تورکها و تورکستان


مقدمه: تورکستان به منطقه ای گفته می شود که مهمترین و دیرپاترین خاستگاه و مرکز ملل و دول و تمدن های تورک بوده است و البته اصطلاح آسیای میانه بیشتر مصطلح است تا تورکستان و این واژه ی آسیای میانه، توسط مورخان اتحاد جماهیر شوروی برای قلب هویت ملل تورک ساکن تورکستان ابداع شد چرا که واژۀ تورکستان خود حامل و عامل هویّت و احساس تعلّق مشترک میان اقوام ساکن تورکستان اعم اؤزبک و قرقیز و قزاق و… بود چرا که همگی آنها خود را از یک ریشه قومی دانسته و ساکنان یک سرزمین می دانستند و تقویت این حس یگانگی می توانست برای شوروی خطرساز باشد، به هر حال تورکستان یا آسیای میانه منطقه ایست که از شرق به چین، از شمال به روسیه،از جنوب به ایران و از غرب به دریای خزر محدود می شود و شامل کشورهای اؤزبکستان، قرقیزستان، قزاقستان، تاجیکستان و تورکمنستان می باشد و تمام اقوام ساکن آن به غیر از روسها و سایر اسلاوها -که عمدتاً بعد از تشکیل اتحاد جماهیر شوروی به این منطقه آمدند- و تاجیک ها، بقیه از ریشه ی قومی تورک بوده و زبان و فرهنگشان نیز شاخه ای از فرهنگ و تمدن تورک محسوب می شود .

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

در بارۀ معنی لغوی واژۀ « تورک»( türk )، نظرات مختلفی ابراز شده که می توان به موارد ذیل اشاره کرد؛ دکتر جواد هیئت معتقد است که واژۀ تورک از ریشه تؤره مک به معنای تولید و بقای نسل و افزایش می باشد(1)، عادله آیدین آن را از ریشه « دورماق» به معنای توقف و سکونت دانسته، آلتای محمد اف در کتاب « اوغوزلارین دوولتی» به بون تورک ها اشاره کرده و آن ها را همان تورانیان دانسته و میر علی سیداف در کتاب« آذربایجان خالقی نین سوی کؤکؤنو دوشونر کن» بون تورک ها را به معنای تورکا ن محلی دانسته است و سایر تورک شناسان نیز نظرات مختلفی در این زمینه ابراز داشته اند از جمله پرفسور محمد تقی زهتابی در کتاب« ایران تورکلرینین اسکی تاریخی».[1]

این واژه با معنا و مفهوم یک دولت در قرن ششم میلادی بر دولتی اطلاق شد که در منطقه جغرافیایی مغولستان امروزی تشکیل شد که با نام امپراطوری « گؤی تورک» (Gög Türk) در تاریخ مشهور است . این دولت به سال 552.م آغاز به کار نمود. در دوران حکومت قاپقان خان، تورکان اویغور و قرقیزهای یئنی سئی نیز تابع امپراطوری گؤی تورک شدند و قلمرو این دولت تا آسیای میانه گسترش پیدا کرد.

ده سال بعد از مرگ بیلگه خاقان، آخرین پادشاه قدرتمند گؤی تورک (734.م) این دولت به دست تورکان اویغور منقرض شد. سنگ نوشته های باقی مانده از گؤی تورک ها در عالم تورک شناسی اهمیّت بسیاری دارند. (ر.ک سیری در تاریخ ، زبان و لهجه های ترکی، جواد هیئت، ص31 به بعد).

دولت اویغور تا سال 840.م بر دوام بود که در این سال توسط قرقیزها متلاشی شد. اویغورها مذهب بودایی داشتند در حالی که گؤی تورک ها پیرو مذهب کهن اقوام اورال-آلتائی یعنی شامانیسم می بودند. اویغورها اولین مبدعان خط در تاریخ تمدن تورک بوده اند (گؤی تورک ها الفبای اورخون را به کار می بردندکه در باره ی منشاَ آن نظرات گوناگونی ابراز شده است) الفبای اویغوری قرن ها پس از سقوط دولت آنان رواج داشته و از جمله خط رسمی دولت های مغول بوده و تا دربار سلطان محمد فاتح نیز راه یافت. مهمترین اثر ادبی به خط اویغوری کتاب «قوتادقو بیلیک» اثر یوسف حاجب خاص است که در سال 1069.م در بالاساغون نوشته شده(2). خط اویغوری از قرن نهم تا پانزدهم میلادی در تورکستان رواج داشت که بعد از پذیرش اسلام از سوی اقوام تورک، کم کم الفبای عربی جای آن را گرفت .

دولت اویغور به سال 840م. به دست تورکان قرقیز برافتاد و به تورکستان شرقی (بئش بالیغ، تورفان، بارگول و حامی ) محدود شد. البته این منطقه، سکونتگاه اولیه ی اویغورها نبود بلکه اویغورهای مهاجر پس از سقوط امپراطوری اویغور، این دولت کوچک را در تورکستان شرقی برپا داشتند.

اولین دولت قدرتمند تورک، پس از اسلام، دولت قره خانیان بود که در عین حال اولین دولت تورک- مسلمان می باشد. اولین خاقان قره خانی که مسلمان شد واسلام را دین رسمی اعلام کرد،« صا توق بوغرا خان» بود (932.م). وی همچنین نام عربی- اسلامی عبدالکریم را برای خود برگزید (3).

پادشاه قره خانی نصربن علی به سال 999.م به حکومت سامانی در شهر بخارا پایان داده و بر تورکستان حکومت یافت و اقوام عمدۀ تورک را نیز به اطاعت خویش درآورد که مهمترین آنها عبارت بودند از:« قارلوق ها، اویغورها، اوغوزها و قیبچاق ها». همزمان با دولت قره خانی، دولت غزنوی در غزنه تأسیس شد (1183-962.م) که پادشاهان آن بر خلاف دولت قره خانی به پرورش زبان فارسی کوشیدند. سلسله قره خانی را آل افراسیاب نیز گفته اند که این انتساب بیشتر حالت افسانه دارد چون افراسیاب شخصیتی تاریخی نیست بلکه در متون قصه و افسانه نام وی آمده، البته بارتولد معتقد است که افراسیاب شخصیتی تاریخی، مربوط به 600 سال قبل از میلاد بوده و نام اصلی وی آلپ ارتونقا و پایتختش کاشغر بوده است.

در دورۀ قره خانیان و غزنویان، شخصیت های علمی و ادبی چندی در تورکستان ظهور کردند که بی تردید بر اثر شکوفایی تمدنی حاصل از استظهار دولت تورکان بر مدنیت اسلام بود. از جمله این اندیشمندان؛ فارابی (950-870 م) که با آنکه هرگز لباس مخصوص تورکان را عوض نکرد، همه آثار خود را به زبان عربی نوشت(4)، جارلله زمخشری، مؤَلف تفسیرالکشاف، مقدمة الادب (به 4 زبان عربی، فارسی، خوارزمی و تورکی خوارزمی) که این کتاب را به سلطان آتسیز خوارزمشاه هدیه کرد . یوسف حاجب خاص صاحب اثر معروف« قوتادقو بیلیک»، محمود کاشغری صاحب اثر بزرگ و جاویدان « دیوان اللغات الترک» که اولین متن لغت و زبان شناسی به زبان های تورکی و عربی است، بودند.

پس برافتادن سامانیان، قلمرو آن دولت بین محمود غزنوی و ایلک نصر قره خانی تقسیم شد و به سال 999.م، محمود غزنوی دختر نصر خان را به زنی گرفت گرفت. پس اندک سالیانی، دولت قره خانی رو به ضعف گذاشت و در مقابل، سلطان غزنوی تبدیل به یکه تاز عرصه قدرت و سیاست در تورکستان شد. در دوره ی زوال قره خانیان، عمده حکومت گران تورکستان به اطاعت یا متابعت سلطان محمود غزنوی درآمدند من جمله احمد طوغان خان امیر سیمیرچی و کاشغر و یوسف قدر خان حاکم ختن (5). هجوم مشترک سلطان محمود غزنوی و یوسف قدر خان به ماوراءالنهر در سال 1025.م به شکست پادشاه قره خانی، علی تگین و متحدان نو ظهور وی(سلجوقیان) شد و علی تگین دوباره به قلمرو خود (سمرقند و بخارا) بازگشته و به حکومت محدود خود ادامه داد و عقیده ی بارتولد بر آن است که سلطان محمود در از بین نبردن دولت قره خانی تعمد داشت و علی تگین را وزنه تعادلی در برابر قدرت یابی یوسف قدر خان می دانست(6).

در همین دوران، گروهی دیگراز تورکان در تکاپوی قدرت و تأسیس دولت بودند که مقدر بود دامنه ی قدرت ودولتشان آنچنان وسعت یابد که کابوس آتیلا برای دنیای یونانی- رمی، تکرار شود اما این بار با پشتیبانی فکری و ایدوئولوژیک اسلام. این قدرت نوظهور تورکان اوغوز بودند که تحت قیادت آل سلجوق، به مانند اسلاف خویش[2] ، در تورکستان، حرکت آغازیدند و عاقبت تا قلب اروپا پیش تاختند.

نخستین طلایه های قدرت سلجوقیان آن زمان درخشیدن گرفت که سه پسر سلجوق بن دمیریایلیغ، ارسلان اسرائیل ،موسی و میکائیل و نیز دو پسر میکائیل، یعنی طوغرول و چاغری[3] ، با علی تگین قره خانی به سال 1052.م متحد شدند.

اسلام آوردن اوغوزهای تحت رهبری دمیر یایلیغ در دوره ی ریاست پسرش سلجوق، صورت گرفت. کاشغری، صاحب دیوان اللغات التورک، اوغوزها را شاخه ای از تورکان قینیق می داند که در خدمت یبغو، امیر قینیق ها بوده اند که قلمرواش ازیئنگی کند تا كناره هاي ولگا مي رسيد. بعدها اوغوزها از خان قینیق، فاصله گرفته وبا آنان در افتادند تا اینکه به سال 1042.م، خوارزم را متصرف شده و شاه ملیک پسر یبغو را از آنجا بیرون راندند و این منازعه به نفع اوغوزها پایان گرفت(7). به سال 1040.م نیز سلجوقیان، شکست سختی بر مسعود غزنوی در نبرد دندنه کند وارد آورده و در واقع به کار غزنویان در تورکستان پایان دادند.

در خلال مدتی که سلجوقیان قدرت خود را معطوف به فتح و ضبط خراسان و غرب آن (تا قلمرو بیزانس)کرده بودند در تورکستان بقایای غزنویان و قره خانیان و یبغوهای یئنگی کند، گاهی به جنگ و گاهی به صلح در کشمکش و مراوده بودند.

خوارزم به سال 1048.م به تصرف سلجوقیان در آمد. اما عمده ی مناطق تورکستان همچنین در دست بقایای قره خانیان بود و حتی بوری تگین حکمران ماوراءالنهر که خود تابع بوغراخان قره خانی بود، لقب تومغاج خان بر خود نهاده بود(8) و پسرش نصر نیز لقب»سلطان مشرق و چین» داشت،هرچند که حکومتشان محدود به مناطق آباد تورکستان به مرکزیت ماوراءالنهر بود و صحاری و مناطق خشک تورکستان همچنان جولانگاه اقوام کوچ نشین تورک بود که به ندرت سر به اطاعت سرداری غیر از قوم خود می سپردند.

آلیپ ارسلان، سلطان نامدار سلجوقی، مطاوعت امرای تورکستان را خواستار بود و به سال 1064.م به ختل وصغانیان در آمد و امرای آنان را مطیع کرد(9) و قصد الحاق قلمرو تومغاج خان ابراهیم به قلمرو خود را نیز مد نظر داشت، چنانکه تومغاج خان از این سیاست وی شکایت به خلیفه برد و البته خلیفه خود نیز از قدرت امیر سلجوقی ایمن نبود و تنها می توانست لقب های پرطمطراق برای خان قره خانی(ابراهیم خان)بفرستد، من جمله «غرالامه»، «کعب المسلمین»و»مؤیدالعدل»( 10).

آلیپ ارسلان به سال 1072.م، حین حرکت به سوی تورکستان جهت فتح آن منطقه کشته شد و پسرش ایاز نیز در برابر شمس الملک (پسر و جانشین ابرهیم تومغاج خان)، کاری از پیش نبرد و منازعه دو دودمان تورک عاقبت با اعلام تابعیت شمس الملک نسبت به ملیک شاه سلجوقی پایان یافت(1073.م).

دراین زمان، پسران یوسف قدر خان(امیر خوتن)، طوغرول قره خان و بوغزاخان هارون، وارث تخت و ملک پدر شده بودند وعلی التوافق خجند سرحد میان متصرفات آنان و شمس الملک قره خانی بود.

ملک شاه به سال 1089.م سمرقند و اؤزکند را تصرف کرد(11) و خان کاشغر را نیز وادار به اعلام تابعیت کرد که این تابعیت تا پایان کار آخرین سلطان سلجوقی در شرق(سلطان سنجر) ادامه داشت مضاف براینکه از دوران ملیک شاه دولت جدیدی در خوارزم در حال ظهور بود که بعدها خوارزمشاهیان عنوان گرفتند و آتسیزخوارزمشاه چنان قدرتی یافت که با سنجر در افتاد اما مغلوب شد(1138.م) و دوباره اعلام اطاعت نموده و در حکومت خوارزم ابقا شد(1141.م).

علاوه بر دولت خوارزمشاهی، دو قدرت دیگر در تورکستان در حال پیشروی به طرف غرب و جنوب بودند:1- قراختائیان بودائی که به سال 1141.م شکست سختی بر سنجر سلجوقی در نبرد قطوان در نزدیکی سمرقند وارد آوردند.2- موج جدیدی از اوغوزها که ابتدا در اطراف بلخ سکنی گزیده و در سال 1153.م ،طی نبردی سلطان سنجر را شکست داده و اسیرش نمودند و قلمرو او را درنوردیدند و آخرین سلطان سلجوقی در شرق، سه سال در اسارت آنان بود و به سال 1156.م رهایی یافته و یکسال بعد درگذشت و با مرگ وی کار سلجوقیان در شرق پایان گرفت و خوارزمشاهیان و قره خانیان نیز به اطاعت گورخان قراختائی درآمدند.

از زوال سلجوقیان تا ظهور مغولان، قره ختائیان (1142 تا 1178.م) وخوارزمشاهیان (1127 تا 1220.م)

دو قدرت عمده در تورکستان بودند و امرای محلی نیز به علت غیر مسلمان بودن قره ختائیان تمایل به مطاوعت از خوارزمشاهیان داشتند و این همدلی امرا و مردمان مسلمان تورکستان یکی از عوامل مساعد در راستای غلبه علاالدین محمد خوارزمشاه بر قره ختائیان و برانداختن این دولت غیر مسلمان بود که البته بسیاری ازاین امرای مسلمان از این همراهی پشیمان شدند بدین سبب که علاالدین محمد بسیار سخت رفتارتر از گورخان بودائی بود و در کار دولت و سیاست به غایت انتقام کش.

به هر گونه عاقبت، بزرگ پادشاه خوارزم به یاری کوچلوک خان، امیر نایمان، توانست حکومت قره ختائی را براندازد و این خود گام نهادن به سوی پرتگاه تاریخ بود، چونکه با محو دولت قره ختائی ، دیوار حایل میان خوارزمشاهیان و مغولان برداشته شد و ازاین به بعد نه تنها تورکستان بلکه تمامی شرق میانه مدتهای مدیدی به دست مغولان و دولتهای گونه گون آنان افتاد و بنیان عظیمی که به دست چنگیز خان برنهاده شد، بعدها به قسمت های مختلف تقسیم شد که عمده شان از نظر فرهنگی هویت تورکی- اسلامی یافتند و اثری از فرهنگ و تمدن مغولی در مناطقی که دولت مغول در آنها استیلا داشت به جا نماند.

پس از مرگ چنگیز خان به سال1227.م قلمرو پهناورش به سنت اورال- آلتایی، بین پسرانش تقسیم شد و اوختای (1241-1229.م) پسر ارشد چنگیز،به مقام خاقانی (خان بزرگ)رسید.

در زمان تقسیم اولیه ی قلمرو چنگیز به چند اولوس (مملکت، سرزمین)مختلف، بخشی از تورکستان در قلمرو باتو وبخشی نیز تحت حکومت مستقیم اوختای قرار گرفت(12)، اما پس از انتقال حکومت مرکزی مغولان به چین در عهد قوبیلای[4] به سال 1260.م منطقه مورد بحث ،تحت سیطره دو شعبه از خاندان مغول باقی ماند،یکی آلتین اردو که باتو پسر جوچی ،معروف به سایین خان آنرا بنیان نهاده بود به پایتختی «سارای»و دیگری آغ اردو که اورده برادر باتو انرا بنیان نهاد. اما قدرت و قلمرو عمده در تورکستان از آن آلتین اردو بود که به خانات قبچاق نیز مشهور است و قلمرو آن از ماوراالنهر تا کیئف گسترده بود و نواحی قفقاز و جنوب روسیه را نیز شامل میشد(13) و مملوکان مصر نیز از این خاندان بودند که با اولوس آلتین اردو بر علیه خاندان هلاکو(ائلخانیان) ائتلاف داشتندو عاقبت بیبرس مملوک توانست در نبرد عین جالوت آنان را شکست داده و به پیشروی شان در غرب پایان دهد.

خانات اسلاو روسیه نیز تابع پادشاهان آلتین اردو بودند و قدرت این دولت با فراز و نشیب های بسیار بر دوام بود تا اینکه توختامیش خان عظمت و جلالت،عظمت و جلالت این دولت را به حد اعلا رساند و شاهزاده نشین های روسی را مطیع کرده و دولت مسکوی را منهدم نمود وآلتین اردو وآغ اردو را در هم ادغام کرده یک دولت معظم ایجاد نمود(1382.م) و لقب باتوی ثانی گرفت (14) واین در حالی بود که قدرت خاندان مغول در شرق دور و میانه به اضمحلال گرائیده بود. البته قدرت خان قیبچاق نیز دیرنپائید و توختامیش خان در حالی که خیالات جد بزرگش چنگیز را در سر می داشت، به سال 1378.م از امیر تیمور شکست خورد و از حکومت عزل شد و رقیبش قوتلوغ تئیمورازطایفه آغ اردو به جای او نصب شد و باتوی ثانی عاقبت به سال 1406.م به دست برادر و جانشین قوتلوغ تئیمور، شادی بئیگ به قتل رسید(15).

چنانکه گفته شد، بعد از قوتلوغ تئیمور، برادر شادی بئیگ فرمانروای دشت قیبچاق شد(1400 تا 1407.م) و پس از وی نیز پسر قوتلوغ تئیمور به نام بولوت(12- 1407.م) صاحب قدرت بود و خانات مسکوی را شکست داده و مطیع خود کرد، در زمان جانشین بولوت یعنی کیچک محمد خان(59-1407.م) قلمرو دولت آلتین اردو قطعه قطعه شد که سرانجام آن پیدایش خانات «کیریم» و»هشتر خان» و»غازان» بود. پسر کیچیک محمد خان به نام «خان احمد» به جای پدر نشست و دوران سلطنتش (81-1460.م) همزمان بود با اولین نشانه های ظهور قدرت و دولت اسلاو مسکوی چرا که شاهزاده بزرگ روس، ایوان سوم، ملقب به ایوان کبیر، (1462- 1505.م) تلاش های وسیعی را برای از بین بردن دولت آلتین اردو آغاز نمود و در این راه دست به اتحاد با خانات غازان و دولت آغ قویونلو زد و خان احمد نیز متقابلا به اتحاد با کازیمیر چهارم، پادشاه لهستان دست یازید اما کاری از پیش نبرد و پس از درگیری نافرجام وی با ایوان کبیر به سال 1480.م، قلمرو روسی دولت مسکوی علنا مستقل شده و از زیر استیلای دولت سارای که بر ویرانه های ایتیل(پایتخت خزران) بنا شده و یاد آور شکوه رعب آور خزران بود (16) خارج شد.

خان احمد به سال 1481.م به دست ایپک خان شیبانی کشته شد و شیخ علی، پسرش به قدرت رسید و به سال 1501.م با ایوان کبیر درگیر شد و پس از اندک مدتی، مونقولی گیرای، خان کریمه به سارای لشکر کشیده و آنرا تصرف نموده و به کار دولت آلتین اردو پایان داد(1502.م) و قلمرو این دولت در غرب بین سه دولت کیریم و غازان و هشترخان، تقسیم شد(17). البته مراکز عمده ی تورکستان مدتها پیش از برافتادن دولت آلتین اردو تحت سیطره ی دولت تئیموریان قرار گرفته بود و در واقع پس از ظهور تئیمور واستقرار جانشینانش، دولت آلتین اردو محدود به غرب دریای خزر شده و اسباب نفوذ و حکمرانی اش از شرق دامن چیده بود. قبل از ورود به مبحث تاریخ و تمدن تورکستان در عهد تیموریان، لازم است توضیح کوتاهی در باب زبان و ادبیات تورکی در تورکستان و اوضاع فرهنگی آن در دوره جانشینان چنگیز خان، داده شود.

از نظر تقسیمات زبانشناسی و تاریخ ادبیات، زبان و ادبیات تورکی این دوره، بخشی از تورکی میانه ( ق. 10 تا 16.م) است. از قرن 12 میلادی در نقاط مختلف تورکستان، مراکز مختلف فرهنگی تشکیل شد که در هر کدام زبان تورکی با خصوصیات محلی تکامل یافت. مهمترین این مراکز در تورکستان شرقی؛کاشغر و در تورکستان غربی هم به ترتیب: خوارزم ویئددی سو و بخارا بودند. بعد از دوره کاشغری مرکز ادبیات تورک به جنوب سیحون و خوارزم منتقل شد(18) وتورکان خوارزم که عمدتاً از قرن نهم با پیوستن همزبانان نورسیده شان، اکثریت جماعت خوارزم را تشکیل دادند از اقوام اوغوزو قیبچاق وخلج و قانیقلی (ییمک و بایات) بودند و تورکی خوارزمی تحت تأثیر لهجه های اوغوز و کاشغر و قیبچاق و قانیقلی به وجود آمد (19) و مغولان نیز بعد از اندک مدتی در زبان و فرهنگ تورکی مستحیل شدند، چنانکه زبان رسمی دولت آلتین اردو، تورکی بود و در قرن ١٤، لهجه ی ادبی تورکی با ویژگی های لهجه های اوغوز- قیبچاق به وجود آمد. از نظر تفکر مذهبی نیز عمده مسلک رایج، مذهب معتزله و طرایق عرفانی بود(20).

از آثار مکتوب این دوره، کتب ذیل را میتوان نام برد: نهج الفرادیس به تورکی خوارزمی که کتابی است در باب اخلاق دینی و معجزات به لحنی تعلیمی. معین المرید؛ اثری است منظوم که در سال ١٣١٣.م در خوارزم نوشته شده و حاوی اشعار مذهبی است با وزن اشعار قوتاد قوبیلیک وﻋﺘﺒﺔالحقایق. محبت نامه ی خوارزمی؛ حاوی یازده نامه در قالب مثنوی است با وزن مفاعیلٌ مفاعیلٌ فعولٌ و نیز چند غزل تورکی و چند قطعه ی فارسی؛این کتاب به درخواست محمد خوجا بیگ از امرای آلتین اردو نوشته شده و به وی اتحاف گردیده است.

مقدمة الادب؛ اثر جارالله ابولقاسم محمود زمخشری که کتابی است برای تعلیم زبان عربی به غیرعرب ها، متن اصلی این کتاب به عربی است و زیر سطور ترجمه ی تورکی و فارسی آن نوشته شده، این اثر بعد از دیوان اللغات ترک کاشغری، یکی از بهترین آثار در زمینه ی اطلاعات تورکولوژی است. زمخشری عالم فقه و تفسیرو استاد زبان عربی بوده و تفسیری دارد به نام تفسیرالکشاف، وی ملقب به «فخر خوارزم» بوده است. قصه ی یوسف؛ اثر شاعری علی نام که به سال ١٢٣٣.م سروده شده و داستان یوسف و زلیخا را آنگونه که در قرآن آمده، به نظم کشیده است. خسرو و شیرین قطب؛ ترجمه ی تورکی خسرو و شیرین نظامی گنجوی است که به سال ١٣٤١.م توسط شاعری به نام قطب سروده شده به لهجه ی اویغور و قیبچاق. رونق الاسلام؛ کتابی است برای تعلیم اسلام به مردم تورکمن و از نمونه های بارز لهجه ی تورکمن- تورک تورکستان است، مؤلف این اثر شیخ شرف خیو ه ای است به سال ١٤٦٥.م.

در محدوده ی قلمرو دولت آلتین اردو سه مرکز عمده ی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی وجود داشت شهر سارای که بنیانگذار دولت آلتین اردو یعنی باتو، آن را بنیان نهاد. یئنی سارای که برکه خان آن را ساخته و دولت را به آنجا انتقال داد و سومین شهر اورگنج، پایتخت خوارزم بود و در این سه شهر فرهنگ و ادبیات اسلامی همزمان در قالب سه زبان تورکی و عربی و فارسی در غایت رونق و رواج بود و البته در قلمرو خان قیبچاق، تورکی رونق بیشتری داشت چرا که زبان رسمی این دولت، تورکی بود.

آثار تورکی پدید آمده در مصر و سوریه، در این دوره نیزدارای وﻳژگی های قیبچاقی است. آثار چندی نیز توسط غیر مسلمانان و غیر تورکان درباره ی تورکان قبچاق و برای آنان نوشته شده من جمله کتابی به نام داستان ایگور که به وسیله یک شاعر روس در قرن ١٢.م به نظم در آمده و در آن از شجاعت و مقاومت خانات روس در برابر قبچاق ها تعریف و تمجید شده است و نیز مناسبات اقوام قبچاق با خانات غیر تورک که عمدتاً از ﻧژاد اسلاو و روس بوده اند، شرح داده شده. کتاب دیگر از این نوع «کودکس کومانیکوس» یا مجموعه ی قبچاق است که مسیونرهای ایتالیایی و آلمانی در قرن١٤.م، آن را برای تعلیم و ترویج مسیحیت میان مردمان تورک خانات قیبچاق نوشته اند. این کتاب از نظر زبان شناسی دارای اهمیت شایانی است.

کتب چندی نیز در لغت شناسی تورکی به رشته ی تحریر در آمده که در واقع ادامه ی مکتب فرهنگ نویسی ﻣﺆلف دیوان اللغات الترک است. من جمله کتب ذیل: مجموع ترجمان تورکی و عجمی و مغولی و فارسی که در ١٢٤٥.م در مصر نوشته شده. الادراک اللسان الاتراک؛ اثر ابوحیان اندلسی که به سال ١٣۔١٣١٢.م به رشته ی تحریر در آمده، حلیه الانسان و ﺣﻠﺒﺔ اللسان؛ اثر جمال الدین ابن مهنا که البته این اثر در آذربایجان ایران در دوره ی ائلخانیان نوشته شده. القوانین الکلیه لضبط اللغه الترکیه که در دوره ی مملوک ها در مصر نوشته شده. التحفه الزکیه فی اللغت الترکیه؛ در قرن١٥.م نوشته شده. بلغه المشتاق فی ﻟﻐﺔ الترک و القفچاق؛ تالیف جمال الدین ابو محمدعبدالله التورکی در شرح لغات اوغوز و قیبچاق در اواخر قرن ١٤.م .

در شرح گرامر و دستور زبان تورکی نیزکتب ذیل قابل ذکرند: مقدمه الادب زمخشری که توضیح آن رفت. کتاب الادراک (فوق الذکر). تحفه المک و یحیی المک. کتاب قواعد لسان الترک اثر فخرالدین محمد بن مصطفی و بیلیک قیبچاقی (21).

اشاره به یک نکته ی اساسی در اینجا ضرورت دارد و آن این که از حدود قرن١٣ میلادی، دو نوع زبان ادبی و کتابت در تورکی تکوین یافت؛ یکی تورکی غربی یا اوغوز که شامل زبان و ادبیات تورکمنستان امروزی و جمهوری آذربایجان و تورکان ایران به وﯾﮊه آذربایجان و تورکیه می باشد. دیگری تورکی شمالی- شرقی که این شاخه خود از قرن ١٥.م به بعد به دو لهجه ی شرقی و شمالی تقسیم شد (22) که زبان و ادبیات منطقه ی مورد بحث ما یعنی تورکستان یا آسیای میانه جزو لهجه ی شرقی است و این شاخه دارای یکی از غنی ترین میراث ادبی شرقی- اسلامی است که بعد از بحث کوتاهی درباره ی سیر کرونولوﮊیک دولت تئیموری و اﺆزبکان،بدان خواهیم پرداخت.

همان طور که گفته شد، بعد از ظهور تئیمور وشکست توختامیش خان از وی، دولت آلتین اردو رو به اضمحلال گذاشت و به غرب دریای خزر محدود شد و در واقع با ظهور تئیمور وآغاز کار دولت تئیموری، تورکستان، سرزمین حکمرانی این دولت شد و به خصوص امیر تئیمور، شهر سمرقند را پایتخت سیاسی خود قرار داد و همچنین آن را به مرکز فرهنگی شرق دنیای اسلام تبدیل کرد. مشهور است که امیر تئیمور، خیال تشکیل یک امپراطوری بزرگ بر سبیل چنگیزخان را در سر می داشت و تا حد زیادی نیز در راستای تحقق این آرزو موفق بود. شرح فتوحات وی خارج از حیطه و حوصله ی این مقال کوتاه است اما کوتاه سخن این که وی در شرق پادشاه مغول، قمرالدین دوغلات را مطیع کرد و نیز توقلوغیان هند را شکست داده و آن سرزمین را متصرف شد و درغرب سلطان معظم عثمانی، ایلدیریم بایزید را به زانو در آورد و قدرت پادشاه مملوک، سلطان فرج را در دمشق درهم کوبید و در شمال خانات قیبچاق را به زیر سلطه کشید و از جنوب تا اصفهان فتح نمود و عاقبت در حالی که سر در سودای چین داشت، به تاریخ١٩ ﮊانویه ی ١٤٠٥.م در اوتورار درگذشت.

هر چند تورکستان تنها بخشی از امپراطوری وسیع تئیمور را تشکیل می داد اما مرکز حکومت وی آنجا بود و پس از درگذشت خود وی قلمرو جانشینانش عملاً محدود به تورکستان و اطراف آن شد و البته نفوذ قدرتشان شامل سرزمین های امروزی ایران نیز می شد و به استثنای آذربایجان که دولت های جلایری و قره قویونلو و آغ قویونلو به ترتیب درآن قدرت و نفوذ داشتند، باقی مناطق ایران امروزی تحت سلطه ی تئیموریان بود و بر عموم شهرها حاکمانی از سوی آنها حکومت داشتند.

پس از مرگ امیر تئیمور، مدتی به کشمکش های معمول جهت تقسیم قدرت گذشت تا اینکه شاهرخ، چهارمین فرزند تیمور به سال ١٤٠٧.م بر رقبای دیگر غالب آمد و سایر شاهزادگان خاندان تئیموری، ضمن ابقا در امارت مناطق مختلف، فرمانبردار وی شدند. شاهرخ خود مردی اهل فضل و دانش بود و دوره ی طولانی سلطنت وی (١٤٤٧-١٤٠٧.م ) « از لحاظ معرفت و کمال، قرن طلائی دورانی است که رنسانس تیموری و دوره ی احیای علم و دانش نام نهاده اند» (23).

شاهرخ خود در هرات مستقر بود و سمرقند را- به بیان امروزی- ولیعهد نشین قرار داده و پسرش اولوغ بیگ را به حکومت آنجا گماشت. مناطق عمده ی فرهنگی و تمدنی تورکستان و خراسان تحت اداره ی مستقیم شاهرخ بود. پس از شاهرخ پسرش محمد توراغای (اولوغ بیگ) به سلطنت رسید که مردی دانش دوست می بود و به خصوص علاقه ی وافری به علم نجوم داشت و زیجی ترتیب داد که به «زیج جدید سلطانی» معروف است و کتابی نوشت به نام تاریخ اربع اولوس (ﺑﺆیوک اولوس، اولوس جغتای، اولوس جوچی و ائلخانیه) (24).

اولوغ بیگ در کار مملکت داری به میزان دانش دوستی اش قدرتمند نبود و در عهد وی اولین بارقه های ظهور دولت اؤزبکان که به شئیبانیان نیز معروفند، در تورکستان درخشیدن گرفت و بوراغ اوغلان، سرکرده ی اؤزبک، اولوغ بیگ را شکست داد و سمرقند را تصرف نمود و اولوغ بیگ اندک مدتی پس از این شکست توسط پسرش عبدالطیف کشته شد(١٤٤٩.م) و این عبدالطیف خود پس از شش ماه حکومت به قتل رسید و پس از وی مدعیان چندی به تکاپوی قدرت برخاستند که کاری از پیش نبردند و عاقبت ابوسعید فرزند محمد بن میران شاه، به قدرت رسید و عبدالله میرزا پسر عبدالطیف را در سمرقند به قتل آورده و بر اورنگ پادشاهی برنشست(١٤٥١.م) و در این موقع دولت اؤزبکیه، قدرتی تعیین کننده در مناسبات سیاسی ماوراء النهر و تورکستان بود چنانکه یکی از مهمترین علل تفوق ابو سعید بر حریفان، حمایت ابوالخیرخان اؤزبک بود که قلمروش از خطه ی سیحون تا سیغیناق و اؤزکند، می رسید و در منازعات خاندان تئیموری مقام حکم داشت و به تدافع اختلافات آنها می پرداخت (25).

سر حد قلمرو ابوسعید تئیموری در غرب با دولت قره قویونلو بود و چون اوزون حسن پادشاه نامدار آغ قویونلو به کار دولت قره قویونلو پایان داد، ابوسعید با وی بر سر جنگ آمده و از وی شکست خورد و به اسارت درآمده و به دست محمد میرزا، نوه ی شاهرخ به قتل رسید به انتقام اینکه گوهرشادآغا، همسر شاهرخ را به هنگام آغاز سلطنت خویش، کشته بود.

حکومت ابوسعید ١٨سال طول کشید (١٤٦٩-١٤٥١.م). پس از ابوسعید نیز تاریخ دولت تئیموری مشحون از درگیری های شاهزادگان این خاندان است که قدرت و حکومت میان آنان متنازع فیه بود که از جمله ی آنان می توان به عمرشیخ شاه امیر فرغانه (١٤٩٦-١٤٦٩.م)، بای سنقر میرزا امیر سمرقند (٩٩-١٤٩٥.م)، اشاره کرد و در این مقطع پرتنش، یونس خان از خاندان اؤزبک، مقتدرترین و قویترین پادشاه آسیای مرکزی بود. آخرین پادشاهان تئیموری که دوره ی حکومتشان، عهد رشد و رونق هنر و فرهنگ و ادبیات به وﻳﮊه ادبیات تورکی و فارسی بود، عبارتند از سلطان حسین بای قارا و بابرشاه.

سلطان حسین بای قارا از١٤٦٩تا ١٥٠٦.م درهرات حکومت کرد وعهد او وپایتخت او دوره و مهد فرهنگ و هنر بود که متعاقبا به تشریح آن در بحث از فرهنگ و ادبیات وهنر درعهد تئیموری خواهیم پرداخت. بابرشاه نیز که نواده ی تیمور از نسل میران شاه بود، در برابر خان اؤزبک تاب مقاومت نیاورد و به هند رفته، با فتح پنجاب و لاهور واگره و گجرات، سلسله ای را بنیان نهاد که به «مغولان هند» و در میان اروپائیان به «مغولان کبیر» معروف است در حالی که هویت و زبان این سلسله تورکی بود نه مغولی. این بابر خود مردی ادیب و اهل قلم بود و زندگی نامه ای خود نوشت دارد به تورکی جغتایی به نام «بابرنامه» که از آثار درخشان تاریخی- ادبی ادبیات تورکی است.

در صفحات قبلی به ظهور قدرت و دولت اؤزبکان در دوران حکومت خاندان تئیموری، اشاراتی کردیم و اکنون که به پایان تئیموریان رسیدیم، ذکر مختصری از ظهور و سقوط دولت اؤزبکان لازم است چرا که بعد از اضمحلال تئیموریان، مقتدرترین دولت در تورکستان، این سلسله بود. نام این دولت به نام بنیانگذار آن، یعنی شئیبانیان نیز معروف است و عنوان اؤزبکان به این دلیل به آنان داده شده که اکثریت متابعین آنان را اوزبکان تشکیل می دادند یا به روایتی اوزبک نام پدر شئیبان، بنیانگذار این دولت بوده است. شئیبان خان از نواده های چنگیز بود که در بخشی از قلمرو دولت آلتین اردو قدرت داشت اما مؤسس واقعی قدرت و حشمت اؤزبکان، ابوالخیر خان است که به سال ١٤۲٨.م پادشاه اردوی شئیبانی شد و به محض قدرت یابی به اولوس جوچی (آلتین اردو) حمله برد و از اورال تا سیحون را متصرف شد و تا سال ١٤٣١تا خوارزم پیش آمد و سیغیناق را پایتخت خود قرار داد و در منازعات خاندان تئیموری میانجی گری کرد و نفوذش در قلمرو آنان چنان بود که ابو سعید تیموری، تنها به یاری او توانست بر حریفان غالب آوده و بر تخت پادشاهی بنشیند.

آغاز قدرت گیری قرقیزها و قزاق ها در تورکستان نیز به عهد حکومت ابوالخیر خان باز می گردد، چنانکه خود وی در نبردی بر علیه آنان به سال ١٤٦٨.م کشته شد. نوه ی جوان ابوالخیر خان به نام محمد خان که پدرش بوداق به دست امیر یونس خان جغتایی مغولستان کشته شده بود، از سر ناچاری به خدمت امیر تاشکند، محمود خان- که نفوذ قدرتش از مغولستان غربی تا تورکستان را شامل می شد- درآمده و تورکستان را به تیول گرفت و به سال ١٥٠٠.م قدرت نمایی کرده و سمرقند و بخارا را از دست امرای تئیموری خارج ساخته و متعاقب آن، خوارزم و هرات را نیز متصرف شد (١٥٠٧.م) و به سال ١٥٠٩.م مافوق سابق خود، محمود خان را نیز از میان برداشت و بزرگترین پادشاه تمامی تورکستان شد و چون در همین زمان دولت شیعی صفوی در آذربایجان تکوین یافته و در حال پیشروی به شرق بود، با آن شیعه گری تند و تنگ نظرانه اش بی تردید با اؤزبکان سنی د رشرق برخورد می کرد و اگر می توانست، انتقام شکست چالدیران را از هم مذهبان سلطان عثمانی می گرفت!

و چنین نیز شد و طی نبردی که بین شاه اسماعیل و محمد خان شیبانی حوالی مرو درگرفت، خان اؤزبک به قتل رسید (١٥١٠.م) اما اردوی اؤزبک پس از بازگشت شاه صفوی، بابر را که شیعه شده و مورد تنفر مردم منطقه به خصوص سمرقند و بخارا قرار گرفته بود، برای همیشه از تورکستان بیرون رانده و دوباره قدرت یافتند و سمرقند را پایتخت قرار دادند و قدرت دولت صفوی هم حداکثر تا مرزهای خراسان نافذ بود. از پادشاهان قدرتمند بعد از محمد خان، یکی کؤچونجوخان بود که از سال١٥١٠ تا١٥۲٠.م سلطنت کرد و معاصر شاه طهماسب (تلفظ صحیح تهمز) بود که به سال ١٥۲٨.م خراسان و شهر مشهد را فتح نمود. جانشین وی عبیدالله خان بود (٣٩ -١٥٣٣.م) که شاه اسماعیل دوم صفوی را در فتح ماوراءالنهر و تورکستان ناکام گذاشت. از دیگر پادشاهان قدرتمند این سلسله عبدالله ثانی بود که شایسته ترین پادشاه شئیبانی پس از محمد خان بود ( 26) که از شرق تا کاشغر و یارکند و ازغرب تا خراسان و استرآباد را فتح نمود و قزاق ها و قرقیزها را به اطاعت خود درآورد و بلخ را ولیعهد نشین قرار داده و پسرش عبدالمؤمن را به حکومت آن برنشاند اما عاقبتی ناخوشایند یافت و زمانی که پادشاه قدرتمند صفوی، شاه عباس به خراسان درآمده و قوای وی را از آنجا بیرون راند(١٥٧٩.م ) پسرش عبدالمؤمن بر وی شورید و قرقیزها و قزاق ها نیز از فرصت استفاده کرده و به دست اندازی در ملک وی پرداختند و بر اثر این مجموعه ی عوامل، عبدالله خان از قوای صفوی شکست خورد و مدتی بعد در ضعف و فتور درگذشت (١٥٩٨.م) وی را پادشاهی نیک سرشت دانسته اند که به اصلاح وضع پولی و ایجاد مؤسسات عام المنفعه پرداخت و در تمامی تورکستان نامی نیک از خود به جا نهاد (27). عبدالمؤمن پسر عبدالله خان بر مسند پدر نشست اما شش ماه بعد کشته شد و با قتل او کار دولت شئیبانیان (یا اؤزبکان) پایان گرفت.

پس از پایان کار دولت شئیبانی دولت فراگیری به مانند آن درتورکستان پدید نیامد و رفته رفته دولت های کوچک محلی در این منطقه شکل گرفتند که معروفترین آنها خانات بخارا و خیوه و خوقند بودند.

با درخشش کوتاه مدت دولت نادری، برخی از خانات تورکستان به اطاعت وی گردن نهادند من جمله ابوالفیض خان (٧٤٧-١٧٠٥.م) حاکم بخارا که خود امیری از سلسله ی هشترخانی بود که این سلسله از سال١٥٩٩.م تا ١٧٨٥.م در ماوراءالنهرقدرت داشت . از سال١٧٨٥ تا١٩۲٠.م سلسله ی منگیت به جای سلسله ی هشتر خانی در بخارا قدرت داشت که از سال١٨٦٦.م خود را رسما تحت الحمایه ی روسیه قرار دادند و البته از مدتها قبل از آن تحت نفوذ سلطه ی روسها بوده اند .

ائلبارس، حاکم خوارزم که از خاندان شئیبانی بود به سال١٧٤٠.م به دست نادر کشته شد و خانات خیوه نیز که از خاندان شئیبانی بوده و ازسال ١٥١۲ تا١٩۲٠.م در خوارزم قدرت داشتند، به سال ١٨٧٣.م به سرنوشت سلسله ی منگیت دچار شده و مطیع روس ها شدند. از معروفترین امرای این سلسله، امیر«ابوالغازی بهادرخان» است (٦٥-١٦٤٣.م) که از نویسندگان تورکی جغتایی بود و کتاب «شجره ی تراکمه» ی او معروف است.

قدرت نادر نفوذی در خانات خوقند نیافت و سلسله ای که توسط شاهرخ نامی از اولاد ابوالخیر خان شئیبانی در آن به سال ١٧١٠.م بنیان یافته بود مستقلا به کار خود ادامه داد. این سلسله از سال ١٨١٤.م قویترین حکومت در میان خانات تورکستان بود و عاقبت این حکومت نیز به سال ١٨٧٦.م رسما تحت الحمایه ی روس ها شده و قلمروشان به زیر سلطه ی دولت تزاری درآمد.

همانگونه که ذکر آن رفت، دوره ی تئیموری و اؤزبکی، به خصوص دوره ی تئیموری، عصر رونق فرهنگ و ادب بود و شایسته است که شمه ای از این تعالی فرهنگی باز گو شود. امیر تئیمور علی رغم خشونتی که در کار سیاست به کار می برد، خود م مردی دانش دوست می بود به خصوص در حوزه ی علوم دینی به سبب تعصبی که در اسلام گرایی داشت. پیرامون برخورد او با علما و فضلا، حکایات بسیاری ذکر شده که اگر هم واقعیت تاریخی نداشته باشند، بر اساس اقوال مشهوری که از حالت و سکنات بنیانگذار دولت تئیموری، بر سر زبان ها بوده، ساخته شده اند. وی سمرقند را پایتخت خود قرار داده و به یاری صنعت گران و هنرمندان و علمایی که در آن گرد آورده بود، آن شهر را به مهمترین مرکز فرهنگی شرق اسلام تبدیل نمود، اما چون بیشتر عمر وی به جنگ و گریز و فتح و درگیری گذشت فرصت کمتری در راستای اعتلای بیشتر آن شهر یافت و البته نباید از این نکته ی مهم در گذرییم که عمده هدف او از کوشش برای اعتلای سمرقند بیشتر جنبه ی خود نمایانه و تشریفات و تجملات معمول پادشاهی داشت تا ترقی و اصلاح اجتماعی، اما به هر حال این مهم در دوره ی جانشینانش صورت واقع یافت.

در دوره ی تئیموریان ادبیات تورکی و فارسی، علی السویه در دربار و مراکز فرهنگی، مورد توجه امرا و علما بودند و تنگ نظری های معمول امروز درباره ی هیچ فرهنگ و زبانی اعمال نمی شد. تورکی نویسی و تورکی سرایی برابر با فارسی نویسی، رایج بود و البته عربی دانی و عربی نویسی هم که زبان بین المللی ممالک اسلامی بود به میزان آن دو و حتی درمواردی بیشتراز آنها قدر و قربت داشت اما چون موضوع این مقال، جغرافیا و تاریخ تورکستان و ادبیات تورکی است، فقط ورودی اشاره وار به ادبیات تورکی می نماییم.

ادبیات تورکی این دوره (تئیموریان و اؤزبکان) به تورکی جغتائی معروف است. برخی آثار نیز ذکر می شوند که در جغرافیای تورکستان آفریده نشده اند اما از نظر تاریخ ادبی و زبان شناسی، جزو میراث ادبی این دوره اند و جزوی از ادبیات تورکی جغتائی محسوب می شوند.

دوره ی رونق ادبیات تورکی جغتائی، دوران حکومت سلطان حسین بای قارا بود که پایتخت را از سمرقند به هرات انتقال داد و وزیر او امیرعلی شیرنوایی خود به تنهایی نمونه ی کامل دانش پروری و نماینده ی تساهل و شرح صدری است که در عصر تئیموری برقرار بوده. وی به هر سه زبان تورکی و فارسی و عربی مسلط بوده و در اشعار تورکی «نوایی» و در اشعار فارسی «فانی» تخلص می کرد و علاوه بر وسعت دانش ادبی، رجلی دولتی با شعور سیاسی والا بود. وی علاوه بر اینکه خود به آفرینش ادبی وسیعی دست یازید، بزرگانی را نیز تحت حمایت و تشویق قرار داد که خالق آثار مهمی شدند من جمله؛ عبدالرحمن جامی، میرخواند، خواند میر، کمال الدین بهزاد نقاش و خطاط مشهورسلطان علی مشهدی.

آثار تورکی نوایی عبارتند از؛ ﻣﻧﺷﺂت، محاکمه اللغتین که مقایسه ایست بین زبان تورکی و فارسی بر اساس فاکتورهای زبان شناسی و کوششی است برای اثبات برتری زبان تورکی در مقایسه با فارسی. مجالس النفائس، حیره الابرار، فرهاد و شیرین، مجنون و لیلی، سد سکندر، سبعه ی سیاره، غرائب الصغر، نوادرالشباب، بدایع الواسط، فوائدالکبر.

از دیگر شعرا و ادبای این دوره این بزرگان را می توان نام برد؛ میر حیدر خوارزمی معروف به تورکی گوی، مؤلف منظومه ی مخزن الاسرار تورکی. یوسف امیری؛ صاحب دیوان شعر، دهنامه، مناظره ی چاخیر(شراب) و بنگ. سکاکی؛ قصیده سرا و ملک الشعرای دربار خلیل سلطان و اولوغ بیگ.

یقینی؛ صاحب منظومه ی مناظره ی «اوق و یای» (تیر و کمان). لطفی؛ شاعر غزل سرا که زبان شعرش به ادبیات شفاهی بسیار نزدیک است از جمله د رمنظومه ی گل و نوروز همچنین اشعار وی در سبک «تویوق» (دوبیتی) معروف هستند. سلطان حسین بای قارا خود شیفته ی تورکی گویی و تورکی نویسی بود ورسما فرمان تورکی نوشتن صادر نمود. وی در اشعارش «حسینی» تخلص می کرد. بابر شاه که هم غزلیات نغزی به تورکی دارد و هم صاحب سبک درنثر تورکی است و چنانکه گفته شد «بابرنامه ی» او یک شاهکار ادبی است و یکی از آثار برجسته ی کلاسیک جهان است(28).

بعدها در آذربایجان شعرائی مانند کاظم سالک و نشاط و حجت و در آناتولی، احمد پاشای بورسائی، شیخ غالب کاتبی ( نوائی ثانی) به لهجه ی جغتائی شعر می سرودند و ﺗﺄثیرات عمده ای از ادبیات جغتائی بر ادبیات آذربایجان و تورکیه ی عثمانی، وارد نمودند.

فرهنگ لغت هایی نیز برای اشاعه و تسهیل در فهم ادبیات جغتایی، نوشته شدند که به نوبه ی خود در اعتلا و اشاعه ی آن سهم عمده ای داشته اند از جمله؛ بدایع که به دستور سلطان حسین بای قارا و برای استفاده از آثار نوایی نوشته شد. لغت ابوشکا که در اوایل قرن ١٦.م درآناتولی نوشته شد. لغت فضل الله خان؛ در اوایل قرن ١٧ .م به دستور اورنگ زیب جانشین بابرشاه نوشته شده و به رساله ی فضل الله خان و لغت کلکته نیز معروف است. کتاب زبان تورکی؛ لغت نامه ی تورکی- فارسی است و به دستور اورنگ زیب و توسط یعقوب چنگی نوشته شده. سنگلاخ؛ توسط میرزا مهدی خان استر آبادی، منشی نادرشاه نوشته شده و شامل بخش های دستور زبان و شرح لغات و اصطلاحات است و در آن پیرامون تورکی ماوراءالنهر و آناتولی و آذربایجان نیز مباحثی آمده است. خلاصه ی عباسی؛ کتابی است در لغت که محمد خوئی آن را نوشته و به عباس میرزای قاجار تقدیم کرده است. التمغای ناصری؛ فرهنگ فارسی به تورکی جغتایی است که شیخ محمد صالح نامی آن را با استفاده از سنگلاخ نوشته و به ناصرالدین شاه قاجار اتحاف نموده است. بهجت اللغات (لغت فتحعلی شاه قاجار)؛ فرهنگ فارسی به تورکی و حجیم ترین فرهنگ لغت جغتایی است، نویسنده ی آن فتحعلی خان قزوینی است که در آن تورکی جغتایی و تورکی آذربایجان را بررسی و مقایسه کرده و از مهم ترین شعرای مورد بحثش، فضولی و نوایی می باشند.

لغت شیخ سلیمان افندی بخارایی؛ شیخ سلیمان اؤزبک، زمانی که در استانبول به عنوان سفیرحضور داشته آن را نوشته است. پادشاهان خاندان شئیبانی نیز سعی بر آن داشتند که در کار حمایت از فرهنگ و مدنیت، راه خاندان تئیموری را ادامه دهند اما زندگی ساده و ادبیات طبیعت گرای اؤزبکان چندان با پیچیدگی های امور دیوانی و ادبیات مصنوع شهری سازگاری نداشت به خصوص اینکه تورکی دیوانی عصر تئیموری کلمات فارسی و عربی بسیاری داشت بنابراین در دوره ی اؤزبکان، سبک بیان و اسلوب ادبی هر چه بیشتر به سادگی گرائید. ازآثار بر جسته ی این دوره به موارد ذیل می توان اشاره کرد: ترجمه ی تورکی ظفر نامه ی شرف الدین علی یزدی توسط محمد علی بخارائی به دستور کؤچونجوخان.

شجره ی تراکمه؛ اثر ابوالغازی بهادر خان، امیر اؤزبکی خیوه که این اثر را به سال١٦٦٠.م نوشته و محتوای آن روایت تورکمنی اوغوزنامه است. ابوالغازی، کتاب دیگری دارد به نام «شجره ی تورک» که در آن درباره ی ریشه و انشعابات اقوام تورک بحث کرده.

در قرن١٩.م نیز آثار میرخواند وخواندمیر و ابن اثیر و مسعودی به تورکی جغتایی ترجمه شدند ومونس و آگاهی تاریخ خیوه را به این زبان نوشتند. در بخارا گرایش بیشتر به فارسی بود (البته بعد از تقسیم قلمرو اؤزبکی به سه بخش خوقند و خیوه و بخارا) اما آثاری نیز به تورکی در آن جا پدید آمدند مانند منظومه ی تعلیمی ثبات العاجزین اثر صوفی اللهیار(١٧١٣.م).

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

◄ارجاعات داخل متن محفوظ است.

◄منابع و مآخذ:

1- ترکستان نامه. و.و.پارتولد.ترجمه ی کریم کشاورز. بنیاد فرهنگ ایران. تهران.١٣٥٢.

٢-«آذربایجان ادبییات تاریخینه بیر باخیش» (وﻳﮊه نامه ی ماهنامه ی وارلیق).جواد هیئت.تهران.١٣٥٨.

٣- ملیت های آسیای میانه.حبیب الله ابوالحسن شیرازی.

٤- سیری در تاریخ زبان و لهجه ی تورکی. جواد هیئت. نشر پیکان. چاپ سوم. تهران.١٣٨٠

٥- تاریخ ایران کمبریج. ج٤. ترجمه ی حسن انوشه. نشر امیر کبیر. تهران.١٣٨١.

٦- تاریخ ایران کمبریج. ج٥. ترجمه ی حسن انوشه. نشر امیر کبیر. تهران.١٣٨١.

٧- تاریخ تیموریان و ترکمانان. حسین میر جعفری. انتشارات دانشگاه اصفهان. چاپ چهارم.١٣٨٤.

٨- امپراطوری صحرا نوردان. رنه گروسه. ترجمه عبدالحسین میکده. انتشارات علمی و فرهنگی. تهران.١٣٧٩.

٩- تاریخ دیرین ترکان ایران. محمد تقی زهتابی. ترجمه و تلخیص علی احمدیان سرای. نشر اختر. تبریز.١٣٨١.

١٠- سفر نامه ی ترکستان و ایران. هنری مورز. ترجمه ی علی مترجم. به کوشش محمد گلبن.نشر سحر. تهران.٢٥،٣٦.

١١- سیاحت درویشی دروغین در خانات آسیای میانه. آرمینیوس وامبری. ترجمه ی فتحعلی خواجه نوریان. انتشارات علمی و فرهنگی. تهران.١٣٦٥.

١٢- پان ترکیسم. جیکوب لاندو. ترجمه ی حمید احمدی. نشر نی. تهران.١٣٨٢.

13- خزران. آرتور کستلر. ترجمه ی محمد علی موحد. نشرخوارزمی. تهران.1361.

———————————-

.جهت اطلاع از مجموع نظریات در این باره .ر.ک. نگاهی به واژه های اساطیری آذربایجان.اثر صمد چایلی.ص107 تا 110 .[1]

.منظور اسلاف سیاسی است نه تخمه و تبار. [2]

.البته در جلد 4 کمبریج، ص166، چاغری و طوغرول، برادران ارسلان اسرائیل ذکر شده اند که اشتباه به نظر می رسد.[3]

4 . قوبیلای تمامی چین را تصرف نموده وپکن را به پایتختی برگزید وسلسله ی مغولی یوئان ( 1268-1280) را تاسیس نمود.(ر.ک امپراطوری صحرانوردان ص 468 به بعد).

Advertisements

3 پاسخ

  1. قزها یا کاسها بزرگترین و کهنترین شاخه اقوام کهن تورک

    بررسی مهمترین و کهنترین شاخه اقوام تورک یعنی * قز = قاز = کاس *

    این طایفه کهن و بزرگ تورک که در طول تاریخ با نامهای مختلف بر حسب لهجه های مختلف تورکی پدیدار شده و به زبان انگلیسی *کاس* و در زبان تورکی در بیشترین کاربرد *قز* نامیده میشود.

    کلمه *ار* در زبان تورکی به معنی مرد یا شوهر میباشد اما در زمان التصاق به یک اسم معنی مردم میدهد.

    قز+ار= قزار=قزر=قازار=خزر=قجر =ازر(در بعضی از لهجه های تورکی خ را تلفظ نمیکنند) =اذر(نام طایفه بزرگ مستقر در شمال غرب فلات ایران و قفقاز) میبینید که واژه ترکیبی *قز+ار* که به معنی مردم قز میباشد با شکلهای مختلف در مناطق مختلف زندگی این قوم کهن پدیدار شده. در ضمن به دلایل زیادی اقوام *قوم سومر= سوم+ار* بخش جدا شده ای از *قز * ها میباشد که در بیش از 7000 سال پیش در بین النهرین مستقر شده اند.

    ترکیبات مختلف دیگر *قز* با شکلهای *قزنوی* یا *قزوین=کاسپین* یا *قاف+قز=قفقاز* و اشکال دیگر ظاهر شده و این نشان میدهد که این شاخه اصلی اقوام تورک از انزمان که تاریخ بشری قابل محاسبه باشد در دورتا دور دریای خزر یا کاسپین(قزوین) امروزی که هر دو نام این دریا با توجه به دلایل ذکر شده از نام قوم *قز=قاز=کاس* برگرفته شده.

    میدانیم که همسر پادشاه هخامنشیها *کاساندان * نامیده میشده و کاساندان یک اسم ترکیبی از واژه های تورکی به این شکل میباشد : کاس(قز) + ان + دان = به معنی شخصی از تبار قزها یا کاسها میباشد زیرا در تورکی پسوندهای *ان* + *دان* به معنی ربط دادن چیزی به جایی است. و بطور مشخص ازدواج پادشاه تازه قدرت گرفته اقوام پارس که به تازگی از محدوده افغانستان امروزی وارد فلات ایران شده بودند نیاز داشتند تا با وصلت با یکی از خانزاده های اقوام کهن فلات ایران و قفقاز یعنی تورکها (طایفه قز یا کاس) امنیت خود را تضمین کنند و از انها در برابر تهدیدها کمک بگیرند و چه بسا که هیچکدام از امپراتورهای کهن منطقه اروپا به دلیل وجود اقوام جنگجو و شجاع تورک در منطقه شمال غرب و غرب ایران نتوانستد از ان سمت به ایران نفوذ کنند و اسکندر مقدونی نیز از سمت عراق و شامات به ایران حمله کرد و به سمت مناطقی که اقوام تورک در ان ساکن بودند نرفت.

  2. زنان امازون در کهن تاریخ سرزمین اذربایجان
    زنان آمازون‌ در آذربایجان‌

    آمازونها قبیله‌ ای‌ از زنان‌ جنگجو بودند كه‌ هیچ‌ مردی‌ را ـ به‌ غیر از زمانهای‌ ویژه‌ ـ به‌ قبیله‌ راه‌ نداده‌ و برای‌ خود ملكه‌ ای‌ جنگجو داشتند كه‌ قدرت‌ سیاسی‌ نظامی‌ قبیله‌ را در اختیار داشت‌ . آنها روزگار طولانی‌ در آذربایجان‌ سكونت‌ داشته‌ و برای‌ خود حكومتی‌ به‌ پایتختی‌ شهر بردع‌ داشتند .
    آمازون‌ لفظی‌ یونانی‌ و متشكل‌ از دو بخش‌ «آ» و «مازون‌» است‌ . «مازون‌» یعنی‌ «پستان‌» و «آ» حرف‌ نفی‌ در زبان‌ یونانی‌ است‌ و معنی‌ آن‌ «بی‌ پستانها» می‌ شود چه‌ زنان‌ آمازون‌ برای‌ اینكه‌ بتوانند بهتر شمشیر زنی‌ و تیراندازی‌ نمایند یكی‌ از پستانهایشان‌ را می‌بریدند و یكی‌ دیگر را برای‌ شیر دادن‌ نگه‌ می‌ داشتند . اكثر نویسندگان‌ معتقدند كه‌ آنها پستان‌ سمت‌ راست‌ را می‌ بریدند ولی‌ فردوسی‌ در شاهنامه‌ معتقد است‌ كه‌ آنها پستان‌ سمت‌ چپ‌ را می‌ بریدند . او در این‌ مورد می‌ نویسد :
    سوی‌ چپ‌ بكردار جوینده‌ مرد كه‌ جوشن‌ بپوشد بروز نبرد
    سوی‌ راست‌ پستان‌ بسان‌ زنان‌ بسان‌ یكی‌ نار بر پرنیان‌
    زنان‌ آمازون‌ دارای‌ جامعه‌ بی‌ طبقه‌ بوده‌ و همه‌ با هم‌ برابر بودند و كسی‌ را بر كسی‌ برتری‌ كلی‌ نبود . آنها همگی‌ با هم‌ برای‌ پیشبرد اهداف‌ قبیله‌ كار و كوشش‌ می‌ كردند و همگی‌ در سود و زیان‌ امورات‌ قبیله‌ شریك‌ بودند .
    «حمدالله‌ مستوفی‌» در كتاب‌ «نزهة‌ القلوب‌» در مورد زنان‌ آمازون‌ می‌ نویسد :
    «هر كاری‌ كه‌ جهت‌ نظام‌ امور دنیوی‌ ، مرد آنرا باید كرد از فلاحت‌ و صناعت‌ و. غیره‌ آن‌ ، آنجا همه‌ زنان‌ كنند و هر چیزشان‌ كه‌ حاصل‌ شود همه‌ را با هم‌ شركت‌ بود و بزرگی‌ و كوچكی‌ و نزاع‌ جهت‌ سود و زیان‌ در میان‌ ایشان‌ نیست‌ و زیادت‌ جویی‌ و تنعم‌ طلبی‌ و زینت‌ خواهی‌ و ذله‌ بندی‌ به‌ معتقد ایشان‌ حرام‌ است‌ الحق‌ خوش‌ مذهبی‌ و روشی‌ دارند و جنین‌ زنان‌ را بر بسیار مردم‌ ترجیح‌ و تفضیل‌ است‌»
    زنان‌ آمازون‌ دارای‌ ملكه‌ های‌ مشهور از جمله‌ ملكه‌ هیپولیته‌ ، ملكه‌ میرنیا ، ملكه‌ پانتزیله‌ ، ملكه‌ اسپاترا ، ملكه‌ تومروس‌ و ملكه‌ تالس‌ تریس‌ بودند . ملكه‌ اسپاترا همسر آمركس‌ حكمران‌ تركان‌ سكائی‌ آذربایجان‌ بود كه‌ در كشمكش‌ دائمی‌ با كورش‌ بسر می‌بردند! چون‌ كوروش‌ همواره‌ سعی‌ می‌ كرد تا بزور شمشیر و نیزه‌ به‌ متصرفات‌ خود بیافزاید .
    در جنگی‌ كه‌ آمرگس‌ با كورش‌ كرد علیرغم‌ دلاوریهایش‌ شكست‌ خورد و اسیر گردید . كوروش‌ به‌ ملكه‌ اسپاترا پیغام‌ داد كه‌ با اسیر شدن‌ شوهرش‌ بهتر است‌ كه‌ بدون‌ مقاومت‌ تسلیم‌ شود ولی‌ ملكه‌ اسپاترا به‌ همراه‌ دویست‌ هزار از زنان‌ آمازون‌ و سیصد هزار از تركان‌ سكائی‌ به‌ مقابله‌ كوروش‌ شتافت‌ و در طی‌ جنگی‌ سهمگین‌ كوروش‌ پادشاه‌ ایران‌ را شكست‌ سختی‌ داده‌ و او را اسیر نمود . چون‌ پادشاه‌ هر كدام‌ از طرفین‌ مخاصه‌ در دست‌ دیگری‌ اسیر بود لذا قرار بر مبادله‌ اسرا گردید و كوروش‌ با آمرگس‌ سكائی‌ مبادله‌ شد .
    دنباله‌ این‌ مناقشات‌ به‌ زمان‌ حكمداری‌ ملكه‌ تومروس‌ كشیده‌ و عاقبت‌ جنگ‌ بزرگی‌ دوباره‌ میان‌ كوروش‌ و ملكه‌ آمازونها كه‌ رهبری‌ سكائیان‌ را نیز در دست‌ داشت‌ در گرفت‌ .
    در جنگ‌ اول‌ ، كوروش‌ به‌ حیله‌ پسر ملكه‌ تومروس‌ را كه‌ فرمانده‌ تركان‌ سكائی‌ بود گرفتار كرد و كشت‌ و این‌ مسئله‌ موجب‌ خشم‌ ملكه‌ تومروس‌ گردید .
    ملكه‌ تومروس‌ كه‌ ـ بروایتی‌ دختر افراسیاب‌ و بروایتی‌ از نوادگان‌ او بود – در رأس‌ یك‌ ارتش‌ بزرگ‌ سكائی‌ – آمازونی‌ به‌ مقابله‌ كوروش‌ شتافت‌ و طی‌ جنگی‌ مخوف‌ سپاهیان‌ كوروش‌ را تار و مار و خود او را اسیر كرد . به‌ دستور ملكه‌ سر كوروش‌ را در طشتی‌ بریده‌ و آنرا در میان‌ طشت‌ خون‌ انداختند و ملكه‌ تومروس‌ خطاب‌ به‌ سر بریدة‌ كوروش‌ !گفت‌ :
    «در زندگی‌ از خون‌ خوردن‌ سیر نشدی‌ اكنون‌ ] از خون‌ خود [ بنوش‌ تا سیر شوی‌»
    اكثر شعرا و نویسندگان‌ آذربایجان‌ از این‌ ملكه‌ آمازونی‌ آذربایجان‌ در اثرهای‌ خود بانام‌
    احترام‌ آمیز «آنام‌ تومروس‌» (مادرم‌ تومروس‌) با عزت‌ و حرمت‌ فوق‌ العاده‌ یاد می‌ كنند و او را از ملكه‌ های‌ نمونه‌ آذربایجان‌ می‌ شمرند .
    از دیگر ملكه‌ های‌ جنجالی‌ آمازونها ملكه‌ تالس‌تریس‌ یا ملكه‌ نوشابه‌ بود كه‌ ملاقات‌ او را با اسكندركبیر را مورخین‌ ثبت‌ كرده‌اند زنان‌ آمازون‌ گویا در اطراف‌ رودخانه‌ های‌ كر و ارس‌ زندگی‌ می‌ كردند چه‌ مرحوم‌ تربیت‌ در شرح‌ حال‌ قطران‌ به‌ مناسبتی‌ به‌ همین‌ مسئله‌ اشاره‌ كرده‌ و بصراحت‌ می‌ نویسد:
    «كرزن‌ و كركر عبارت‌ از دو ملتی‌ است‌ كه‌ یكی‌ از آنها جوزن‌ ، كرزوان‌ یا كرمیان‌ میباشد كه‌ فعلا” موجود هستند و دیگری‌ ملتی‌ بودند كه‌ سرا شیب‌ سلسله‌ جبال‌ قفقاز از رود كر تا ارس‌ ] در جمهوری‌ آذربایجان‌ [ جایگیر شده‌ و با آمازونها هم‌ حدود و معاشر بودند »
    فردوسی‌ پایتخت‌ زنان‌ آمازون‌ را بنام‌ «هروم‌»
    می‌ خواند كه‌ اسم‌ قدیمی‌ «بردع‌» از شهرهای‌ آذربایجان‌ بود او در سفر اسكندر به‌ شهر زنان‌ و نوشتن‌ نامه‌ به‌ ملكه‌ آنجا می‌ نویسد :
    هی‌ رفت‌ با نامداران‌ روم‌ بدان‌ شارسانی‌ كه‌ خوانی‌ هروم‌
    بفرمود تا فیلسوفی‌ ز روم‌ برد نامه‌ نزدیك‌ شهر هروم‌
    نظامی‌ گنجوی‌ شاعر بزرگ‌ آذربایجان‌ در مورد نام‌ قدیمی‌ و نام‌ جدید شهر زنان‌ در اسكندرنامه‌ خود چنین‌ توضیح‌ می‌ دهد :
    هرومش‌ لقب‌ بود ز آغاز كار كنون‌ بردعه‌ اش‌ خواند آموزگار
    َمقدسی‌ تاریخ‌ و جغرافیا نویس‌ بزرگ‌ مسلمان‌ از شهر بردعه‌ بنعوان‌ «بغداد آذربایجان‌» در دورة‌ خود یاد می‌ كند . ملاقات‌ ملكه‌ تالس‌ تریس‌ یا نوشابه‌ با اسكندر كبیر از مباحثه‌ انگیزترین‌ بخشهای‌ اسكندر نامه‌ هاست‌ و بالاتفاق‌ تمام‌ سرایندگان‌ و نویسندگان‌ بر پاكدامنی‌ و عفت‌ و عدالتخواهی‌ و آگاهی‌ به‌ رموز سیاست‌ جهانی‌ این‌ زنان‌ اشارات‌ مختلف‌ دارند .
    اسكندركبیر كه‌ خود بعنوان‌ سفیر به‌ همراه‌ نامه‌ و پیغامی‌ از طرف‌ خود با لباس‌ مبدل‌ برای‌ وادار كردن‌ ملكه‌ تالس‌ تریس‌ به‌ پیش‌ او رفته‌ بود از طرف‌ ملكه‌ آمازونهای‌ آذربایجان‌ مورد شناسایی‌ قرار گرفته‌ و وقتی‌ مورد انكار واقع‌ می‌شود ملكه‌ آمازونها با نشان‌ دادن‌ تصویر حكمرانان‌ جهان‌ از جمله‌ تصویر خود اسكندر به‌ او می‌ گوید كه‌ تو اسكندری‌ نه‌ سفیر اسكندر و اضافه‌ می‌ كند:
    مرا خواندی‌ و خود بدام‌ آمدی‌ نظر پخته‌تر كن‌ كه‌ خام‌ آمدی‌
    در خاتمه‌ اینجانب‌ نظریات‌ خود را در مورد محل‌ جغرافیایی‌ زندگی‌ زنان‌ آمازون‌ با توجه‌ به‌ منابعی‌ كه‌ در اختیار دارم‌ بدین‌ طریق‌ می‌توانم‌ فورموله‌ كنم‌ : مسكن‌ اولیه‌ زنان‌ آمازون‌ بر طبق‌ شواهد تاریخی‌ مورخین‌ یونان‌ باید كرانه‌ های‌ دریای‌ اژه‌ بویژه‌ شهر ازمیر تركیه‌ باشد كه‌ بتدریج‌ به‌ طرف‌ دریای‌ سیاه‌ در شمال‌ تركیه‌ « برابر آخر حد روم‌ از ناحیت‌ شمال‌» كشیده‌ شده‌ و در اطراف‌ جلگه‌ های‌ دانوب‌ و مخصوصا” دامنه‌ های‌ قفقاز ساكن‌ شدند . زنان‌ آمازون‌ در سالهای‌ بعد از شمال‌ دامنه‌ های‌ قفقاز به‌ طرف‌ جنوب‌ سرازیر شده‌ «در سراشیب‌ سلسله‌ جبال‌ قفقاز از رود كر تا ارس‌ » جایگیر شده‌ و در آنجا حكومت‌ مستقلی‌ به‌ پایتختی‌ شهر «بردعه‌» در آذربایجان‌ تشكیل‌ می‌ دهند
    زنان‌ آمازون‌ در ادامه‌ مهاجرت‌ تاریخی‌ خود وارد تركستان‌ چین‌ به‌ مسافت‌ پانزده‌ روز از شهر سمرقند شده‌ و در آنجا شعبه‌ای‌ از طریق‌ بزرگراه‌ قره‌ قورم‌ وارد پاكستان‌ و هندوستان‌ و مالزی‌ و فیلیپین‌ شده‌ و شعبه‌ای‌ به‌ طرف‌ چین‌ و كره‌ و ژاپن‌ و سیبری‌ ادامه‌ مسیر می‌ دهند آمازونها بعد از سكونت‌ متوالی‌ در مناطق‌ ترك‌ نشین‌ سیبری‌ از طریق‌ تنگه‌ برینگ‌ از آسیا خارج‌ شده‌ و به‌ آلاسكا در آمریكا وارد و در نهایت‌ در محل‌ فعلی‌ خود در اطراف‌ رودخانه‌ آمازون‌ در میان‌ جنگل‌های‌ صعب‌العبور آمازون‌ سكونت‌ اختیار می‌ كنند .
    بدین‌ ترتیب‌ قومی‌ از زنان‌ قهرمان‌ كه‌ روزی‌ آسیا و افریقا و اروپا را با جنگهای‌ خود به‌ لرزه‌ در آورده‌ و جنگهای‌ مشهوری‌ به‌ راه‌ انداخته‌ بودند وارد آمریكا گردیده‌ و در میان‌ جنگلهای‌ مخوف‌ برزیل‌ ساكن‌ می‌ شوند .
    امید است‌ تحقیقات‌ محققین‌ دیگر پرده‌ از رازهای‌ دیگری‌ از اسرار زندگی‌ این‌ زنان‌ قهرمان‌ آذربایجان‌ بردارد .

  3. هرچند سخن نهفته بهتر / وين گفته كه شد نگفته بهتر
    ليكن به سبيلِ كاردانی / بی‌غيرتی است بی‌زبانی

    آنچه مرا به نگاشتن اين نامه واداشت مقاله‌ئی بود كه همين دوشنبه در وب‌گاه «ايران امروز» انتشار يافته به قلم آقای ماشا الله رزمی با عنوان «مسئله‌ی ملی آذربايجان». من وقتی عنوان اين نوشتار را ديدم و هنوز متنش را نگشوده بودم با خود انديشيدم كه حتما می‌بايست درباره‌ی جمهوری آذربايجان بوده باشد كه نام اصليش اران و شروان بوده و روسی‌ها كه آن سرزمينِ هميشه ايرانی را از قاجاری‌ها گرفته بودند نامش را به هدف خاصی و با چشمی كه به بلعيدن آذربايجان داشتند عوض كردند. ولی وقتی وارد متن شدم و شروع به خواندن كردم دريافتم كه انگاری موضوع هدفداری است در ارتباط با سرنوشتِ كشورمان. پس برآن شدم تا به حدِ توانم بر حقايق تاريخی مُسَلَّم و انكارناپذيری اندكی روشنی بيفكنم.

    ١
    درباره‌ی خاستگاهِ اقوام ترك اطلاعات بسنده‌ئی از منابع تاريخی دردست است. اين منابع می‌گويند كه سرزمينهای ترك‌نشين در قرنهای هفتم و هشتم ميلادی در ماورای مرزهای شرقی و شمالی ايران، يعنی سرزمينهای آن‌سوی سيردريا (سيحون) و اطراف درياچه‌ی خوارزم (آرال) و بيابانهای شرقی و شمالی دريای مازندران (خزر) و سرزمينهای ماورای قفقاز بوده است، و ايرانی‌ها همه‌ی آن سرزمينها را «تركستان» می‌ناميده‌اند. در قرن اول هجری كه ايران در سلطه‌ی عربها بوده فقط در سرزمينهای شرق سيردريا با مركزيت كاشغر (اكنون غرب چين)، و سرزمينِ كوچكی در شمال كوههای قفقاز از وجود دولت گزارش به دست داده شده است. بقيه‌ی جماعات ترك در سرزمينهای پهناورشان در قبايل پراكنده و بيابانگرد و متنقل می‌زيسته‌اند و هيچ نظام سياسی منسجمی نداشته‌ و دارای هيچ وطن مشخصی نبوده‌اند.

    لفظ «ترك» در منابع اوليه‌ی عربی كه از فتوحات عرب درايران سخن گفته‌اند بر قومی اطلاق شده كه اكنون پشتون ناميده می‌شوند، و اين اسم در ارتباط با كابل و كابلشاه زندپيل و مردم كابلستان آمده است. البته اين خلط نام از يك اشتباه گزارشگران عرب آمده كه «توران» و «تركان» را شنيده و با هم اشتباه گرفته‌اند؛ زيرا پشتون‌ها كه در كابلستان از حد كابل و قندهار تا پشاور و كويته‌ی امروزی جاگير بوده‌اند و دنباله‌هايشان به شهری می‌رسيده كه در منابع عربی با نام «قصدار» ازآن ياد شده (و تلفظ اصليش گم شده) را ايرانی‌ها «توران» می‌ناميده‌اند؛ و به‌نظر می‌رسد كه بخشی از همان آريائی‌های موسوم به «توره‌يا» (توره+ علامت جمع) بوده باشند كه در تواريخ داستانی ما ازآنها سخن رفته است. بعدها كه عربها سيستان تا غزنی را گرفتند و بر سرزمين سِند نيز دست يافتند با تورانی‌های پشتون‌ آشنائی بيشتر يافته اشتباهشان را تصحيح كردند، و مردمی كه در منطقه‌ی شمالغرب پاكستان امروزی ساكن بودند را به درستی توران ناميدند. در تقسيمات جغرافيائی كه عربها از سرزمينهای تحت سلطه‌شان كردند، قصدار مركز سرزمين توران بود؛ و اين همان قصدار است كه رابعه‌ی قصداری ازآن برخاسته است (دوشيزه‌ی نامدار ادبيات عرفانی ما، بزرگ‌زاده‌ئی كه به جرم عاشقی به گرمابه‌اش افكندند و رگ دستش را زدند تا بميرد؛ و او انگشتش را قلم و خونش را مركب كرد و بر ديوارِ گرمابه سرودِ سرخِ عشق نگاشت).

    اين توضيح را ازآن‌رو آوردم تا اشتباه اديبان فارسی‌زبانِ خودمان را نيز بازنموده باشم كه در اواخر عهد سامانی «توران» و «تركان» را به تأثير از منابعِ اوليه‌ی عربها به‌جای هم به‌كار برده‌اند، تا جائی كه فردوسی نيز دچار اين درهم‌آميزی نامها شده است؛ و ازآن‌پس تا امروز توران را به مفهوم نژاد ترك به‌كار می‌برند.

    ٢
    منابع تاريخی به ما اطلاع می‌دهند كه همراه با حمله‌ی عرب به ايران و فروپاشی شاهنشاهی ساسانی نخستين خزشهای جماعات ترك به درون سرزمينِ ايرانی‌نشينِ سغد از ماورای سيردريا (سيحون) از يك‌سو، و به درون سرزمينِ ايرانی‌نشينِ هيركانيا (كه اكنون نيمی از تركمنستان را شامل می‌شود) از سوی ديگر رخ داد. در همين زمان تركان ماورای قفقاز- كه ارانی‌ها به‌آنها خزر می‌گفتند- تلاشهائی برای خزش به درون سرزمينِ ايرانی‌نشينِ اران و شروان (جمهوری آذربايجانِ كنونی) انجام دادند، و چند تلاشِ آنها توسط سپاهيان خلافتِ عربی به‌كمكِ خودِ ايرانی‌ها به عقب زده شد. بعنوان نمونه‌ئی از تلاش يك خزش بزرگ به درون اران و شروان گزارشی می‌گويد كه درسال ١٧٨ هجری خورشيدی يك جمع بزرگ از خزرها كه رئيسشان خاقان ناميده می‌شد از گذرگاههای قفقاز به‌درون اران سرازير شدند و دست به تخريب وكشتار زدند. خازم ابن خُزَيمه را هارون‌الرشيد به منطقه فرستاد و او آنها را بيرون راند و دربندهای كوهستانی قفقاز را بازسازی كرد. اين گزارش را می‌توان در ارتباط با تحريكات دولت بيزانس (روم شرقی) درجهت ايجادِ دردسر برای خليفه در مرزهای شمالی كشورش بازخوانی كرد كه داستانش دراز می‌شود، و می‌توان آن‌را با تلاشهای رومی‌ها برای بازپس گيری ارمنستان و بخشهائی از آناتولی كه در اشغال عربهای مسلمان بود ارتباط داد.

    اما در سمتِ ديگر ايران، درپی نابسامانی‌های ناشی از فروپاشی دولت ساسانی و بی‌دفاع ماندنِ مرزهای شرقی و شمالی كشور، تا اواخر قرن نخست هجری بخشهائی از سرزمينهای ايرانی‌نشين در شرق سغد تا سمرقند، و بخش بزرگی از هيركانيا تا نزديكی‌های گرگانِ كنونی به اشغال تركانِ خزنده درآمده بود. در قرنهای سوم و چهارم هجری چندين مهاجرت جماعات مسلمان‌شده‌ی ترك از ماورای سيحون و اطراف درياچه‌ی خوارزم به درون سغد و خوارزم و هيركانيا گزارش شده است، كه در يك‌مورد سخن از صدهزار خرگاه است كه خود را به امير سامانی می‌فروشند و با اجازه‌ی امير سامانی در بيابانهای سغد و خوارزم و هيركانيا اسكان می‌يابند و فرزندانشان به‌عنوان غلام و مملوك وارد ارتش سامانی می‌شوند. پس ازآن خزش بزرگ تركان به درون سغد در اواخر دوران سامانی صورت گرفت كه به براندازی دولت سامانی توسط مهاجمان ترك و تشكيل حاكميتِ ترك در سرزمينهای ايرانی‌نشينِ سمرقند و بخارا انجاميد. داستانهای كهنِ ايرانی كه از جنگهای ايرانيان و تركان سخن می‌گويند مربوط به تلاشهای تركانِ ماورای سيحون و بيابانهای شرقی دريای مازندران (خزر) به خزش به درون سغد و هيركانيا، و بازدارندگی آنها توسط نيروهای پارتيان و سپس ساسانيان است. و اين تلاشها سرانجام درزمان اميرانِ سامانی كامياب شد.

    با تشكيل سلطنت غزنوی كه برای ادامه‌ی «جهاد» در هندوستان به سرباز ترك نياز داشت، مرزهای ايران بيش ازپيش بر خزشهای تركان گشوده شد. هم در زمان محمود غزنوی بود كه طوايف بزرگ اوغوز درياچه‌ی خوارزم را دور زده به بيايانهای غربی آمودريا (اكنون اواسطِ تركمنستان) وارد شدند. در اواخر سلطنت محمود غزنوی يك‌دسته‌ی چندهزارنفری از اوغوزها از راه استراباد و ری تا اصفهان رفتند و ازآنجا برگشته راه شمال در پيش گرفته به آذربايجان رسيدند. اما در رخدادهای بعدی از حضور اينها در آذربايجان خبری به‌دست داده نشده است، و چه بسا كه آنها آذربايجان را زيرِ پا نهاده وارد آناتولی شده باشند؛ زيرا كه در سرزمينهای مسيحی‌نشين آناتولی امكان جهاد فراهم بود، و از راه جهاد می‌شد زمين و ثروت و زن و دختر حاصل كرد. (داستان جهاد تركانِ مهاجر در آناتولی از قرن پنجم هجری تا تشكيل و تحكيمِ دولت عثمانی داستان كشتارها و كشتارها است كه سرانجام به مسلمان و ترك‌زبان شدنِ بقايای بوميان آناتولی انجاميد.) مشخصا و به‌طور قطع، تا پايان قرن چهارم هجری خورشيدی هيچ نشانی از وجود تركان در آذربايجان و اران و شروان نيست. گزارشهای بسيار زيادی از جنگها و درگيريها برسر رياست در آذربايجان در قرنهای سوم و چهارم هجری دردست است با نام و نشان سرانِ سپاه و نيز رقيبان قدرت، ولی در هيچ‌كدام سخنی از حضور هيچ عنصر ترك به ميان نيامده است. تنها موردی كه از حضور ترك در اوائل قرن سوم هجری به دست داده شده كه در ارتباط با قيام بابك خرم‌دين است. يعنی چون چندين لشكر را بابك در عرض چند سال درهم كوبيده بود خليفه معتصم تصميم گرفت كه سپاه غلامان ترك خودش را همراه يك از غلامانش به نام بغا كه افسر بلندپايه‌ئی شده بود اعزام كند. و اين نيز درجای خود خبر از آن دارد كه ايرانی‌های ارتش خليفه نمی‌خواسته‌اند بابك كه ايرانی و ايرانی‌نژاد بوده و برضد عرب می‌جنگيده از ميان برداشته شود، و عربهای ارتش نيز چونكه وقتی شكست می‌يافته‌اند بابك همه‌شان را می‌كشته است خليفه به‌ناچار غلامان ترك خودش را گسيل كرده است. اين تنها گزارش از حضور موقتِ ترك در آذربايجانِ پيش از عهد سلجوقی است كه اين نيز كوتاهمدت بوده، يعنی لشكر اعزامی بوده و در آذربايجان ماندگار نشده و به‌زودی به بغداد برگشته است.

    در زمان مسعود پسر محمود غزنوی خزش بزرگ طوايف اوغوز به درون بيابانهای غربی آمودريا صورت گرفت كه به زودی به مرو و سرخس رسيدند، و چيزی نگذشت كه خراسان را ازدست مسعود گرفته در نيشابور سلطنت سلجوقی را بنياد نهادند، و به‌زودی سراسر ايران را گرفتند. با تشكيل امپراتوری پهناور سلجوقی كه ايران و عراق و شام و نيمی از آناتولی را شامل می‌شد، خزش متوالی جماعات ترك از بيابانهای دور به درون مرزهای ايران استمرار يافت؛ و ازآنجا كه آذربايجان و اران و شروان حاصلخيزترين سرزمينهای ايران بود جهتِ مهاجرت جماعتهای خزنده‌ی ترك بيشتر به سوی اين سرزمينها بود. از همين‌راه بود كه جماعتهای انبوهی از تركانِ مهاجر به‌طور پيوسته و مداوم به درون آناتولی سرازير شدند؛ و همينها بودند كه درآينده دولتكهای موسوم به سلجوقی‌های روم را تشكيل دادند، و زمينه‌ساز تشكيل دولت اوغوزهای عثمانی شدند كه قبيله‌شان در زمانی از قرن هفتم هجری به درون آناتولی رسيد.

    بنا بر رسمی كه از زمان سامانی‌ها معمول شده بود، تركان مهاجر و نومسلمان پس ازآنكه درجائی از ايران اسكان می‌يافتند، رؤسايشان فرزندانشان را به معلمان ايرانی می‌سپردند تا زبان ايرانی را به آنها بياموزند؛ و معمولا برروی فرزندانشان كه در ايران به دنيا می‌آمدند اسم ايرانی می‌نهادند. ازاين‌رو ما وقتی گزارشهای تاريخی مهاجرتهای تركان به درون ايران را دنبال می‌كنيم، می‌بينيم كه نخستين مهاجرها اسمهای تركی دارند و نومسلمانند، ولی فرزندانشان اسمهای ايرانی دارند، و فرزندان رؤسايشان باسواد شده‌اند و به زبان فارسی سخن می‌گويند. اين وضعيت در تمام دوران دوقرنه‌ی سلطنت اوغوزها تا يورش مغولان برقرار بود؛ و تركان مهاجر برای آنكه ايرانی شوند اسلام و زبان ايرانی و اسم ايرانی (نامهای شاهنامه‌ئی يا نامهای اسلامی) اتخاذ می‌كردند. همه‌ی منابع تاريخی كه درباره‌ی دوران سلطنت سلجوقی‌ها تا حمله‌ی مغول دردست است شاهد اين مدعا است.

    تركان مغول كه قرن هفتم هجری خورشيدی با تهاجمِ آنها به ايران آغاز شد، در آغاز نه به قصد مهاجرت به درون ايران بلكه به قصد تاراجگری و بازگشت به ديار خودشان آمده بودند، و به همين خاطر هم از زمان حمله‌ی چنگيز به ايران برای بيش از سه دهه همواره مشغول آمدن و برگشتن و تخريب و كشتار و تاراج بودند؛ و اين تنها هدفی بود كه برای يورشهای خود تعيين كرده بودند.

    با دومين يورشِ بزرگ مغولان به همراه هولاكوخان (كه سومين‌دورِ خزش بزرگ ترك به درون ايران بود) ماندگاری مغولان درايران آغاز شد. ايرانی‌ها كه در خلال نزديك به چهار دهه همه‌ی هستی خويش را به مغولان باخته بودند و از چندين مركز بزرگ تمدنی‌شان جز داستان و سوگنامه نمانده بود، تنها راه نجات آنچه برايشان مانده بود را در فرمان‌بری اجباری از هولاكو و تشويقِ او به تشكيل سلطنت در ايران می‌ديدند، و به اين ترتيب سلطنت تركان مغول درايران آغاز شد كه به‌زودی عراق را نيز ضميمه‌ی قلمرو خويش كرده خلافت عباسی را به بايگانی تاريخ سپرد.

    كارگزارانِ صلاح‌انديش و باتدبير ايرانی به زودی اربابانِ ناخواسته و زوركی مغول را برای تمدن‌پذيری و رهاسازی راه و رسم بيابانی آماده كردند، و چيزی نگذشت كه همان رسم پذيرش اسلام و زبان و فرهنگ ايرانی توسط مغولهائی كه برمسند پادشاهی می‌نشستند مرسوم گرديد، و اباقاخان پسر هولاكوخان رسما مسلمان شده نام احمد برخود نهاد (احمد تكودار). جانشينان اينها تا پايان دوران ايلخانی فارسی‌زبان شده با تمدن و فرهنگ ايرانی خوگير شدند، تا جائی كه ياد گرفتند كه رونق‌بخش تمدن و فرهنگ و ادب ايرانی باشند. در اين‌زمينه كافی است كه به سياهه‌ی بلندبالای آثار سخنوران، تاريخ‌نگاران، دانشمندان، و هنرمندانِ دوران يك‌ونيم‌قرنه‌ی سلطنت مغولان و ايلخانان بر ايران نظری بيفكنيم، يا دستِ كم نامهای پرآوازه‌ی بزرگانی كه در اين عرصه‌ها كميت راندند را به ياد بياوريم.

    چهارمين ‌دورِ خزش بزرگ طوايف ترك به همراه تيمور گوركانی آغاز شد؛ و چنانكه می‌دانيم تيمور پيش از لشكركشی به درون ايران زبان و ادبيات ايرانی را فراگرفته بود؛ و دراين‌باره داستانها دردست است. تيموری‌ها به نوبه‌ی خود چنان در تمدن و فرهنگ ايرانی حل شدند كه در آينده فرهنگ و ادبيات ايران را به شبه قاره‌ی هند بردند و سلطنت درازمدتِ تيموريان هندوستان را بنياد نهادند كه زبان رسميش فارسی بود و صدها اثر ارزشمند فارسی از دورانشان دردست است، و از دربارهايشان كه رسوم شاهان باستانی ايران درآنها معمول بود داستانها دركتابهای تاريخی هندوستان كه عموما به زبان فارسی است بازمانده است كه بارزترينش اكبرنامه است. تنها كس از شاهان تيموری هند كه زبانش تركی و ادبش فارسی بود بابر بود (بنيانگذارِ سلطنت تيموری هند). فرزندان او عموما فارسی‌زبان شدند، و هيچ چيزی از ميراث تركی برای تيموری‌های هند باقی نماند.

    همراه با تشكيل دولت صفوی يك خزش بزرگ ديگر از قبايل و طوايف ترك به درون ايران، اين بار از جانب غرب و از بيابانهای آناتولی رخ داد. همين تازه‌واردانِ بيابانی بودند كه هفت طايفه‌ی مشهور قزلباش را تشكيل دادند. به دنبال آن، تحريكات شاه اسماعيل در كشور عثمانی و سپس خصومت و جنگهای درازمدت عثمانی و ايران آغاز شد، نيمه‌ی غربی آذربايجان و سپس بخش اعظم كردستان به اشغال عثمانی‌ها درآمد، جريان تاريخ و نقش تأثيرگذارنده‌ی زبان و فرهنگ ايرانی در منطقه متوقف گرديد، مهاجرتهای مداوم طوايف ترك از آناتولی به درون ايران توسط قزلباشان تشويق شد، در آذربايجان و اران و شروان عنصر ترك در اكثريت قرار گرفت و چيزين نگذشت كه اين سرزمينِ ايرانی‌نشين تغيير ماهيت داد و زبان تركی زبان مسلط در اين منطقه از ايران شد. ما نمی‌دانيم كه در دوران صفوی، به‌خصوص در دوران اشغال درازمدت آذربايجان و اران و شروان توسط عثمانی‌ها چه انبوهی از جماعات ترك به درون آذربايجان و اران و شروان خزيده باشند و بوميان آذربايجان در چه وضعيتی كشتار يا تارانده می‌شده‌اند و بازماندگانشان در چه وضعيتی خود را مجبور ديده‌اند كه زبانشان را تغيير دهند تا بتوانند به زندگی ادامه بدهند. همچنانكه ديگر نمی‌توان پی برد كه چه نسبت از جمعيت كنونی آذربايجانِ ترك‌زبان‌شده از بوميان تغييرزبان‌داده، و چه نسبتشان از تركان مهاجرند.

    كوته‌سخن آنكه تا اوائل قرن پنجم هجری كه دسته‌ئی از اوغوزها وارد آذربايجان شدند هيچ عنصر ترك در آذربايجان و اران و شروان نمی‌زيسته است و جمعيت سراسر اين سرزمينها را مردم بومی از نوادگان ايرانيانِ باستانی و همچنين عربهای ايرانی‌شده تشكيل می‌داده‌اند (كه اين دومی‌ها به همراه فتوحات اسلامی وارد آذربايجان شده ماندگار و محلی شده بودند). گويش آذری كه ازگويشهای زبان ايرانی بوده، هنوز در مناطقی از آذربايجان قابل بازشناسی است، و جالب است بدانيم كه با گويش لارستانی كه در انتهای جنوب ايران است مشتركات بسيار دارد. (شادروان كسروی كه خود آذربايجانی ترك‌زبان بوده پژوهش ارزنده‌ئی درباره‌ی گويش آذری انجام داده كه در كتابچه‌ئی با عنوان «آذری يا زبان باستان آذربايجان» انتشار يافته است.)

    جماعات ترك، هرچند كه در ابتدای ورودشان به ايران حالت جماعات مهاجم و غارتگر را داشتند و خسارتهای تاريخی جبران‌ناپذيری به ايران و ايرانی زدند و تخريبها از شهرها و مراكز تمدنی، و كشتارها از مردم ايران كردند (كه در گزارشهای تاريخی بازنموده شده است)، ولی به‌زودی ايرانی شدند، و امروزه يكی از سه‌قوم بزرگ تشكيل‌دهنده‌ی ملت ايرانند، كه سابقه‌ی اسكان نخستين طوايفشان در ايران (اگر ترك‌زبان مانده باشند) به حدود ٩ قرن می‌رسد، و در بيش از هشت قرن از اين زمان طولانی (جز دوران زنديه و پهلوی) سلطنت ازآنِ ايشان بوده است؛ و همواره در فراز و نشيب رخدادهای سياسی و اجتماعی ايران سهيم بوده‌اند.

    ٣
    گفتم كه آنچه مرا به نوشتن اين نامه واداشت مقاله‌ی آقای رزمی بود. مقاله‌ی آقای رزمی اگر به يك زبان غربی در يكی از نشريات غربی نشر يافته بود، شايد برای غربی‌هائی كه با تاريخ و گذشته‌های ايران آشنائی ندارند جالب می‌نمود. ولی برای ايرانی‌ها به زبان فارسی نوشتن و از چيزهائی چون «ملت آذربايجان» و «مسئله‌ی ملی آذربايجان» سخن گفتن، جای تأمل و كنكاش دارد. من آقای رزمی را نمی‌شناسم، ولی از اشاراتی كه در زيرنويس داده‌اند معلوم می‌شود كه اهل دانش، دارای مطالعه، و اهل قلمند، و شايد در ايالات متحده‌ی آمريكا می‌زيند. اما عنوان نوشتارشان مرا متعجب كرد كه شخصی بامطالعه و اهل دانش مطالبی اين‌گونه بر قلم بياورند.

    هركس عنوانِ مقاله را ببيند بی‌درنگ از خود می‌پرسد: مگر مردم آذربايجان يك ملت‌اند كه مسئله‌ئی به نام مسئله‌ی ملی داشته باشند؟ اگر يك ملتند در چه زمانی از تاريخ دارای دولتِ مستقل بوده‌اند؟ مرزهای كشورشان در كجاها بوده، و با چه كشورهائی همسايه بوده‌اند؟ از چه هنگامی كشورشان ضميمه‌ی ايران شده است تا اكنون مسئله‌ی ملی داشته باشند؟

    مسئله‌ی ديگر در اين مقاله آن است كه آقای رزمی می‌گويند: «اين مقاله بيشتر روشنفكران فارس را مورد خطاب قرار می‌دهد».
    پرسش آن است كه چرا آقای رزمی فقط روشنفكران فارس را مورد خطاب قرار داده‌اند و نه روشنفكران سراسر ايران را؟ مگر مردم فارس با آذربايجان همسايه‌اند يا روشنفكران فارس با مردم آذربايجان مشكل دارند؟ يا اينكه فقط روشنفكران فارس از وضع آذربايجان بی‌خبرند و مردم ديگر استانهای ايران همه چيز درباره‌ی آذربايجان و مسائل آذربايجان می‌دانند؟ چرا روشنفكرانِ كردستان و همدان را مورد خطاب قرار نداده‌اند كه همسايه‌های آذربايجانند؟
    اين پرسشها كه از خودم كردم يادم آمد كه پان‌توركيستهای شووينيست آذربايجان به ايرانی‌های فارسی‌زبان می‌گويند «فارس». يعنی اسم آستان فارس را برای ايرانی‌هائی به‌كار می‌برند كه زبانشان زبان ملی ايران است نه يك زبان محلی. و به همدانی‌ها و اصفهانی‌ها و خراسانی‌ها و كرمانی‌ها و تهرانی‌های فارسی‌زبان هم «فارس» می‌گويند. حتما افغانستانی‌ها و تاجيكستانی‌ها و ازبكستانی‌های فارسی‌زبان نيز در قاموس اينها «فارس» هستند.
    البته كه شخصی اهل دانش و مطالعه و قلم همچون آقای رزمی می‌دانند كه «فارس» يك سرزمين است، و امروزه يكی از استانهای ايران است مثل همدان و اصفهان و كرمان و كردستان و آذربايجان و خراسان و جز آنها. ولی چرا اسم سرزمين را بر آدمها اطلاق كرده‌اند، اين جای سؤالی دارد كه هيچ‌گاه پاسخ نخواهد يافت.

    ديگر اينكه ايشان از «ساير ملل ساكن در ايران» سخن گفته‌اند. مگر «ملت ايران» از چند ملت تشكيل شده است؟ مگر ايران از اتحاديه‌ی چند كشور تشكيل شده است كه دارای «مللِ ساكن در ايران» بوده باشد؟ اين ملتهای فرضی كشورهايشان چه نامهائی داشته‌اند و مرزهای كشورشان كجا بوده و با كدام كشورهای فرضی همسايه بوده‌اند؟

    عبارتها هشداردهنده و نگران‌كننده است. با هم بخوانيم:
    * «آذربايجانی‌ها شعار ناسيوناليستی را در مقابله با حكومت روحانيون شيعه مطرح می‌كنند.» [اما كدام معنا را از ناسيوناليسم درمد نظر دارند؟ پائين‌تر خواهيم ديد كه پان‌توركيسم است.]
    * «بخشی از آذری‌هائی هم كه در درون سيستم حكومتی هستند و از تعدادی از نمايندگان مجلس شورای اسلامی گرفته تا بعضی از روحانيون و نمايندگان مجلس خبرگان و عده‌ای از شهرداران و فرمانداران حامی خواسته‌های ملی آذربايجان هستند. اين حركت عليرغم بعضی اشتراكات مطلقا قابل مقايسه با حركات ملی در خوزستان و بلوچستان نيست.»
    * «می‌توان قدرتمندترين امپراطوری‌ها را نيز به كشور‌های مستقل تبديل كرد.»
    * «جنبش ملی آذربايجان مراحل تكوينی خود را مانند ساير جنبش‌های ملی در آسيا و اروپا و آفريقا طی كرده است.»
    * «سمبل اسطوره‌ای اين جنبش يعنی بابك قهرمان مبارزه با مدعيان دين و نيروهای اشغالگری است كه توسعه طلبی‌های سياسی خود را بنام دين انجام می‌دادند.»
    * «تمام نيروی جنبش صرف اثبات اين واقعيت می‌شود كه آذربايجانی‌ها يك ملت هستند.»
    * «هويت مستقل آذربايجانی».

    نويسنده‌ی محترم برای آنكه پان‌توركيستهای آذربايجان را از تغذيه‌شدگی توسط همسايه‌های شمالی و غربی تبرئه كنند تا كسی «دُمِ خروس» را نبيند، توضيح داده‌اند كه «روشنفكران كم بضاعت از نظر فكری كه قادر به تحليل درست اوضاع نيستند همواره دست خارجی را در پديده‌های اجتماعی جستجو می‌كنند و فعالين جنبش‌های ملی را ناآشنا به تاريخ گذشته ايران می‌دانند.»

    و يك عبارت ديگر:
    «انحلال اتحاد شوروی، استقلال مجدد جمهوری آذربايجان.»
    پرسش آن‌است كه مگر همه‌ی گزارش‌های تاريخی نمی‌گويند كه سرزمين‌های هميشه ‌ايرانیِ اران و شروان كه بعدها نام آذربايجان گرفت در جنگ توسط روسها اشغال شده از ايران جدا كرده شد؟ مگر از جنگهای ايران و روس و قرارداد الحاق اين بخش از خاك ايران هيچ ايرانی‌ئی خبر ندارد؟ تاريخ می‌داند كه روسها بخشهائی از خاك ايران را اشغال كردند، و همين بخشها اكنون آزاد شده‌ تبديل به كشور شده‌اند. آنچه اكنون جمهوری آذربايجان ناميده می‌شود هزارها سال ملك مشاع همه‌ی ايرانی‌ها و بخشی از كشور ايران بوده كه دراثر نابخردی‌های تركانِ قاجاری به اشغالِ روسها درآمد. سپس به‌دنبالِ فروپاشی اتحاد شوروی، اين سرزمين به حال خود واگذاشته شد و كشوری نوين در جهان پديد آمد كه هيچگاه در تاريخ جهان وجود نداشته است. پس «استقلال مجدد» دركار نيست بلكه پديد آمدنِ كشور نوين متشكل از سرزمينهای اشغال‌شده‌ی ايرانی برصحنه‌ی تاريخ و جغرافيا پس از فروپاشی شوروی است. ناديده گرفتنِ تعمدی وقايعِ مُسَلَّمِ تاريخی چرا؟ آيا چنين سخنانی را چه‌گونه بايد در ارتباط با تاريخ و گذشته‌ی ايران تفسير كرد؟
    آقای رزمی خودشان بالاتر نوشته‌اند كه روشنفكران ايرانی «فعالين جنبش‌های ملی را ناآشنا به تاريخ گذشته‌ی ايران می‌دانند». آيا روشنفكران ايرانی با ديدن چنين تعابيری حق ندارند كه آنها را واقعا ناآشنا به تاريخ گذشته‌ی ايران بدانند؟ «ملل غير فارس» در جامعه‌شناسی سياسی ايران چه معنائی دارد؟ آيا كسی كه می‌پندارد مردم استانِ آذربايجان يك ملتند با تاريخ و گذشته‌ی ايران آشنائی دارند؟ اگر دارند، كه واقعا جعل تاريخ و جعل هويت می‌كنند. آيا نمی‌دانند كه تركان در ايران يك قومند مثل ديگر اقوام ايرانی، ولی هيچگاه يك ملت نبوده‌اند، و اكنون نيز نيستند تا «مسئله‌ی ملی» داشته باشند؟ البته بديهی است كه بايد از حقوق شهروندی كاملا متساوی با همه‌ی اقوام ايرانی برخوردار باشند، و بايد حق داشته باشند به زبان مادری‌شان بگويند و بنويسند و نشر بدهند. اين يك حق طبيعی است كه هيچ انسانی در هيچ كجای دنيا نمی‌تواند ازآنها بگيرد. اما آنچه مربوط به زبان قومی آنها است، آيا تا كنون از استعمال زبان مادری منع شده بوده‌اند؟ آيا حق نداشته‌اند به زبان مادری‌شان بگويند و بنويسند و نشر بدهند؟ آيا به صِرف ترك بودنشان ستمی قومی برآنها رفته است آن‌گونه كه بر بلوچها و كردها و تركمنها و ديگر جماعتهای پراكنده‌ی سنی و زرتشتيان و يهوديان و مسيحيان و بهائی‌ها ستمِ دينی و مذهبی می‌رود و از اساسی‌ترين حقوقِ سياسی شهروندی نيز محروم شده‌اند ولی وظيفه‌شان در قبال حكومت مثل همه‌ی ايرانيان است؟ آيا تركها در ايران حق انتشار كتاب و نشريه و روزنامه به زبان خودشان ندارند آن‌چنان كه تركها در تركيه به كردها اجازه‌ی داشتن نشريه‌ی كردی و نشر كتاب به زبان مادری خودشان را نمی‌دهند؟ آيا در ايران تا كنون هيچ‌گونه حركت ضد ترك در جائی ديده شده است؟ آيا قانون اساسی جمهوری اسلامی تركها را مثل سنی‌ها و ديگر ايرانی‌‌های غير شيعه (و همچنين مثل كردهای تركيه) از بخشی از حقوق شهروندی محروم كرده است؟ كجا است انصاف؟!

    پوشيده نيست كه پان‌توركيستهای شووينيستِ آذربايجان، برمبنای همان تفكرات تنگ‌نظرانه‌ی قبيله‌ئی كُهَن كه تابِ ديدن كسی جز قبيله‌ی خويشتن را ندارد، در رؤيای بازگشت به دوران سياه و پرمظلمه‌ی ترك‌سروری نشسته‌اند، و به چيزی كمتر از حاكميت ايلياتی ماقبلِ مشروطه‌ی تركان بر سراسر ايران قانع نيستند. آقای رزمی می‌نويسند: «جنبش ملی [آذربايجان] به گذشته و مبارزات تاريخی آذربايجانی‌ها افتخار می‌كند يعنی آن دوران‌های طلائی كه ملت آذربايجان قدرتمند بود و برتمام ايران فرمانروائی می‌كرد، گذشته‌ای كه نه تنها هويت می‌دهد بلكه ارزش آفرين و كارا می‌باشد.» (منظورشان از ملت آذربايجان حتما مغولها و تاتارها و قزلباشها و قاجارها است.)

    ٤
    آقای رزمی عبارتِ «ملتِ آذربايجان» را به‌جای «قوم ترك» به‌كار برده‌اند تا تمايز تركان آذربايجان از ملت ايران را بازنموده باشند. ولی چنين سخنی مجادله می‌طلبد.
    ملت در قاموس سياسی يك معنا دارد و قوم يك معنای ديگر. «قوم» يك مجموعه از جماعات انسانی است كه دارای زبان و فرهنگ و سنتهای مشتركِ ديرينه‌اند و از يك منشأ نژادی برخاسته‌اند، و در درون يك كشوری كه چندقوميتی است در كنار اقوام ديگر تشكيل ملت می‌دهند. «ملت» يك مجموعه از جماعات انسانی شامل اقوام است كه در درون يك سرزمينی به‌نام كشور با مرزهای مشخصی می‌زيند، دارای تاريخ و سرگذشتِ مشترك و دارای دولتِ واحدی‌اند. يك ملت ممكن است از چند و چندين قوم تشكيل شده باشد، چنانكه ملت ايران از اقوام ايرانی و ترك و عرب و يهود و ارمنی و آسوری و كلدانی تشكيل شده است. «ملت» اَعَم از «قوم» است؛ و جايگزين كردنِ هركدام از اين دو اصطلاحِ حقوقی با يكديگر نشانه‌ی ناآگاهی از اصطلاحات و تعابير حقوقی است. و در ارتباط با مسائل داخلی ايران، اصرارِ پان‌توركيستهای آذربايجان بر به‌كاربردن «ملتِ آذربايجان» به‌جای «قومِ ترك» نشانه‌ی تلاشِ توطئه‌آميز درجهتِ پاره‌پاره كردن كشوری است كه ايران نام دارد؛ و چنانكه می‌دانيم، ديری است كه اينها در تلاشند تا به بلوچها و كردها نيز القا كنند كه شما نه از قوم ايرانی بلكه دوملتِ متمايز و مشخص هستيد؛ و به اين‌سان، در جهت تحريك بخشهای مختلف ملت ايران برای ايجاد تفرقه و اختلافات قومی به هدف پاره‌پاره كردن كشور فعاليت می‌كنند.

    ايران كشوری است يك‌مليتی و چندقوميتی، كه اكثريت مطلق ملتش را قوميت ايرانی تشكيل داده است (با شاخه‌های بلوچی، كردی، لری، لارستانی، گيلكی، تالشی، …). دومين قوم تشكيل‌دهنده‌ی ملتِ ايران قوم ترك است با شاخه‌های آذربايجانی، خراسانی، همدانی، و فارسی و چند جماعت كوچك پراكنده‌ی ديگر. عربها در مرتبه‌ی سوم قرار می‌گيرند و عمدتا در خوزستان ساكنند. و علاوه براينها اقوامِ يهود و ارمنی و آسوری و كلدانی هستند. سراسر ايران ملك مشاع همه‌ی اقوام تشكيل‌دهنده‌ی ملت ايران است، و مردمی كه در يك نقطه از ايران می‌زيند مالك مشاع همه‌ی ديگرنقاط ايرانند، و در دفاع از اين حقِ مشاع حق دارند كه درقبالِ هر حركتِ مشكوكی كه در هر نقطه از ايران رخ می‌دهد نظر بدهند و سمت‌گيری كنند. دفاع از تماميت ارضی ايران وظيفه‌ی فردفرد ملت ايران است، و به زبانِ فقهی «واجبِ عينی» است.

    آيا پان‌توركيستهای شووينيست نمی‌دانند كه سرزمين آذربايجان ملك مشاع همه‌ی ايرانيان است؟ آيا نمی‌دانند كه يك جماعت انسانی، از هر قومی كه بوده باشد، اگر از سرزمين قومی خودش جاكَند شده به درون يك كشوری مهاجرت كند و در يك نقطه از آن كشور اسكان يابد، هرچه هم زمان بر اسكانش بگذرد، هيچ قانون اخلاقی و عرفی و تاريخی به او اين حق را نمی‌دهد كه آن نقطه را از مالكيت مشاع همه‌ی ملت بيرون آورده ملك اختصاصی خودش بداند؟

    تركانی كه هركس به زبان ملی ايران سخن می‌گويد را «فارس» می‌نامند آيا نمی‌دانند كه تركان قشقائی هم فارسی‌اند ولی زبانشان تركی است؟ آيا نمی‌دانند كه زبان «فارسی» اسم زبان ملی همه‌ی ايرانی‌ها است نه اسم زبان يك قوم مشخص و متمايز؟ همچنان كه اسم زبان ملی مردم آمريكا انگليسی است، و در عين حال در همان سرزمين پهناور صدها قوم با زبانهای قومی می‌زيند؟ آيا همه‌ی انگليسی‌زبانهای آمريكا يا استراليا يا كانادا انگليسی‌تبارند؟ يا زبانشان انگليسی است كه زبان ملی است؟ كدام ملتی در جهان هست كه يك زبان ملی مشخص و واحدی نداشته باشد؟ وقتی كشور پاكستان تشكيل شد پاكستانی‌ها زبان اردو را كه در دهلی شكل گرفته بود زبان ملی پاكستان كردند. اين زبان تا پيش ازآن در هيچ كدام از مناطق پاكستان رواج نداشت. چهار مليتِ مشخص و متمايز با هم متحد شده يك كشوری به نام پاكستان به وجود آوردند (سنديها، پنجابيها، پشتونها، بلوچها)؛ و به يك زبان ملی نياز داشتند كه هيچ‌گاه نزد هيچ‌كدام ازديگر مليتها حساسيت برنيانگيزد. زبان اردو را كه زبان هيچ‌كدامشان نبود به زبان ملی تبديل كردند.

    آيا پان‌توركيستهای شووينيست فقط درباره‌ی ايران حكم صادر می‌كنند كه حق ندارد يك زبان ملی واحد داشته باشد؟ و حكم می‌دهند كه در آذربايجان نبايد زبان فارسی رسميت داشته باشد؟ آيا نمی‌دانند كه اگر در آذربايجان فقط زبان تركی رسميت داشته باشد و در خوزستان فقط زبان عربی، ديگر امكان مراوده ميان سه قوم بزرگ تشكيل‌دهنده‌ی ملت از ميان خواهد رفت؟ آيا با چنين فرضی ايرانی‌ها بايد با كدام زبان مشتركی با هم مراوده كنند؟ انگليسی يا تركی؟! با توجه به اينكه كه شاخه‌های زبانِ ايرانی (يعنی بلوچی و كردی و لارستانی و گيلكی و تالشی و لری و…) نيز به‌سبب نانوشته بودنشان اندك اندك تغيير شكل می‌دهند، گويندگان به اين گويشها نيز اگر هركدام قرار باشد در زيستگاهش فقط گويش خودش را رسميت بدهد و زبان ملی را از رسميت بيندازد چيزی نخواهد گذشت كه حتی اينها نيز با وجود ريشه‌ی واحدِ زبانی و نژادی‌شان نتوانند زبان يكديگر را بفهمند.

    آيا پان‌توركيستهای شووينيست نمی‌دانند كه زبان فارسی زبانِ اصلی مردم فارس نيست بلكه گويش مردم فارس تا چندقرن پيش يك گويش محلی بوده غير از زبان فارسی؟ شاعران شيرازی از قبيل سعدی و حافظ و شاه داعی الله سروده‌هائی به گويش محلی فارس دارند (و در ديوانهايشان هست) كه تا زمان آنها و شايد چندقرنِ بعد هم در شيراز رايج بوده است. ولی اين گويش اكنون فقط در منطقه‌ی لارستان باقی مانده و در ديگر نقاط فارس از ميان رفته است. يعنی گويش محلی فارس در مناطق عمدتا شهری جايش را به زبان ملی داده كه اسمش زبان فارسی است ولی متعلق به فارسی‌ها نبوده است.

    زبان فارسی در طول تاريخِ دراز خويش و بر اساس نيازهای مراوده‌ئی اقوامِ تشكيل‌دهنده‌ی ملت ايران شكل گرفته، مفردات عربی و تركی بسياری را درخود پذيرفته است تا برای همگان قابل فهم و درك باشد. ولی اين زبان نه زبانِ محلی مردم فارس بوده است نه مردم اصفهان نه كرمان نه خراسان نه آذربايجان نه هيچ جای مشخصِ ايران.

    آقای رزمی وقتی می‌گويند خطابشان به «روشنفكرانِ فارس» است، شايد خودشان به معنای سخنشان توجه ندارند و بر خطای لغوی اين سخن واقف نيستند. اگر گفته بودند «روشنفكران فارسی‌زبان» سخنشان معنا و مفهوم داشت؛ ولی «روشنفكران فارس» فقط روشنفكران استانِ فارس را شامل می‌شود زيرا كه فارس يك استان است نه مجموعه‌ئی قومی. روشنفكرانِ قشفائی نيز «روشنفكرانِ فارس» هستند ولی البته كه ترك‌زبانند. تركهای قشقائی به فارسی‌زبانها «تاجيك» می‌گويند نه «فارس»، زيرا می‌دانند كه فارس يك منطقه است و خودشان نيز اهل فارس‌اند و می‌گويند ما فارسی هستيم، ما تركان فارس هستيم. تركهای همدان نيز چنينند. تركهای آذربايجان هم اگر به جای اصطلاح زشت و غلطِ «زبان فارس» از «زبان تاجيكی»، و به جای اصلاح زشت و غلطِ «قوم فارس» از لفظِ عامِ «تاجيك» استفاده كنند سخنشان معنادار خواهد شد و خواننده و شنونده درك خواهند كرد كه منظورشان فارسی‌زبانها است. در زمان صفويه نيز قزلباشها به فارسی‌زبانها «تاجيك» می‌گفتند، و اين‌را در كتابهائی كه درآن زمان نگارش يافته نيز می‌توان ديد.

    زبان ملی ايران كه زبان فارسی است زبان مشترك همه‌ی اقوام ساكن در كشور ايران است نه زبان يك قوم خاص؛ بلكه زبانی است ساختگی و جعلی كه از مفردات زبانهای هر سه قومِ ايرانی و عرب و ترك تشكيل شده است، و علاوه بر ايرانی‌تبارهائی كه گويش محلی‌شان را ازدست داده‌اند جماعات بزرگی از عرب‌تبارها، ترك‌تبارها و ديگرتبارها كه در منطقه‌ی اسكانشان زبان قومی‌شان را ازدست داده‌اند فارسی‌زبان شده‌اند و به اين زبان تكلم می‌كنند. يعنی زبان فارسی زبان مشترك و ملی مردم ساكن در درونِ مرزهای كشور ايران است، نه زبان يك قومِ مشخص و متمايز. اين زبان هيچگاه در هيچ زمانی دربردارنده‌ی هيچ امتيازی برای هيچ گروهی نبوده است. در زمان سلطنت پهلوی هم كه پان‌توركيستهای شووينيست ازآن به عنوان شووينيسم پهلوی ياد می‌كنند اكثريت حاكمان كشورمان ترك‌تبار و وارثان حكومت قاجارها بودند. يك نگاه گذرا به نامهای وزيران و استان‌داران و مديران كل و سفيران و افسران و ديگركارگزارانِ عالی‌رتبه‌ی دولت در زمان پهلوی‌ها كافی است تا منصفانه اين سخن تأييد شود. اكنون و در نظام جمهوری اسلامی نيز، با هر وضعيتی كه ازنظر ما دارد و ايران را به هرسوئی كه می‌بَرَد، چه ما موافق اين نظام باشيم و چه مخالفش، وضع به همين منوال است. تركهای شريكِ حاكميت، با توجه به كثرت تعدادشان در اين نظام، بيشترين سهم را درآنچه از زمان انقلاب اسلامی تا كنون بركشور و ملت رفته است دارند (با خوب و بدش كاری ندارم، زيرا كه قضاوت با تاريخ است). اگر نگاهی به ليست اسامی دادستانهای دادگاههای انقلابِ تهران و رؤسای زندانهای تهران و تصميم‌سازان نظام در تهران و همچنين سران سازمانها و گروههای موافق و مخالف رژيم در تهران در طی ربع‌قرنِ گذشته ازجمله دهه‌ی پرماجرا و غير قابل دفاعِ شصت بيندازيم آنگاه متوجه خواهيم شد كه عناصر ترك‌زبان در تهران بزرگترين شريكان همه‌ی رخدادهای اين ربعِ قرن از جمله آن دهه بوده‌اند. كجا است باانصافی كه به واقعيتها با چشمان باز بنگريد و منصفانه قضاوت كند؟

    ٥
    مشكلِ اصلی ملت ايران مسئله‌ی قوميتها نيست، بلكه درد آزادی و دموكراسی است.
    اگر قرار است كه ايران به‌عنوان يك كشور و ايرانی به‌عنوان يك ملت برصحنه‌ی جغرافيا و عرصه‌ی تاريخ برجا بماند بايد هر ايرانی به صِرفِ ايرانی بودن از حقوقی مشابه و متساوی با هر ايرانی ديگری برخوردار باشد. نژاد و دين و مذهب و زبان و قوميتْ نمی‌تواند تعيين‌كننده‌ی هيچ امتيازی يا تحميل‌كننده‌ی هيچ محروميتی باشد.
    نبايد ازياد ببريم كه شكلِ حد اقلی نظامِ سياسی مورد نظر آزادی‌انديشانِ ايران‌دوست كه دردِ آزادی و دموكراسی دارند يك حكومت مركزی انتخابی پاسخگو و مقتدر، با يك سيستم غير متمركز و دارای شفافيتِ كامل در مناسبات قدرت است كه اداره‌ی امور مردمِ هر منطقه و استان درآن از راه اِعمال اراده‌ی آزادانه‌ی خودِ مردم صورت گيرد، مردمی كه كارگزارانِ امورشان را، به توسط ابزارهای جمعی كه همانا گروههای اجتماعی است، ازميان بخردان و كاردانانِ آزموده و شناخته‌شده‌شان آزادانه برگزينند؛ و به‌اين‌طريقْ كاردانان و بخردانِ كشور، بدون هيچ‌گونه تمايز قومی و زبانی و دينی و مذهبی و جنسيتی، به عنوان گُزيدگانِ ادواری مردم، در اداره‌ی امور كشورشان كه ملك مشاع همگان است دخيل باشند؛ و منزلت و حرمت انسانی جايگاه شايسته‌ی خويش را درجامعه تثبيت كند.
    بديهی است كه اين نظام غير از نظام فدرالی است كه مناسبِ كشورهائی است كه از اتحاديه‌ی اقوام و مللِ سابقا مستقل و مجزا تشكيل شده است نه ايران كه يك كشور يك‌مليتی و چندقوميتی است. هيچ‌كدام از اقوام ترك و عرب در هيچ زمانی از تاريخِ بعد از مهاجرتشان به ايران يك ملت متمايز نبوده‌اند بلكه همواره بخشی از ملت بزرگ ايران بوده‌اند. تاريخ می‌داند و در لابه‌لای اوراق نوشته‌ی خويش ثبت كرده است كه در دوره‌های اضمحلال كشور پس از يورش مغولان تا تشكيل دولت صفوی نيز هركدام از حكومتهای ايلاتی ترك كه در هر پاره از ايران تشكيل می‌شده مدعی سلطنت بر كلِ ايران بوده و داعيه‌ی تصرف سراسرِ كشور و يكپارچه كردن ايران را داشته است. وقتی دولت صفوی تشكيل شد نيز اخلاف تيمور در مرو و هرات، و شاه اسماعيل در تبريز، هركدامشان مدعی پادشاهی بر ايران بود، و جنگهای شاه اسماعيل و محمدخان شيبانی نيز برسرِ همين داعيه بود، كه سرانجام بخشی از ايران با نام اصلی برای شاه اسماعيل و صفوی‌ها ماند، و سپس جريانها در پشتِ مرزهای شرقی دولت صفوی به گونه‌ئی كه خوانده‌ايم و می‌دانيم به پيش رفت. بعد ازآن نيز حمله‌ی محمود قندهاری به‌ياری سيستانيها و بلوچها به اصفهان و براندازی دولت صفوی ازآن‌رو بود كه محمود ادعای سلطنت برايران را داشت و سلطنت صفوی را نامشروع می‌دانست؛ ولی باز ايلات ترك درصدد بازيابی قدرتشان پيرامون نادر گرد آمدند و سلطنت افشاری را تشكيل دادند. با تشكيل سلطنت زنديه دوباره تلاشهای تركان برای تركی‌كردن دولت ايران آغاز شد كه سرانجام به تشكيل سلطنت قاجاريها انجاميد.

    من گمان نمی‌كنم كه هيچ ايرانی آزادانديشی كه درد ايران و ايرانی را داشته باشد بتواند پذيرفتنِ اين موضوع را به خود بقبولاند كه مردم يك منطقه‌ئی از ايران كه ملك مشاع همه‌ی ايرانيان است به صِرفِ اينكه دارای زبان قومی خودشانند منطقه‌شان را ملك خصوصی خودشان بشمارند و خودشان را نه بخشی از ملتِ بزرگ ايران بلكه ملت آن منطقه بنامند و داعيه‌ی جداسری از ايران را داشته باشند. وضعيت تاريخی اقوام ايرانی با كردهای تركيه و عراق تفاوت دارد. كردهای تركيه سرزمينشان توسط تركهای بيگانه و ازدورآمده‌ئی اشغال شده است كه همه‌ی حقوق شهروندی را از ايشان سلب كرده‌اند تا جائی كه حتی استفاده‌ی نوشتاری از زبان ملی خودشان‌ برايشان ممنوع است و دستور دارند كه ترك‌نُما باشند. كردستانِ عراق پس از تشكيل كشورِ نوين عراق در دنبالِ جنگ جهانگيرِ اول (كه توسط انگليسی‌ها براساس پيمانِ محرمانه‌ی سايكس و پيكو ايجاد شد) ضميمه‌ی عراق گرديد. پيش ازآن تاريخ نه دولتی به نامِ دولتِ عراق وجود داشته و نه كردستان شامل عراق بوده؛ بلكه عراقِ عرب‌نشين شامل سه ايالتِ موصل و بغداد و بصره بخشی از امپراتوری عثمانی بوده و كردستانِ عراقِ كنونی نيز وضعيت ويژه‌ی خودش را داشته است. ازاين‌رو امروز كردهای عراق حق دارند كه بگويند ما ديگر نمی‌خواهيم ضميمه‌ی كشوری به‌نام عراق باشيم. به عبارتِ ديگر، كردها در تركيه و عراق و همچنين در سوريه واقعا مسئله‌ی ملی دارند. كردها هزاران سال پيش از مهاجرتِ تركان به آناتولی در سرزمين بومی خودشان در درون مرزهای ايران می‌زيسته‌اند و سپس سرزمينشان به اشغال عثمانی‌ها درآمده است. در پيمان سايكس و پيكو قرار براين رفته بود كه از كردستانِ تحت اشغال عثمانی‌ها يك كشور مستقل برصحنه‌ی جغرافيا پديد آيد، اما پس از تشكيل كشورهای تازه‌تأسيسِ تركيه و عراق و سوريه وضع به گونه‌ئی ديگر پيش رفت، و يك بخش ازآن ضميمه‌ی تركيه، بخش ديگر ضميمه‌ی عراق و بخش سومش ضميمه‌ی سوريه كرده شد. ولی اقوام ترك و عرب در آذربايجان و خوزستان هيچگاه يك ملت جدا از ملت ايران نبوده‌اند تا امروز بتوانند از «مسئله‌ی ملی» ويژه‌ی خودشان دم بزنند؛ بلكه اقوامی هستند كه در زمانهائی كه در صفحاتِ نوشته‌ی تاريخ ثبت است سرزمين سابقشان را رها كرده به درون ايران مهاجرت كرده اسكان يافته‌ در ملت ايران ادغام شده بخشی از ملت ايران گرديده‌اند، و ازاين‌جهت حقِ مالكيتِ مشاع در كشور ايران يافته‌اند. هم از اين‌جهت است كه ملت ايران هيچگاه به آنها حق نخواهد داد كه مناطق اسكانشان را ملك قومی خودشان بشمارند. البته موضوع تساوی كامل حقوقِ شهروندی همه‌ی مردم ايران يك موضوع جداگانه است كه با كل حركتِ دموكراسی‌خواهی در ايران در ارتباط است، و تلاش برای احقاقِ آن وظيفه‌ی مبرمِ همه‌ی آزادانديشان و بخردانِ ايرانی است كه سربلندی ملت و رشد و پيشرفت و شكوه كشور را آرزومندند؛ ولی نمی‌شود نام مسئله‌ی ملی ويژه‌ی بخش مشخصی از ملتِ ايران به آن داد و آن‌را به ابزاری برای پاره‌پاره كردنِ كشور تبديل كرد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: