خاطرات آقابکف؛ نحوه شهادت انورپاشا و قتل‌عام باسمه‌چی‌ها


قسمتي از خاطرات آقابکُف ارمني درباره نحوه شهادت سردار بزرگ توران «انورپاشا» و قتل‌عام «باسمه‌چي‌»ها

اشاره:

قيامهاي ترکان مسلمان آسياي مرکزي و قفقاز پس از فروپاشي تزار به تشکيل حکومت‌هاي ملي انجاميد که با روي کار آمدن کمونيست‌ها اين استقلالهای‌ نوپاي از جمله در جمهوري آذربايجان و آسياي ميانه به دست ارتش سرخ نابود شد. قيام «باسمه‌چي‌»ها نامدارترين مقاومت ملي ـ اسلامي ترک‌هاي مسلمان در آسياي ميانه است. نقش سردار بزرگ ترکانورپاشا در اين قيامها بسيار حائز اهمیت و جالب توجه است و براي هميشه یاد او را در حافظه‌ی تاريخي ملت ترک نگه‌خواهد داشت. روحش شاد و يادش جاودان باد! گوشه‌اي از نحوه‌ي شهادت اين ابرسردار و نحوه‌ی سرکوب قيام «باسمه‌چي»ها را با روايت جاسوس روس‌ها در خاطرات آقابکف ارمني مي‌خوانيم.


 سردار بزرگ توران؛ شهید انورپاشامرگ انورپاشا

در مدت اقامت در بخارا فرصتي دست داد تا با رفيق «هيپوليتوف» گرداننده تشکيلات ضد جاسوسي ارتش ترکستان آشنا شوم. («هيپوليتوف» در حال حاضر کنسور شوروي در اهواز است و در آنجا سازمان جاسوسي در ارتش را اداره مي‌کند). موقعي‌که به تاشکند بازگشتم، هيپوليتوف به من پيشنهاد همکاري دوباره در بخارا را دادند، من بار ديگر در ماه مه 1922 به بخارا بازگشتم و در همان قسمت ضد جاسوسي ارتش به خدمت مشغول شدم.

موقعيت ارتش سرخ در جبهه بخارا فوق‌العاده مغشوش و پريشان بود. تمام قواي نظامي با اينکه در قسمت شرقي بخارا متراکم شده بودند ولي حتي يک وجب نيز جرأت پيشروي به‌سوي شورشيان را نداشتند. البته اين امر تماماً به علايق مردم نسبت به انور پاشا ارتباط نداشت، بلکه مقدار زيادي از اين دشمني مردم مربوط به تاراج‌گري‌هاي ارتش سرخ هم بود. تنفر مدرم از ارتش سرخ به نسبت افزايش چپاول آنها بيشتر مي‌شد و در اين ميان فعاليتهاي شايان تحسين! سواره نظام کارها را بيش از پيش خراب‌تر مي‌کرد.

بعدها که در اواخر سال 1925 به مناسبت پايان يافتن اين غائله کنگره‌اي در بخارا تشکيل شد، تمام سخنرانان جلسه از اين ماجرا فقط به عنوان «شورش» ياد کردند، نه ضد انقلاب و تحريکات انگليس. چون همگان متفق‌القول بودند که بعضي از تجاوزات افراد بومي و غارت‌گري‌هاي ارتش سرخ سبب اين غوغا شده و باعث تمايل مردم بسوي انورپاشا گرديده است.

در بحبوحه شورش، چون نيروهاي ارتش سرخ به درستي از اين موقعيت و محل استقرار انورپاشا مطلع نبودند و به دفعات از پس و پيش مورد حمله قرار مي‌گرفتند، لذا به من مأموريت داده شد که محل استقرار شورشيان «باسمه‌چي» را تعيين نموده و با تشخيص موضع انورپاشا و تعداد نفرات او، از هدفهاي سياسي آنان نيز کسب اطلاع نمايم، که البته در اين راه مي‌بايستي همدستان انورپاشا شناسائي شده و چگونگي ارتباط بين آنها نيز بررسي گردد.

من براي انجام اين مأموريت با پاسپورت جعلي و لباس مبدل به صورت يک دستفروش دوره‌گرد و با همراهي يک نفر به‌نام «اوسي‌پف» از سمت شرق بخارا به طرف شورشي‌ها حرکت کرديم. ابتدا با قطار تا «کرکي» رفتيم و از آن پس به علت اينکه خط آهن به دست شورشيان خراب شده بود، اجباراً سوار بر الاغ رو به مقصد نهاديم.

من تاکنون چنين مناطق متروک و ويرانه‌اي نديده بودم، چون در طول راه تمام شهرها و روستاها با خاک يکسان شده، کليه مزارع از حيز انتفاع افتاده و به ندرت چيزي بر جاي باقي مانده بود. گاهگاهي در فواصل دور آدميزادي به چشم مي‌خورد که بعداً معلوم مي‌شد جز «مترسک» چيز ديگري نيست. تمام مردم از اين نواحي کوچ کرده؛ عده‌اي به افغانستان و بقيه هم به ياغيان پيوسته بودند و به نظر مي‌رسيد که تمام احشام و غلات موجود را نيز براي اينکه به دست ارتش سرخ نرسد، نابود کرده‌اند.

در بين راه موفق شديم يک دوره‌گرد ازبک به نام «عبدالرخان» را نيز به عنوان کمک فروشنده و راهنما به خدمت بگيريم که بعداً فوق العاده براي ما مفيد واقع شد.

پس از عبور از «کرکي»، «گوسار» و «يورت‌چي» به «دناو» رسيديم که در اين محل، عبدالرخان توانست خفاگاه انورپاشا را پيدا کند. ما براي رسيدن به اين خفاگاه، يکشب از شهر بدون سر و صدا خارج و به سمت کوه روانه شديم و پس از دو روز کوه‌پيمايي طاقت‌فرسا و مشکل به مسافرخانه‌اي رسيديم که در يک محل امن و دور افتاده مرکز تجمع «باسمه‌چي»ها بود. «باسمه‌چي»ها معمولا در اينگونه نقاط دور هم جمع مي‌شدند تا خور و خوابي داشته و در ضمن به وراجي درباره امور جاري بپردازند.

ما پس از سه روز توقف در اين مسافرخانه کم‌کم به جمع «باسمه‌چي»ها وارد شديم و توانستيم به‌عنوان هم‌صحبت آنان پذيرفته شويم و آن‌قدر در رفاقت پيش رفتيم که ديگر هيچ رازي بر ما پوشيده نماند و به آنچه مي‌خواستيم دست يافتيم.

به اين ترتيب دانستيم که انورپاشا به اتفاق گماشتگان خود در منزلي جدا از اردوگاه اصلي و بقيه نفرات زندگي مي‌کند و هيچگاه از محل خود، جز براي قدم‌زدن در اطراف آبادي خارج نمي‌شود.

 

شهید انورپاشا؛ سردار بزرگ توران لباس او اونيفورم افسران ترک است ولي به‌جاي کلاه فورم، عمام به سر مي‌پيچد. به‌نظر مي‌رسيد که انورپاشا چون خود را در محيط امني مي‌ديد، خيال دارد تا مدتي در همان محل اقامت نمايد. زمان به سرعت مي‌گذشت و ما مي‌بايستي هر چه زودتر دست‌به‌کار شويم.

من، «اوسي‌پف» و «عبدالرخان» را با اطلاعاتي که به‌دست آورده بوديم، به بهانه خريد مال‌التجاره به «دناو» روانه کردم و خودم تک و تنها به مدت 5 روز ـ که انگار تمام ناشدني بود ـ در همان مسافرخانه بسر بردم. تا اينکه بالاخره عبدالرخان مراجعت کرد و خبر آورد که يک لشگر سواره نظام از مرکز به «دناو» اعزام شده‌اند تا انورپاشا را دستگير و قوايش را تارومار نمايند. و لازرم است که تا رسيدن آنها ما حتي يک لحظه چشم از انورپاشا برنداريم.

با لوازمي که عبدالرخان براي فروش به‌همراه آورده بود دو نفري به سوي اردوگاه «باسمه‌چي»ها حرکت کرديم و در آنجا «اوسي‌پف» هم به ما پيوست و خبرداد که لشکر سواره نظام هم اکنون در «دناو» مستقر شده و قرار است شبانه براي دستگيري انورپاشا و طرفدارانش اقدام نمايند.

با دريافت اين خبر ما از اردوگاه خارج شده و به سمت «دناو» حرکت کرديم. بيست کيلومتر دورتر از اردوگاه به لشگر سواره‌نظام رسيديم و من اطلاعات لازمه را به فرمانده آنها دادم. پس از آن در حالي‌که ما به راخ خود مي‌رفتيم، لشگريان براي انجام عمليات و تکميل کارهاي ما عازم قرارگاه انورپاشا بودند.

روز بعد خبر شديم که انورپاشا در جريان حمله کشته شده و عصر همان‌روز تفصيل واقعه را به شرح زير دريافت کرديم:

لشکريان با کمال احياط از همان راهي که به آنها نشان داده بودم شروع به پيشروي نمودند، تا آنکه سحرگاه به محل استقرار قواي انورپاشا رسيده و بلافاصله يک اسواران تمام دهکده را به صورتي محاصره نمودند که امکان هر نوع عقب‌نشيني از آنان سلب شود. ساعت 7 صبح حمله شورع شد و علي‌رغم شليک متواتر شورشيان، بالاخره قواي انورپاشا در برابر آتشبار مسلسل‌هاي ما تاب نياورده و آماده عقب‌نشيني شدند. در اين موقع انورپاشا پس از يک بررسي کوتاه فرمان داد که «باسمه‌چي»ها آنقدر به جنگ و گريز ادامه دهند او و اطرافيانش بتوانند از معرکه بگريزند. پس از آن، انورپاشا به اتفاق سي‌نفر از افسرانش به سمت عقب جبهه هجوم بردند تا راه فراري بگشايند ولي در آنجا با سربازاني که مخصوصاً براي انسداد راه عقب‌نشيني گمارده شده بودند مواجه گرديدند. بخت از او برگشته بود ولي انورپاشا که نمي‌خواست به آساني تسليم شود، خودش در رآس افسران قرار گرفت و به قلب سربازان سوار حمله برد. جنگي کوتاه ولي خونين درگرفت که در آن به‌جز دو تن از افسران انورپاشا ـ که موفق به فرار شدند ـ بقيه را سواره نظام سرخ تماماً از دم تيغ گذراندند. پس از پايان نبرد، موقعي که به معاينه اجساد پرداختند، جسد انورپاشا در ميان کشته شدگان پيدا شد و بلافاصله يکي از افسران سوار شمشير کشيد و سر انورپاشا را از بدن جدا کرد.

در ميان اجساد قرآن خون‌آلودي نيز به‌دست آمد که بدون شک توسط انورپاشا براي تهيج افسران در نبرد بکار برده مي‌شد. اين قرآن را بعداً به تهران فرستادند تا جزء اسناد «گ. پ. ئو» درباره انورپاشا بايگاني شود.

پس از کشته شدن انورپاشا و شکست طرفداران او اغلب گروه‌هاي شورشي دسته دسته به خاک افغانستان پناهنده شدند و تا اواخر اکتبر 1922 تقريباً اين غائله سرکوب شده و رهبران آن يا کشته شدند و يا فرار بودند ـ تنها در منطقه ترکستان دو تن از رهبران سابق «باسمه‌چي» باقي ماندند و گاه‌گاه فعاليتهايي انجام مي‌دادند.

يکي از مأمورين «گ. پ. ئو» به نام «اسکي ژالي وايس» بعداً براي من چگونگي قلع و قمع رهبران اين غائله را تعريف کرد: او با فرستادن عوامل خود به مناطق استقرار رهبران شورشي، توانست غذاي آنها را با سيانور پتاسيم آلوده و به زندگي صدها تن از آنان به صورت وحشتناکي خاتمه دهد و همچنين وي با ارسال بمب‌هاي تأخيري، وسائل تجميلي مسموم کننده و ساير مواد کشنده به داخل اجتماعات شورشيان موفق شد تقريباً تمام رهبران «باسمه‌چي» را نابود سازد.

 

برگرفته از: خاطرات آقابکف، ترجمه دکتر حسين ابوترابيان، تهران: انتشارات پيام، 1357. فصل سوم؛ مرگ انورپاشا، ص 45 ـ 51.


 دایرة المعارف ناسیونالیسم ترک  


  

«ژرژ سرگي‌يويچ آقابکف» متولد 1896 از ارامنه ترکستان، پس از خدمت در ارتش سرخ، به سازمان «چکا» و بعدها «گ. پ. ئو»[1] پيوست و در خلال همکاري با اين سازمان، در شهرهاي شوروي و کشورهاي افغانستان، ايران و ترکيه به جاسوسي پرداخت. او در سال 1930 از ترکيه به فرانسه فرار کرد و با انتشار خاطرات خود در روزنامه لوماتن به افشاگري پرداخت. خاطرات او که پرده از اسرار شوروي جديد برمي‌داشت مثل بمب در اروپا منفجر شد و به تصفيه و دگرگوني در بنياد سازمانهاي جاسوسي و اطلاعاتي شوروي انجاميد. در ايران نيز تمام کساني که به نحوي از آنان به عنوان مأمورين رابط يا جاسوي و يا خبرچين نامبرده شده بود به بازداشت 250 نفر در تهران، 130 نفر در خراسان، و 50 نفر هم در آذربايجان انجاميد که از اين عده 4 نفر اعدام و 27 نفر نيز زنداني شدند. انتشار خاطرات«آقابکف» سر خودش را نيز به باد داد.

. Hippolitoff

 . منظور سال 1930 است.

. Ossipoff.

. Gousar

. Denauo

. Skijali Weiss

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: