قسمت اول
پیشگفتار
میدانم که رُک نوشتن و انتقال دادن واقعیتهای عینی جامعه روی کاغذ، سر و صدا به راه میاندازد. واقعاً این و پس از سه سده ستم و نسلکشی و تحقیر و توهین و غصب زمینهای ما و خلاصه روایابی انواع ستم و تبعیض، وقتی قلم بهدست میگیریم، چه باید بنویسیم و اصولاً آنها از ما چه انتظاری دارند؟ آیا معتقدند که با آنجام همهی آنها، اینک انسانهای رام و مطیعی شدهایم که باید در مدح و ثنای اربابان ستم بنگاریم؟ واقعاً ستم و تحقیر پیگیرشان باید چنین نتیجهای بدهد؟ یا اینکه باید و بهطور حتم به فوران خشم بردگان رهیده از زیر ستم و ساطورشان واقف باشند و به قول ژان پل سارتر وقتی دهان بند را از این دهانهای سیاه برگرفتید، چه امیدی داشتید؟ که مدح شما را سر دهند؟ سرهای پدران ما را که با زور تا بهخاک خم کرده بودند، آیا گمان میکردید هرگاه بلند شدند، در نگاهشان تحسین و ستایش خواهید خواند؟.1
پیش از ورود به بحث «هویت» میخواهم این سوال را مطرح نمایم که، آیا اساساً ما هویتی داریم و یا خیر؟ اگر جواب منفی باشد، پس بهعنوان مبرمترین وظیفه باید در جستجوی هویتی برای خود باشیم و یا اینکه آن را از نو و متناسب با شرایط و مناسبات و ساختار اجتماعی ـ فرهنگی خود بسازیم تا بتوانیم از وضعیت کنونی خود رها یابیم و سردرگمی و لنگاری در روش زندگی را از خود دور سازیم و از همین اکنون برای تعیین مسیر زندگی و سرنوشت فرداهای خود دست به کار شویم. اما اگر هویتی داریم که از آن بیخبریم و یا ما را در میان «هویتاصلی» و «هویتهایساختگی» سرگردان گذاشتهاند، مسئله از اساس با مورد بالا فرق میکند.
مهمترین مسأله این است که ما نمیتوانیم به هویتی گرایش یابیم و به آن چنگ بیندازیم که هیچ سنخیتی با هنجارهای رفتاری، باورها و ارزشهای مردم ما نداشته و فاقد هرگونه نقش و اثری در تحولات زندگی ما باشد. در این صورت خوب است که در جستجوی درک و فهم هویت واقعی خود باشیم و اگر هم پس از استخراجش آن را فاقد توان و مشخصهی انگیزهسازی برای وحدت و حرکت تکاملی جامعهی خود یافتیم، آنوقت تصمیم بگیریم تا راه دیگری پیش گیریم و هویت تازهای که درخور وضعیت کنونی جامعهی ما باشد، بیابیم. بههرحال اگر اینک از «هویت» خود چیزی نمیدانیم و چنین پدیدهای برای ما کاملاً نامشخص است، پس معلوم نیست که هویت ناشناختهی ما خوب و احیاناً نادرست باشد. این است که پیش قضاوت در مورد آن، باید درصدد شناسایی و شناخت آن برآییم. یعنی، پس از کشف یک هویت است که هرکسی باید فراخور درک و فهمش از مسایل، به بررسی، واکاوی و تحلیل آن بپردازد و دست آخر مسألهی نقد و سپس تصمیمگیری در مورد رد و یا تکمیل آن را پیش کشد.
وقتی سخن از سردرگمی و ولنگاری پیش میآید، در واقع بحث از کنش و واکنشهایی است که یک جامعه در رابطه با وضعیت ناخوشایند موجودش باید پیش بگیرد تا بهگونهای خود را از آن وضعیت رها سازد. زمانی هم که واژههای «سردرگمی» و نیز «ولنگاری» را برای بیان مقصود خود به کار میبرم، دقیقاً رکود نسبی جامعهای نسبت به سرنوشتش را در نظر دارم که عملاً به هرگونه تغییر و تحولی در عرصههای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و… پشتپا زده و به وضعیت ناگوار حاکم بر خودش ذلیلانه تن داده است.
با روی کار آمدن شرایط نوینی در کشور ما، مردم ما بهخاطر گذار از دورههای مقاومت گذشته که عملاً وداعی متهورانه با دورههای رخوت سیاسی دور و درازی بوده و طی آن حماسههای کمنظیری را خلق نموده و «فدیه»های لازم بهمثابهی بهای آزادگی خود را نقداً پرداخته بود، امیدهای تازهای یافت که در دورهی نوین اجتماعی ـ سیاسی حاکم بر کشور میتوان نتیجهی آنهمه پایمردی روی «هویتقومی» و اصول «عدالتخواهی» را بهدست آورد. عدهای خوشباورانه این نسخه را برای ما پیچیدند که چون در دوران طلایی نوین همهچیز بر وفق مراد محرومان پیش خواهد رفت و مطالبات برحق مردم ما اتوماتیکمان به ما سپرده خواهند شد، پس با حفظ آرامش و عدم نقد و شکایت و اعتراض، تنها با رویآوری به تحصیل و درس، خود را از وضعیت ناروای گذشته برهانیم.
اساساً و با غالبیت فضای صلحطلبانه بر جامعه و کشور، چنین راههایی که از آن بهعنوان روشهای مدنی یاد میگردید، عملاً پیموده شدند و با فارغ گشتن صدها و هزاران فرزند قوم از دانشگاههای کشور که با سالها فراغت از عینیت جاری کشور و سرفرو بردن به درون کتاب و درس صورت گرفته بود، بازهم کوچکترین مشکلی از مشکلات بیپایان مردم ما رفع نگردید. بهدنبال این دوره که جوانان تحصیلکردهی ما با چشمپوشی از واقعیتهای سیاسی پیرامونی به آن دست یافتند، موج محافظهکاری ناشی از یافتن کار و یا باقیماندن بر سر وظیفهای دولتی و یا مؤسسهی بینالمللیای که با هزاران مشکل و تحقیر و واسطه بهدست آمده، آغاز گردید که شاهد دور شدن لحظه به لحظهی بخشی از جوانان ما از بدنهی اصلی جامعهی هزارگی و سرنوشت آن گشتیم. چراکه یافتن کار برای هزارهای با داشتن تمایل به «هویتقومی» و نیز حساس بودن نسبت به سرنوشت مردمش و وضعیت تبعیض حاکم بر آنها، از نادراتی است که تنها با نیرویی شبه معجزه میسر میباشد. این است که جوان هزاره برای زندگیاش ناچار میشود تا میان منافع فردی و مسئولیتهای قومیاش، تنها یکی را انتخاب نماید که بهطور طبیعی گزینهی اول انتخاب معمول این قشر محروم میباشد. یعنی روند تبعیض، همیشه و در همهی مراحل زندگی، بر سر راه هزاره قرار داشته و او حتا پس از فراغت و با در دست داشتن سند آن، وقتی برای یافتن کاری به هر ادارهای پا میگذارد، با تبعیضهای شدیدی مواجه میگردد. این امر ترسی وسواسگونه (phobia) را بر او مستولی میسازد که شکلگیری روانی متزلزل در او، پیامد خاص این وضعیت خواهد بود. از آن پس دوران بازخوانیها است و او متواتراً در حافظهاش این را مرور میکند که آخرین پناه ما «علم» و «ثروت» بود که شبانهروز به آن پرداختیم و دست آخر نخستینش را نسبت به دیگران بیشتر اندوختیم، ولی دومی که کاملاً در انحصار قوم حاکم بود. با همهی اینها بازهم حتا اندکی از زیر فشارهای تبعیض و ستمی که آشکارا هدفشان قوم ما بود، رها نگشتیم. این سوال بارها در مغزش خطور میکند که بهراستی حاکمیت تکقومهی کشور با این وضعیت (تداوم تبعیض) چه هدفی را دنبال مینماید و با عدم توقف روند تبعیض حتا در سرفصل نوین بهاصطلاح دموکراسی و حقوق بشر، و ابا نورزیدن از پیوند برادری با بیرحمترین انسانهای جامعهی ما (طالبان)، چه آیندهی هراسناک و تاریکی در انتظار ماست؟ متأسفانه خلق چنین وضعیت وحشت و دلهره باعث گشته تا مباحث اساسی پیرامون واکاوی و بازشناسی «هویت» بهخاطر تصور سیاهی که از آیندهی سیاسی جامعه بر اذهان مستولی گشته است، بهکناری نهاده شده و همگان سرگرم جنگهای زرگری رایج گردند. درحالی که تمامی این بحرانهای انسانی ریشه در عدم دستیابی انسانهای محروم و زیرستم این مرز و بوم به «هویت» واقعی خودشان میباشد. بهعبارت دیگر، بدون درک و شناخت «هویتقومی» مجموعههای انسانی (اقوام) ساکن در این سرزمین، نمیتوان به ماهیت مسخ فرهنگی ـ تاریخی اقوام بومی کشور با روش همسانسازی فرهنگی (Cultural assimilation) قوم حاکم که مبنای تمامی طرحها و مأمول واپسینشان است، پی برد.
با سیل مهاجرتهای اغلب اجباری و درازمدت اقوام محروم به کشورهای همسایه که عمدتاً به تولد نسل تازهای در دیار غربت و دور از ریشه منجر گشته است، بر تعداد مشکلات هویتی و سوالات فرا راه نسل غریب ساکن در غربت افزوده شده و این نسل نیز، هرگز نتوانسته است تا لحظهای از زندگی پرتنش هویتی خود را فارغ از دغدغه و نگرانی بهسر برد. گاهی بخشی از این سوالها توسط نویسندگانی از میان همین نسل بهمیان کشیده میشوند که شرافتمندانه از ناتوانی خود نسبت به رنجها، دلهرهها و نگرانیهایی سخن گفتهاند، که خود نتوانستهاند تا از آنها چشم بپوشند، بنابراین صادقانه و مسئولانه و برای ایجاد بحثی رهگشا آنها را بیان داشته که از آن میان مثلاً میتوان به نوشتهی خانم طاهره ابراهیمزاده زیر عنوان «سلام وکلامی بامدعیان روشنفکری ورئیس کرزی صاحب!» منتشر شده در سایت جمهوری سکوت، اشاره نمود. وی مینویسد، «چرا من نوعی که در دیار غربت ،در بی هویتی، در دریایی از سؤالات و در جو سازی ویرانی یک نسل و یک ملت هستم، نمی توانم جواب سؤالاتم را پیدا کرده و با نگرشی شفاف و به دور از تعصبات و جهالت به خود و کشور و مردمم افتخار کنم». مشکل این خواهر بهعنوان نمایندهای از یک جنس مورد تبعیض قرار گرفته زمانی عمیقتر میگردد که در کنار «بحرانهویت» قومیاش، از بحران دیگر هویتی و آن هم از نوع «جنسی»اش (Sex) نیز رنج میبرد.
تحمل شرایط ناگوار ناشی از تهاجم مداوم اندیشههای بحرانزای حذف و مسخ کننده و ویرانگر «هویت»ها، برای مدتی نهچندان دراز کار سادهای نبوده و تحمل آن هم اگر نگویم ناممکن، اما مطمئناً بسی دشوار میباشد، چه برسد به تداوم چنین روندی به درازایی برابر با عمر چند نسل!! این مشکلات مضاعف که بعضاً با خطور سوالاتی مانند «چرا ما نمی توانیم کاری از پیش ببریم؟ چرا همیشه در ابتدای خط هستیم؟»2 در ذهن، یا مطرح شدنشان توسط قلم ممکن میگردند، طی تفکری درونگرایانهی انسانهای درگیر با آن، نهایتاً آنان را به مرحلهی شک به تمامی اندیشهها و کارکردهای تاکنونی خواهد رساند و این سوال مغزشان را فرا خواهدگرفت و میزان اضطرابشان خواهد افزود که، تا چه زمانی میشود به درون حلقهی قومی خزید و با غرور و خودفریبی بر کارکرد دیگران خندید؟ دفاعهایی از این قبیل که سرشار خودفریبی و پنهان نمودن خودکمبینیها است، هرچه هم سرسختانه و لجوجانه و پر از تعصب صورت بگیرند، بالأخره درهم خواهند شکست و با سختتر شدن شرایط و مبارزات هویتطلبانهی ما، حتا بخش عظیمی از «خود»یهایی را که امروزه شعار فخر نمودن به قومیت را سرمیدهند، بهتدریج به ترک مواضع بازشناسی و نیز افتخار به «قومیت»، مجبور خواهند شد. چرا؟ چون این وظیفه را کمتر فرد و جریان هزارگی جدی گرفته و چنین پژوهشی تاکنون هم بهلحاظ زمانی به کندی پیش رفته و هم ازنظر میزان کاری که انجام یافته است، تکافوی نیاز نسل امروزی ما نمیباشد.
در این مدت مردم ما تمامی نصیحتهایی را که برای آرام ماندنشان لازم بوده، از دل و جان پذیرفتهاند و هرگز صدا و فریاد جدیای را از خود بیرون نداده و بهمثابهی بهآزمون گرفتن راهی نو، تمامی پردههای نمایشیای که رهبران کلاسیک بازیگران اصلی آن بودند را تا به آخر بهتماشا نشستهاند تا بهتعبیر بازیگران عرصهی سیاست مردم ما، مبادا حرفها و کارکردهای قومی هزارهها قوممحوران انحصارگر را ناخرسند ساخته و به بهانهای بر آنها بتازند. اما با همهی اینها باز بر ما تاختند و بهسود و ناهور ما را سوزاندند و برادران و خواهران ما را چه در آنجا و چا بر سر هر راهی که گیر آوردند، بیرحمانه و ناشکیبانه کشتند. باز هم سکوت نمودیم تا به اندیشهی از ما بهتران ارج نهاده و بر آنها صحه گذاشته باشیم؛ تا مبادا که بیش از دیگران، مهتران ارجمند خود ما، تقبیحمان نکنند. در این مدت از بزرگتران خویش سخت حرفشنوی نمودهایم و هم به قشر تحصیلکردهای که آنان را درس خوانده و فهمیدهی خود دانستیم و گاه بر گلهمندیشان از پیشوایان پیشکسوتمان که راه نادرست میپیمایند صحه گذاشتیم و به آنان نیز اقتدا کردیم تا دستمان گیرد و از این منجلاب بیرونمان کشد، اما هیهات اگر اندکی هم از بدبختیها و سرنوشت شومی که حکام قوممحور برایمان رقم زده بودند، رسته باشیم. ما چیزی از آنها نفهمیدیم جز دعوت پیدرپی ما به سکوت و حوصله و صبر، چراکه پاسبانی از «صلح»ی که هرگز سودش را ندیدیم و تأمین «امنیت» بلاد برتر از هرچیزی تفسیر میشد. آنان ما را به فراگیری درسهای امروزین فرا خواندند و گفتند که خود را با زمان مطابقت دهیم. اما هیجکدام آنها نه نانی برای گرسنگان شدند و نه شرافت و کرامت و آرامش و امنیتی برای مردم ما بهوجود آوردند. اینک و با پیشه گرفتن راههای کلاسیک و مدرن، این سوال فرا راه ما قرار گرفته است که علیرغم نتیجه نگرفتن از آنها و حتا نمایان شدن افقهای تاری برای زندگی فردایمان، آیا واقعاً نیازی دیده میشود تا همچنان به آن راهها و روشها پایبند بمانیم و ادامهیشان دهیم؟
آیا لازم دیده نمیشود تا از این پس با تمامی امکانات ذخیره (مدفون) در تاریخ و در زیر زمینها، بهفکر تهاجم فکری بر تمامی نمادها و وجوه برتریطلبی و توسعهطلبی هویتی ـ سرزمینیای که هم زیربنای عقبماندگی ما بوده و هم ازنظر مدرنیته هم قابل نفی است، باشیم؟ تجربههای گذشته و رویکردهای تاکنونی توسعهطلبان هویتی ـ سرزمینی، حکایت از جنگ بیپایانی است که از حدود سه شدهی گذشته آغاز گردیده و تا نابودی و تسلیمی کامل ما بومیان ستمدیده و سرزمین غصبشده، ادامه خواهد یافت. واقعیت هم آن است که آنان بقا و اعتبار و مشروعیت خود را تنها در تسلیم شدن و بیادعایی ما نسبت به تاریخ، تمدنهای گذشته و نیز اکتشافات حفاریها میبینند و بدین منظور با حماقت کامل جنگ «بود و نبود فلسفی ـ تاریخی» را علیه ما آغاز کرده و هرگز هم تصمیم ندارند تا آن را بدون انصراف ما از ادعای تاریخی و وراثت تمدنی، متوقف سازند. دلیل بزرگ توسعهطلبان این است که حتا عقبنشینیهای بومیان از این ادعاهای وراثت تمدنهای تاریخی این سرزمین هم نمیتواند، همسانی قیافههای آثار پدید آمده از حفاری را با شکل و شمایل هزارهها برهم زند. یعنی حتا اگر به توسعهطلبان هم تسلیم محض شویم، با پیدا شدن چهرههای همگون ما از زیر زمینها و از میان آثار تاریخی، تمامی محاسبات و داعیههای وراثت تاج و تختی انان را برهم خواهد زد و در نتیجه، تصمیم نهایی در مورد ما هزارهها، چیزی جز انتخاب گورستان بهمثابهی جایگاهی مناسب برای ما نخواهد بود.
این است که راههای مماشات و مغازلهی سیاسی با سردمداران چنین نظامی که اینک چون گذشته تمامی اهرمهای «قدرت» را در انحصار کامل خود گرفتهاند، علیرغم تحقق بخشیدن به توصیههای رهبران کلاسیک و نیز روشهای پیشنهادی مدرنگرایانی که بیش از هرچیزی در جستجوی قرار دادن خودشان در یکی از مدارهای قدرت هستند، بازهم هیچ تغییری در وضعیت نکبتبار ما پدید نخواهد آمد. ما هرچه به فقر و بیمکتبی و بیبرقی و بیراه و جاده و ناامنیهای تحمیلی و گسیل شده از دیگر مناطق به سرزمین ما، تن دادیم تا شاید از شدت قساوت آنان کاسته شود، و یا با سکوت خود در مقابل نمایندگان خودمان که با پیش گرفتن راه و روش «امتیازدهی» محض و همیشگی به امتیازطلبان سیر ناشدنی که نتیجهاش برباد رفتن همهی توقعات و مطالبات برحق ما بود؛ همچنین لب فروبستن تأییدگرانه در برابر «تسلیمطلبان» خودمان که شاید به نرم شدن «دل» قوم حاکم منتهی گردد، و نیز سکوت و چشمپوشی از تمامی مطالبات تاریخیمان بهمنظور بیتفاوت نمودن مقتدران در مقابل روند عادی زندگی ما، هیچکدام به نتیجهای منتهی نگشت. این است که لااقل این حق را به ما بدهند تا به راههای تسلیم طلبانهی تاکنونی خود «شک» کنیم. وقتی به روشهای مماشات و خوشخدمتیها اجازه دادیم که بهاجرا درآیند اما با آنهم نتیجهی مثبتی حاصل نگشت، اینک باید راههای تهاجمی پر از مطالبات اساسی، حقخواهی و نیز افشای دسایس و برملاسازی تحریفات و واقعیتهای تاریخی و ماهیت مغرورانهی حاکمیتهای برتریجوی قومی را هم بهآزمون نشینیم، مگر اینکه ثابت شود که پیمایش تاکنونی راهها همگی وحی منزل بوده و تغییر دادن آنها بدعتی نابخشودنی میباشد.
دیگر نباید به سرفصلهایی چون ده سال اخیر که سردمداران حاکیت قومی با سخن گفتن از آنها کوههایی از امیدهای فریبنده را نوید میدهند، دل ببندیم و منتظر ثمرات آن بنشینیم. چراکه از این پس و با تجاربی که بهدست آوردهایم، مطمئن هستیم که این ترفندها جز ربودن «عامل» زمان از دست ما و نیز به هرز کشیدن «انرژی» و پتانسیل مردم ما، کارایی و مصرف دیگری ندارند. سرفصل دموکراسی، حقوق بشر، حاکمیت قانون و… درواقع برای کشانده ما به جستجوی مشتی «وهم» نخواهد بود که اینک پشتارههای عظیمی از چنین تجاربی را در کولهبار مبارزاتی خود انباشته داریم. آیا میشود به داشتن قانونی دل خوش کرد که در موجودیت چنین رییس جمهوری، دیگر نه بقایش از تجاوزها مصئون خواهد بود و نه ضمانتی برای اجرایش وجود خواهد داشت؟ مگر با حقوق بشر ابزاریای که در بمباردمان یاغیان و آدمکشان قبایلی (طالبان) بسی فریادها برمیآورد، اما در مورد کشتار افراد غیرمسلح و بیگناهی که با بمبگذاریهای همانها و یا با تهاجم بر ملک و کاشانهی مردم در بهسود و ناهور و قرهباغ و… نهتنها کر و کور و لال است که اغلب از مردم بیدفاع طلبکار نیز بوده و برای حمایت از قاتلان و متجاوزان صدها دلیل در چانته دارد، میتوان از جان و مال مردم را پاسداری نمود؟
بنابراین، بهکسانی که بهخاطر منافع قومیشان هرگز فراتر از منافع قبیلهی خود نمیاندیشند و یا اساساً عقلشان به آنجاها قد نمیدهد، بیش از این نباید اعتماد نمود و به انتظار تحول و بهبود وضعیت و موقعیت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و…، آنهم از راه دریوزگی و صدقه گرفتن امتیازات و امکانات نباید نشست. از این پس باید این را در دل و مغز خود جا دهیم که اگر تحولی هم در راه است، مسلماً با دستان خودمان شکل خواهد گرفت و نه دستان خونآلود و مغزهای کور و پر از تعصب و کینهی حکام قوممحور و تمامیتخواه.
میخواهم این را بگویم که توسعهطلبان قوممحور طی سه سدهی اخیر از تاریخ کشور، بر هزاره چنان ستمی روا داشتهاند که از این سرفرازان تاریخ و تمدنساز این مرز و بوم، قوم و سرزمینی نفرین شده ساخته که اینک حتا هزاره بودنشان را ننگ و شرم و و ذلت میپندارند و زیستن در هزارستان سرسبز و هزارچشمه را ناممکن نمودهاند. سرزمین و هویتی که پس از فشارهای شدید تاریخی یورشگران، اینک مردم ما را در شرایط گریز از آن قرار دادهاند. اما اگر بگریزیم، واقعاً به کجا رویم؟ بهلحاظ جغرافیایی جای دیگری وجود ندارد تا به قصد آنجا سرزمین کنونی خود را رها سازیم و درست در وضعیتی قرارمان دادهاند که هنگام فتح اسپانیا وجود داشت. یعنی راه عقبنشینی و فراری برای ما باقی نمانده است. البته راه گریز دورنی هم در برابر ما قرار دارد که با نفی هویتمان ممکن میگردد. اما فراموش نکنیم که هرگز چون سیاه، ازخودبیگانگی و «بحرانهویت»مان ناشی از تیرگی رنگمان نمیباشد که از آن در رنج و عذاب باشیم و تنها با دسترسی به اندکی سپیدی حتا برای کاهش دادن میزان سیاهی، احساس نماییم که به «انسانیت» دست یافتهایم، بلکه مشکل اصلی ما، خوش نیامدن دیگرانی است که شکل و شمایل ما را مانعی برای تداوم سلطهگری قومی و داعیههای وراثت انحصاری تاج و تخت خود میدانند.
درعین حال، راهها و گزینههای لازم برای فرار از این وضعیت هم بسیار محدود بوده و تشبه به دیگران هم که در گذشته آگاهانه و یا از روی اکراه صورت میگرفته و با درج قومیت غیرهزاره در تذکرهی تابعیت، هرگز مشکل ما را از میان برنداشته است. در این خصوص عدهای از نیاکان ما که میپنداشتند مشکل ما «مذهبی» است و بیدرنگ تغییرمذهب دادند تا قبای رافضی انداخته شده بر خود را دور نمایند، بازهم وضعیتی بهتر از دیگر هزارهها نیافتند.
اساساً مسئلهی خودکمبینی ما ناشی از رنگ و ساختمان بینی و چشمان ما نبوده، بلکه موجودیت هزاران سند تاریخی و آثار نهفته در زیر خاک که همگی با این قیافهها همنوایی دارند، مشکل عمدهای است که غاصبان سرزمین و رهزنان تاریخی که خود چیزی بیش از مهاجرینی آورده شده از کوههای سلیمان نبوده و در تاریخ و تمدن این کشور سهمی ندارند را سخت دچار واهمه و نگرانی نموده و مانع تداوم حاکمیت غصبی آنها بدون خونریزی و نسلکشی مایان شده است.
مدتهاست که مشکلداران با ما، بهدلیل عدمکارایی و نتیجهی کافی نداشتن پروژهی تحقیر و توهین هزارهها طی حدود یک سدهی اخیر، رواشناسهای خود را روانهی میدان کردهاند تا شخصیتهای تاریخی متعلق به قوم حاکم را فوقانسانهای (Super Men) فراتر و برتر از دیگران قرار دهند. مسلماً وقتی حاکمان قوم حاکم به «فراانسان»های بینظیر تعبیر شوند، دیگر لازم نیست تا اقوام دیگر مستقیماً در معرض تحقیر هژمونطلبان قرار گیرند، چون با قرار دادن سوپرمنهای قوم حاکم در متن جامعه، مردم خود و بهطور اتوماتیک مقایسهای عینیای میان خود و آنان صورت خواهند داد. این روشها از گذشتههای دور آغاز شده و همچنان ادامه دارد. بنابراین لازم است تا با جدیت وارد میدان گردیم و به بررسی وضعیت هزارگی و هزارهای که هنوز امیدش را بهطور کامل از دست نداده و تلاش میورزد تا زنده بماند و یا حداقل از حالت مادونانسانی خارج گردد، شتافته و با همان روش روانشناسانه به مقابله و مبارزه با روند تحقیر و استحالهی فرهنگی ـ تاریخی انسان هزاره بپردازیم.
وقتی توسعهطلبان هویتی ـ سرزمینی از تاریخ کشور مینویسند، تنها به ذکر رویدادهای کریهی که بهعلت قبیله جنگیهای درونی قوم حاکم و استیلاگر بر دیگران تحمیل گشته و متأسفانه به تمامی مردم ساکنان این سرزمین آسیب رسانده، میپردازند. وقتی از رجال سیاسی و علمی سخن میگویند، سراسر به کسانی اشاره دارند که جز تباهی کشور و رشد دادن فقر و نکبت کاری نکردهاند. اما با همهی این تلاشهای مذبوحانه جهت خلق فراانسانهای نابغه و فاتح از میان قوم حاکم، بازهم بخشهایی از جامعه ترجیح میدهند تا دزد سرگردنهی خود را نسبت به آن تاراجگران کشورگشای خلق شده، سزاوارتر شمارند، چراکه روند استحالهگری بهطور کامل نتیجه نداده و با مهیا شدن فضایی مناسب، همین تحقیرشدگان دوباره به میدان دادخواهی پا میگذارند.
حکام توسعهطلب وقتی با چنین وضعیتی مواجه میگردند و تمام رشتههای بافته شده و دروغهای ساخته شدهی خود را برباد رفته میبینند، چنانکه یادآوری گردید به روشهای روانی رو آورده تا از این رهگذر پروسهی تحقیر اقوام زیرستم و بهویژه هزارهها را پیش ببرند و آنها را دچار عدم «اعتمادبهنفس» و «خودکمبینی» نمایند. متأسفانه چنین روشی تا حدودی موفق بوده و هماینک انسان هزاره با آنکه به مراحل نخستین بازشناسیهویتی خود دست یافته، اما هرگز نتوانسته اعتمادبهنفسش را دوباره بازیابد و ازخوبیگانگی را بهطور کامل از خود بزداید. او اینک نیاز دارد تا پروسهی بازیابی هویتیاش را با شهامت و بدون تعلل ادامه دهد تا بتواند بر ضعفهای روانی خود که پیگیری راههای تملقگویی به اربابان در ادارهی محل کارش یکی از آنهاست، مسلط گردد.
بنابراین هزاره در بیان واقعیتها و طرح نیازهایش نباید دچار اضطراب و دلهره گردد. هرگز نگران این هم نباشد که اگر بسیاری از واقعیتها را بیان دارد، ممکن است توسعهطلبان هویتی ـ سرزمینی را حساس بسازد و آنان را وادار به واکنش نمایند. این یکی از نگرانیهایی است که بعضاً از روی صداقت و همینطور فرصتطلبان سازشکار را جرأت داده تا به همین بهانه به گسترش دادن افکار خود بپردازند. باید نگاهی عمیقتر به مسایل داشت و پی به ریشهی خشم و کینهی آنان نسبت به هزارهها برد و آگاه شد که هژمونطلبان قومی حاکم، دارای برنامههایی برای کارکرد خود بوده و تاکنون بر اساسها آنها عمل میکنند. برنامهای که سه سده است روی دست گرفته شده و فراز و نشیبهایی را پیموده است. بنابراین آنان هرگز نیاز بهتحریک شدن توسط ما را ندارند تا عکسالعملی برخورد نمایند. مسئلهی واقعی این است که آنان از نفس «موجودیت» ما بهعنوان قومی که خواهی نخواهی با نیاکان تمدنساز و مقتدرمان پیوند داریم، خشمگین هستند. پس اگر میخواهید خشم آنان را فرو نشانید، یا این آب و خاک را ترک کنید و یا بهطور دستهجمعی تغییر قیافه دهیم و از هویت خود منکر شویم. بازهم تکرار میکنم و اساساً حرف اول و آخر من همین است که هرچه از زیر خاک بیرون میآید، همگی چشم بادامی بوده و دارای بینیهای پچک هستند که در صورت وجود هزارهها با این شکل و شمایل در این کشور، هرچه «پتهخزانه» جعل کنند و واژههای خود را به «اوستا» مرتبط سازند، همه نقش بر آب میشوند. این است که نباید فریب اینگونه القائات تسلیمطلبانه را بخوریم. ما یگانه راهی که پیشرو داریم، کشف هویت خودمان است و بس، و این کار را باید به هرقیمتی که لازم باشد عملی سازیم. گرچه بعضی از تسلیمشدگان ما اینک شعار بیهودگی این راه را سر داده و آن را مانعی برسر راه کاریابی و استخدام شدن در دولت که روش پیشنهادی خودشان میباشد، دانسته و از اینگونه حرکتها که از نظر آنان تفرقهافکنانه بهشمار رفته، پرهیزمان میدارند. اما واقعیت آنست که دههی اخیر را بههمین دلیل صبر و سکوت پیشه نمودیم اما به هیچ نتیجهای نرسیدیم، جز استخدام چند نفر ما در ادارات دولتی که متأسفانه بیش از همه چیز با خود ما سر دعوا را باز کردند و هنگام مطالبات قانونی مردم ما، همیشه جانب دولت را گرفته و این روش را موجب نارضایتی و خشم حاکمان میدانند. خلاصه این بار مصمم شدهایم تا راههای هویتیابی خود را به پژوهش بنشینیم، چراکه اگر نوبتی هم در کار است، اینک باید به راههای تازه (بازشناسی هویتی) فرصت داده شود.
کاظم وحیدی
پانبشتهها
- فانون، فرانتس، پوست سیاه، صورتکهای سفید، ترجمهی امین کاردان صفحه 29، شرکت افست، 1353.
- ابراهیمزاده، طاهره، سلام وکلامی بامدعیان روشنفکری ورئیس کرزی صاحب، سایت جمهوری سکوت
دستهبندیشده در: هزارستان، اوغانستان، تورکستان جنوبی، تحلیلی، سیاسی
