

که باشدین اوچقوسیدور میل خودونگ

باش تا بیرلا تیکوردوم دور دورودینگ

یانا بیرتاش آتیب دیدی روانی

مونگا دور مهچۀ توغونگ نشانی

ایکی تاشی قیلیب سرعتدا تعجیل

پیاپی اوچتی تیکاج مهچه و میل / خمسه/ چاپ کابل ص 228

      «اسکندر» نیز در یک مورد، مجبور به جنگ است. درین مورد شماری از انسانها حیات شان را از دست میدهند، مگر خون حضور ندارد. درین جنگ «اسکندر» با لشکر غیر انسانی، (یاجوج) روبه رو میشود. با اینکه انسانهای بیشماری طعمه  لشکر یاجوج میگردند، مگر عظمت فاجعه پرده سیاهی بر چهره و اندام سرخ لزج خون میافگند.

      در نواحی قیروان از اسکندرمیخواهند که در برابر یاجوج، از آنها دفاع نماید. «اسکندر» دو چاره می اندیشد، یکی شبخون زدن بر خیل یاجوج ودیگری ساختن سد در برابر شان. کمینگاه ها افراز میکنند. جنگ بین یاجوج و «اسکندر»یها شروع میگردد. در پایان روز «اسکندر»یان، با هزار زحمت، خود را به مواضع شان میرسانند. شکست خورده اند آنچنان که هوش از سر «اسکندر» پریده است:

اُلرخیلیغا اوزلارین اوردیرلار

که تیغ استی دا کوپ نی اولدور دیلار

بو ینگلیغ چو کوردی الار دست زور

خیال ایلاکم توشتی دریاغه شور

انینگ دیک نبرد آشکار ایتدیلار

کیم اول خیل ایشین اضطرار ایتدیلر

نی اوق و قیلچ دین بیریسی غاباک

نی اوق و قلیچ  کیم بولوردین هلاک

ایتیک تیغ دین هر نیچه پاک اولوب

همول تیغ دین هم ایتیک راک اولوب

الارهم کوپ ایل نی هلاک ایلابان

هلاک ایلاگان نی خوراک ایلابان

آتی دین مبارزنی ییقان زمان

یقیل غاچ تلاشیب توکاتماک همان

بو ینگلیغ که ایلاب نبرد اول سپاه

کوپ ایل اولدی اقشامغه تیکرو تباه

چو حاضر بولوب شه قاشیغه سپاه

مصیبت توتوب خیل غایب غه شاه

آنان (کمینداران «اسکندر») خود را به خیل یاجوج زدند. بسیاری از آنان را کشتند. وقتی خیل یاجوج چو نان دستبردی را دیدند، مانند بحر به شور آمدند. چنان جنگیدند که کار سپاهیان «اسکندر» را زار نمودند، نه آنان از تیر و شمشیری می ترسیدند و نه تیر و شمشیر از کشتن آنان می آسودند. هر چند که با تیغ تیز از زمین پاک میشدند، به همان اندازه بیباکتر میگردیدند. آنان نیز افراد بیشماری را کشتند همزمان با کشتن خوردند. مبارزی را که از اسپ به زمین می افگندند فورا خام تلاش میکردند. سپاه «اسکندر» از ترس خود، به جرگه یی که قبلا احتیاط را آماده کرده بودند می در آیند، سپاه را موجودی میکنند. پادشاه ماتمی غایبان میشود.

ب: ارجگذاری به آزادی انسان

       در خمسه نوایی، به آزادی انسان ارج فراوانی گذاشته میشود. در سراسر آن کتاب انسانی اسیر و افتاده تا آخر در بند نمی ماند، همه به نحوی  از انحا آزاد میشوند، حتی اسیران جنگی نیز. در سبعه سیار (سر گذشت عاشقانه بهرام گور) شبی که او در قصر مصروف خوشباشی است  و بعد از خوشباشی، امر میکند، بروید هر که را در راه یافتید بیاورید تا برای من افسانه بگوید و خوابم ببرد ، مردی را میآورند. سایر دوم ـ مردآورده شده جهت قصه پردازی ـ قصه زر گری را میکند که به چندین هنر آراسته است.، اما اسرافکار و بی بند و بار. برای برای پادشاه تختی میسازد از طلا، اما غش کاری او توسط رقیبانش آشکار میشود. زرگر به زندان می افتد . به نیرنگی از آنجا میگریزد. به شهر فرنگیان میرود ، بتهای طلایی دیری را بدل میکند، بتهای غش به جای آنها میگذارد. با طلایی چند برابر طلای پادشاه دوباره به خدمت میآید. پادشاه در شُرف مرگ است. علاج وی را کسی جز این زرگر نمیداند. وقتی که پادشاه از آمدن او خبر میشود به دربار میخواهدش. او به شرطی میخواهد به دربار بیاید که رقیبانش را به او بسپارند. پادشاه همه رقیبان را به او میسپارد. زر گر همه را به زندان می اندازد بعد از آنکه شاه به تندرستی اش باز می آید و آنهمه طلا را صاحب میشود، به اشارتی، زندانیان نیز آزاد میگردند.

آلتین اول ایل نی کولدروب چندان

زعفران اویله کیم قیلور خندان

نیچا دین سونگ بولوب اشارت خاص

چاه و زندان ایلی هم اولدی خلاص

اسیران جنگی نیز در پایان قصه ها آزاد میشوند. هیچ یک در بند نمی ماند. ازین همه قهرمانان تنها جابر جزایری «دریا دزد » است که به اسارت میماند ودر پایان حکایه نیز از آنجا بیرون نمی آید. فقط در این مورد نوایی خواسته است تا بگوید که در بند بودن بدان، کاری به جاست.

گفتیم در سراسر خمسه، جابر تر چهره، جابر جزایری به تعبیر نوایی»حرامی دریا» ست. همین جابر حرامی هم اسرای جنگی خویش را ازاد میکند

نعمان پادشاه یمن برای رهایی فرزندش سهیل از چنگ جابر، لشکر کشی میکند، کولاک بر پا میشود. از شمار آن همه لشکر و کشتی چند تایی از کمینگاه کمینداران جابر به دیدار میشوند.کمینداران جابر آنان را به تمامی به اسارت در می آورند جابر، شاه را به زندان می فرستد و کشتی ها را خالی میکند. به دیگران میگوید: اگر جان میخواهد ازین جا بروید. هرجا که میل دارید آن جا سفر کنید. هرگاه درین نواحی دیده شدید، یکی تان را زنده نمیگذارم:

کیراک بولسه سیز گا جان کیتینگیز

قاید اکیم کونگلونگیز تیلارینتینگیز

بو نواحی دا انگلا سام سیزنی

قویما غوم دور تیریک بیرینگیزنی

جابر سه اسیر دیگر هم دارد. با اینکه میتواند آها را بکشد، اما آنان را در بند نگاه داشته است ، به دو دلیل:

      1- جابر غیر از میدان جنگ در دیگر مورد انسان را نکشته است.

      2- مهمتراز آن در اوج داستان، حضور آن سه اسیر ضروری است.

      اسیرانش عبارتند از : سهیل پسر پادشاه یمن که جابر او را به سبب دلاور و شجاع بودنش نمی کشد. و دوتای دیگر عبارتند از : پادشاه یمن و پادشاه خاور ، پدر مهر، نام گویۀ سهیل.

      سهیل نیز زمانی که توسط «مهر» نامزد خود، در عالم ناشناسی از سیاه چال نجات می یابد ود ستش بر جابر بالا میشود، با آن همه رنج و عذاب و مصیبتی که پادشاهی یمن و پادشاهی خاور، از وی دیده اند، او را نمی کشد، به زندان می افگند.

      «اسکندر» در دیار مغرب، به قبیله یی میرسد که همه دیو پیکرند و غول مانند، هیات اهریمن دارند. ده شبانه روز بیدارند و ده شبانه روز در خواب. «اسکندر» به قصد جنگ با آنان صف ارایی میکند. از آن سو یک تن به جنگ می آید. نُه تن مشهور تر پهلوانان «اسکندر» را به زمین میزند ،همراهان او میبرندشان.

     بالاخره، کنیزک چینی که خاقان چین به «اسکندر» هدیه داده بود، ـ این کنیزیک دو هنر داشت: یکی نوازنده و سراینده چیره دست بود و دیگری میدانداری چابک حرکات ـ او را با چابکدستی که دارد، با کمند اسیر میکند. «اسکندر» در حق آن غول که رئیس قبیله مغربی است نیکویی ها و اکرام می نماید. رئیس قبیله مغربی به پاس آن همه نیکویی، پهلوانانش را که اسیران اویند، صحیح و سالم می آورد و می سپارد.

      قارن بربری، یکی از پهلوانان و سر لشکران معروف «دارا»ست. زمانیکه «دارا» ، با «اسکندر» عزم جنگ دارد، این پهلوان در اولین لحظات جنگ، یکی از مشهورترین پهلوانان «اسکندر» را بر زمین میزند و دستش را می بندد و از پهنه نبرد بدر میرود.

      «اسکندر» شرق و غب را میگیرد به دیار مغربی میرسد. وقتی رئیس قبیله مغربیها، پهلوانان اسیر را می آورد قارن بربری نیز آن اسیر را می آورد و به «اسکندر» میسپارد.

دیده شد که در سراسر خمسه نوایی ، رنگ سرخ خون وجود ندارد و نوایی به صف شاعری که به » ولقد کرمنا بنی آدم » اعتقاد دارد، نخواسته است که کرامت انسانی در خمسه اش پامال شود ، انسانی بیگناه به قتل برسد و آزادی او که عطیهء الهی ست سلب گردد. خمسه نوایی ازین زاویه شاید یگانه منظومه یی باشد که انسان در آن به بالاترین پایه و مقامش ستوده میشود و ابعاد گوناگون او مورد بررسی قرار میگیرد . او به صفت شاعری عارف ، همۀ این ابعاد را الهی میداند و به صفت یک مؤمن ، به همهء آنها ارج میگذارد. اگر یک نتیجۀ فشرده از جهانبینی نوایی در بارۀ انسان داشته باشیم ، گفته میتوانیم که او به صفت یک شاعر ، عارف و کشوری ، انسان را در بُعد لاهوتی و در بعد ناسوتی مطرح میکند.

در بعد لاهوتی : انسان سه جلوه دارد: لاهوتی: درین بعد انسان خلیفهء خدا(ج) بر زمین است، امانتدار اوست، گنجینهء اسرار الهی ست و چشم چراغ آفرینش.

در بُعد احسن التقویمی : درین بعد انسان به بهترین شکل ممکن آفریده شده است. او گل باغ آفرینش است.

در بُعد عرفانی : درین بعد قلب انسان مهبط انوار الهی ست و آیینهء جمال شاهی، «خدا صفتی داند» 

در بُعد ناسوتی انسان دو جلوه دارد:

جلوهء فرادستی انسان : درین جا شاهان ، اراکین مهم کشور و صاحبان زر و زور شامل اند. مهمترین مسؤولیت اینان تأمین عدالت در جامعه، مرفه حال نگهداشتن مردم، بخشیدن مجرمین در صورت توبه از گناه و سخاوت است. تبلیغ تأمین عدالت یکی از ممیزات بارز نوایی ست . او در «خمسه» اش در هرجاکه فُرصتی برایش دست دهد، عدل گستری را در جامعه تشویق میکند او برای شاه و شاهزادگان ، آنجا که بعد از مدح به نصیحت میپردازد، میگوید که با تأمین عدالت شیرازهء جامعه را محکم نگهدارند.

جلوهء فرودستی انسان: شاملان این بخش مردمان عادی یعنی شهروندان اند. اینان از یک سوبه صفت خلیفهء خدا برروی زمین مجبور اند که صفات ملکوتی را در نهاد خویش تقویت نمایند و از دیگر سو، به صفت یک شهر وند به خصوص نفع رسان باشند. از خود پرستی ، عیب جویی و عیب گویی به دور بوده، از ظلم و انتقام جویی بر کنار باشند. نفع رسانی یا انسان مفید بودن، از جملهء شرایط اساسی، بلکه یکی از مهمترین صفات بشر خوب است. نفع رسانی شیوه های گوناگون دارد: کمک نقدی، تفقد، سخن خوب، اندیشهءخوب، دوری از حسادت، دوری از ضرر رسانی و…

نوایی به صورت کل مخالف اسارت انسان در ابعاد مادی و معنوی اوست. بخشیدن مجرمین در صورت توبه کردن را تبلیغ میکند. خواهان آن است که قصاص به تعویق انداخته شود تا شاید روزنه یی برای نجات محکوم به قصاص، مطابق شرع رسول اکرم(ص) پیدا شود و انسانی توسط دستگاه حاکمه کشته نگردد.

از نظر نوایی ، گل ِ زندگانی (انسان) پربوتر، خوشرنگتر گل گلستان آفرینش است. به آن ارج فراوان باید گذاشته شود و ظالمانه پرپر نگردد.3

 
  رحیم ابراهیم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: